Die unendliche Geschichte II - Auf der Suche nach Phantásien
The first 200 lines.
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
داستان بي پايان 2 قسمت بعدي
. زيگفريلد يك ضربه مرگبار به پادشاه زد"
شمشير خونين را از جراحت بيرون كشيد " . و پادشاه ليندگاست غمگين شد
او به زيگفريد التماس كرد تا بگذاره زنده بمونه " " و نيزه اش را به او پيشنهاد كرد
باستين؟
! خدايا
باستين؟
. سلام ، پدر
. از استخر بيائيد بيرون ، بچه ها
. لگد پراني را تموم كنيد
! همگي به خط بشيد
كي ميخواهد عضو تيم بشه ؟ - ! من -
. خوبه ، پس ببينيم كي چيزي كه ميخواهد به دست مياره
.ما ميخواهيم با سكوي پرش بالائي شروع كنيم
! بيلي ، برو
... باستين
. تو بعدي هستي ...
! يالا , برو
! باستين ، برو سراغش
! تو ميتوني
چي شده ؟
. پام گرفته
. ترس از ارتفاع داري
. شرمنده ، مربي
چطور پيش رفت ؟
عضو تيم شنا شدي ؟
. نه
مگه چي شد ؟
. من نپريدم
چرا نپريدي؟
... فكر كنم من
. پاهام گرفت ...
امشب ميري بيرون ؟
.آره ، سمينار کارکنان فني فروشه
خانم استيشن واگون مياد دنبالت ؟
چرا اينو گفتي ؟
. كراوات
. آها
. اين لباسها يك فرم رايجه ، باستين
. بايد بعضي چيزها را ياد بگيري . ببين خودت چه لباس كهنه اي پوشيدي
. من دوستش دارم - . خب ، من ندارم -
! مامان اونو بافته
يادت نيست ، نه ؟
. من ميخوام برم
آقاي كوريندر ؟
.خب ، يك مدتي گذشته
. اومدم تا يك سلامي بكنم - . سلام -
كتابهاي " چطور " را حمل ميكني ؟
كتابهاي " چطور " ؟
اينجا شبيه سوپرماركته ؟
... اگه مشورت واسه فروش املاك ميخواهي
... يا دستبرد ماهي طلائيت ..
. برو به كلوپ فيلم پائين خيابون ...
چي ميخواهي بدوني ؟
. چيزي در مورد ارتفاع
... چطور ميشه از يك جاي بلند پريد
... خيلي بلند ...
. يك تخته پرش خيلي بلند ...
... بگذار يك نگاه به بخش
. شجاعت بندازم ...
. باستين
. ما به كمكت احتياج داريم
. كمكمون كن
. لطفا برگرد ، باستين
" . داستان بي پايان "
! برش گردون
. اون كتاب خيلي در مورد تو سوال ميكنه
. اما اين داستان بي پايانه . من اون رو خوندم
اما تا حالا يك كتاب را دوبار خوندي ؟
. كتابها هربار كه بخونيشون عوض ميشن
. برش گردون - . من واقعا ميخوام دوباره بخونمش -
. نه ، نه . ببين چي واست گير آوردم
! بگذار قرضش بگيرم ، لطفا
! نه ، باستين
. آرين
. باستين
. ما به كمكت احتياج داريم
. به فانتاسيا برگرد
. ما در معرض خطر بزرگي هستيم
! فانتاسيا
! يك زميني براي نجات ملكه بي آلايش آمده
! نيمبلي
. وارد شو ، جاسوس من
، بانوي قلعه هوراك ... با تمام سرعتي كه تونستم اومدم
چيزي ميگفتي ؟ - . تونستم اعتماد اون پسر را بدست بيارم -
. من به اعتمادش اهميتي نميدم . من آرزوهاشو ميخوام
! سه چهره
. ماشين خاطره . بهش توضيح بده ، سه چهره
! آره ، توضيح بده
... هربار كه اون زميني از آرين براي آرزو كردن استفاده ميكنه
! اختراع جديد من ، باعث ميشه يكي از خاطراتش را از دست بده ...
، با هر آرزو .مايع مغز او به شكل يك گلوله حافظه شكل ميگيره
... اون ميفته و در ظرف اين پائين
. جمع آوري ميشه ...
اگه اون همه خاطراتش را از دست بده چي ميشه ؟
. طبيعتا اون ظرف پر ميشه
. و كله اون زميني خالي ميشه
. اون نميتونه بخاطر بياره از كجا اومده
. نميتونه دنياي خودش را بخاطر بياره
، اما بهتر از همه . اون ماموريتش را فراموش ميكنه
. اينكه چرا به فانتاسيا اومده
. اون ملكه بي آلايش را فراموش ميكنه
اونوقته كه من دستور هرج و مرج كه اونها بهش ميگن " روياها و داستانها " به ارمغان ميارم
! نيمبلي، برو
. يك آرزوي زميني بساز
حالت خوبه ؟
. خوبم ، من خوبم
. هنوز هم بهترين فرودمه
. ظاهرا تازه بالهايت را بدست آوردي
. نه ، من هميشه اونها را داشتم
. من باستين هستم
! اسمم نيمبليه ، راهنماي تور بازي
! بگذار مسير شهر نقره را نشونت بدم
! مراقب باش
! اسيد خالصه
اسيد ؟
... اگه آرزو كني كه درياچه به جاش از كريستالهاي آب چشمه پر بشه
.فانتاسيا را سپاسگذار خودت كردي ...
منظورت چيه ، اگه آرزو كنم ؟
. تو آرين را داري
. اون همه آرزوهات را برآورده ميكنه
. خيلي بده كه فقط يكي از اينها وجود داره
. اگه چيزي ميخواهي ،آرزو كن
. آرين برآورده اش ميكنه
. تو خيلي خوش شانسي
. يالا ! امتحانش كن
.با درياچه شروع كن ، اون را ارغواني كن
. كمي شكر اضافه كن
دما را بالا ببر . اونقدر كه بتونيم شنا كنيم
. نميدونم . مطمئنم وجود اسيد دليلي داره
. شايد اونه كه همه چيز را درخشان نگه ميداره
، من نميخوام چيزي را عوض كنم . اينجا خيلي قشنگه
. يالا ، يك آرزو كن
! نگاه كن
. يالا
. همه چيز در فانتاسيا روبراه به نظر ميرسه
. روبراه و خوش لباس
چرا ميپرسي ؟
. مجبورم ملكه بي آلايش را ببينم
چقدر تا برج عاج فاصله داريم ؟
منظورت اينه چند تا مسير تا اونجاست؟
. نه ، منظورم فاصله است
يارد ؟
مايل ؟
كيلومتر ؟
... همه چيز به همون نزديكي يا دوريه
. كه تو ميخواهي باشه ...
نيمبلي ؟
اونها چي هستند ؟ - . من وقت پرسيدن ندارم -
. به نظر غول ميرسند - ! خودم ميتونم ببينم -
. برگرد
! واسه نجات زندگيمون آرزو كن
! اسيد
! هي ، پسر احمق
! آرزو كن اونها دور بشن ، بخاطر فانتاسياي لعنتي
! آرزو كن دور بشن ، باستين
! نيمبلي
! بچه ! فقط آرزو كن
! آرزو كن در امان بموني
! آفرين ، باستين
. من درامانم
. تو تونستي از اونجا خارج بشي
. من تونستم
كجا ميري ؟
اينجا را ببين ، اين كيه ؟
.ورود زيبائي بود
. اون يك زمينيه
. آره ، اون يك زمينيه
.از چند تا از اون نره غولها ياد گرفتي چطور شنا كني ، زميني
. سلام
. سلام
. منظورم اين نيست كه چيزي را قطع كنم
. تو بايد به كشتي قطعه راز آمدي
" تو توسط ملكه بي آلايش فراخوانده شدي "
اون حالش خوبه ؟
... در دنياي من ، بي آلايشي حالا فقط
. يك صفحه خاليه ...
. ما قادر نيستيم براي مدت زيادي به اون برسيم
. اونهائي كه جرات سفر به برج عاج را داشتند ، نابود شدند
. خيلي از زمينيها شكست خوردند
، حتي ما " مودوارت "هائي كه زمين را ساختيم . نميتونيم به اونجا بريم
شجاع باشيد دوستان "
اون زميني به اينجا اومده تا به ما كمك كنه " " ما بايد با ملكه صحبت كنيم
. ملكه بي آلايش
.باستين ، تو تنها زميني هستي كه به محل مخمصه ما اومدي
بگو ببينم , چه خبره ؟
صدمه ديدي ؟
... همان نيروئي كه در جهان شما ، كتابها را خالي ميکنه
. منو زنداني کرده ...
چه نيروئي ؟
.فقط تو ميتوني بهش اسم بدي ، باستين
اسم بدم ؟
.ما موجودات انساني فانتاسيا هستيم
.ما براي بوجود آمدن ، احتياج به داستانها و روياهاي تو داريم
.اما آدمهاي دنياي تو ديگه ما را باور ندارند
.اونها ديگه وقتي براي دادن اسم و داستان به ما ندارند
! بهم بگو بايد چيكار كنم
... اونجا
No comments yet. Be the first to leave one.