The first 172 lines.
،تا جایی که یادمه همه ی آدما منو اینجوری خطاب میکردن
آشغال
به درد نخور
انگل
من توی زاغه ها به دنیا اومدم و بزرگ شدم
خونواده م نه پول داشتن و نه علاقه ای به اینکه بخوان منو سیر کنن
.وقتی گشنهم میشد، می دزدیدم و از بقیه کش میرفتم
.به جز قتل، همه کار میکردم
،هروقت دلم میخواست میخوابیدم
.و هروقت دلم میخواست بیدار میشدم
.آزاد و رها بودم
آی
!هوی، جلو چشتو نگا کن
یه علاف، ها؟
آشغال
توروخدا، دیگه بسه
.کافیه
تو دیگه کی هستی؟
شاگرد و استاد
با ول چرخیدن توی ساحل که نمیتونیم راه خروج از جزیره رو پیدا کنیم
.فقط زیر آفتاب و روی ماسه ها خودمونو خسته میکنیم
!کاش فقط یه بار حق با تو نباشه
این بهترین کاریه که به عقل ناقصم رسید
.توی جنگل پرِ حشره و هیولاس
.خب با همدیگه میتونیم شکستشون بدیم
.راستش حالا که فهمیدم دختری، بهتره از خطر دوری کنیم
وای میدونی چیه؟ .واقعا دلم میخواد باهات ازدواج کنم
.حالا واسه این حرفا خیلی زوده
،فعلا باید زنده از اینجا بریم بیرون .بعدش حالا به ازدواج فکر میکنیم
.پس بیا کاری که خطرش کمتره رو انجام بدیم
.تا جایی که میتونیم نباید با کسی درگیر بشیم
.این باملاحظه بودنت نشون میده شوهر خوبی میشی
ها؟
چـ...؟ کی هستی؟
...یهو از آسمون اومد پایین
.توی جنگل... سروصدا میومد .عجیب بود
.جنازه ی چند تا سوشین رو دیدم
.اینم عجیب بود
کار تو بوده؟
.عه مَرد شد
یه هیولاس. باید فرار کنیم
چرا در میری؟
عه؟
فایده نداره
،جوابت واسم مهم نیستا
ولی اینکه شرایط مثل همیشه نباشه اذیتت نمیکنه؟
.منو که اذیت میکنه
.ایول، به عنوان یه انسان واکنشت خوب بود
.تو هم به عنوان یه انسان، حرکاتت سریعه
!نوروگای سان
!هروقت گفتم فرار میکنیم
.به شکست دادنش فکر نکن. فقط فرار کن
باشه
...خیلی نفس واسم نمونده
.ولی به سرعتِ شمشیر زنیم اعتماد دارم
اوه؟
!حالا
.لباسامو پاره کردی
.خیلی بد شد
ها؟
...سنـ
!سنسه
!فرار کن، تنزا
!چشم، سنسه
اون کیه؟
.یامادا آسائهمون شیون
.استادم
کوره که
.ولی از ما بهتر داره توی جنگل می دوئه
."درواقع اون از طریق بو و صدا "می بینه
به اندازه کافی دور شدیم
...نوروگای کو... یعنی
.نوروگای سان، حالا که این آقا کنارمونه، دیگه مشکلی نیست
،درواقع، من زندگیمو مدیون شیون سان هستم .کسی که شمشیر زنی رو بهم یاد داده
m 88.67 138.33 l -36.55 138.33 -36.55 -41.89 88.67 -41.89 88.67 138.33
تامهشی-ایتو-ریو رتبه 4
یامادا آسائهمون
شیون
!ایشون شگفت انگیزه... آخ
،خیلی به سرعتت تکیه کرده بودی .و حرکاتت هم نامنظم بود
،درمقابل دشمنانی مثل اون .باید اول به سر و پاهاش ضربه بزنی
.میتونستم بشنوم که چقدر خم شدنات نادرسته
!آی
.هر ضربه باید با دقت انجام بگیره
!آی
.حتی توی این شرایط هم بیخیال نصیحت و استاد بازی نمیشین
.یه جورایی الان خیالم راحت شد
.هنوز مثل همیشه ضربه ی آخرو ضعیف میزنی
.باورنکردنیه .خوشحالم که سالمی
.فکر کنم آخرین باری که دیدمت توی کشتی بودی
منظورتون اینه که الان باید عذرخواهی کنم؟
.سنسه، یه لحظه صبر کن تنهایی واسه خودتون چیکار میکردین؟
ماموریتم رو انجام داده بودم و در راه برگشت به خونه بودم
.اما نتونستم راه خروج از جزیره رو پیدا کنم
.داشتم دنبال راه خروج می گشتم
.عینِ ما
...البته یه جریان شبیه به خروج از جزیره رو حس کردم، ولی
یه صداهایی از اون منطقه شنیدم و .حضوری رو حس کردم که تا به حال تجربه نکرده بودم
از اونجایی که یه آدم نابینا در انجام بعضی کارها محدودیت داره
داشتم دنبال بقیه ی کسایی میگشتم .که میخوان برگردن به خونه
لطفا ما رو ببرید اونجا
.سه تایی باهمدیگه میتونیم بفهمیم قضیه چی بوده
.شاید
...اما اول
سنسه، چیکار میکنین؟
.نوبت توئه که توضیح بدی
چرا داری از یه مجرم محافظت میکنی؟
بهت دستور داده شده که اگر مجرم ها
قوانینو شکستن یا حرکت مشکوکی انجام دادن .بلافاصله اعدامشون کنی
.همون کاری که من انجام دادم
.اون خانوم سعی داشت منو اغوا کنه
بنابراین اعدامش کردم
.سریع و بدون درد
.به نظر میاد که داری به اون مجرم کمک میکنی .توضیح بده
،باتوجه به جوابی که میدی .تصمیم میگیرم اعدامش کنم یا نه
.این بچه هیچ جرمی مرتکب نشده
.من بیشترِ مطالب و جزئیات پرونده ها رو از حفظم
.وضعیت و شرایط جنایتکارا رو میدونم
.اما روزگار به ما حکم میکنه که جرم چیه، تنزا
.یامادا آسائهمون ها توی این روزگار حکم تیغه و شمشیر رو دارن
منطقی نیست که شمشیر بخواد تصمیم بگیره .چه کسی رو بکشه
مهم تر از همه، نقض قوانین توسط تو
.به عنوان خیانت توسط تمام قبیله ی یامادا تلقی میشه
.اعمال یک شخص روی سرنوشت تمام قبیله تاثیرگذاره
.ولی خودتون به من یاد دادین چطور از شمشیر استفاده کنم
،وقتی یه علاف بی خانمان بودم
،شما منو وارد قبیله کردین .هرچند که مجبور به این کار نبودین
.به دلیل اینکه پتانسیل درونیت رو حس کردم
.خب منم همین حسو دارم
حس میکنم این بچه پتانسیل آزادانه زندگی کردن .توی این دنیا رو داره
.مثل یه مرد پخته و بالغ صحبت میکنی
.همش بخاطر شماست
.درضمن، میدونم که شما آدم مهربونی هستین
میدونم اگه حرفام از ته قلبم زده بشه .شما بهم گوش میکنین
نمیفهمم چرا به آدما کمک میکنی
.اگر اصرار داری، باشه
!ایییول
دیدی؟ گفتم آدم خوبیه
آها... آره
.ولی این قضیه بطور کامل تموم نشده
...اگر محافظت از این دختر تهدیدی برای قبیله ی یامادا یا خودت باشه
...در اون صورت
چی شده؟
...دختر؟ از کجا فهمیدین
.معلومه که میفهمم
.چشمام موقع شناخت آدما خوب کار میکنه
.شما همیشه عاشق این شوخیا هستین
.خوشبختم، سنسه
.منم همینطور، نوروگای
ولی لازم نیست منو "سنسه" صدا بزنی
.من چیزی به تو یاد ندادم
.بیاین هرچه زودتر بریم همونجایی که ازش صحبت کردین
.صداتو بیار پایین
.باید محتاط و بی سروصدا باشیم
اون هیولا تا الان خطرناک ترین تهدیدی بوده که .باهاش برخورد کردیم
.نمیتونه انسان باشه
.باید قبل از اینکه دوباره بهمون حمله کنه یه نقشه بکشیم
.اگه بخوایم فرار کنیم، مثل دفعه ی قبل ازش فرار میکنیم دیگه
.منو دست کم گرفتیا
سنسه، نجاتمون دادی
ممنونم
!سنسه
عه؟
.فکر کردم سرشو قطع کردم .آفرین، بد نبود
دیگه به حرکاتت عادت کردم
باید زنده باشی تا به تان تبدیل بشی،
.ولی چون خیلی رو اعصابی، میکشمت
...باید چیکارکنم؟ باید فرار کنم، ولی
.نه، باید همین الان بکشمش
...تامهشی-ایتو-ریوی نهایی
...صبر کن، تنـ
!سیل کوبنده
No comments yet. Be the first to leave one.