The first 200 lines.
،قبل از اينکه شروع کنيم
.ازتون ميخوام موبايلتون رو خاموش کنيد
،بخاطره اين ميگم چون جديداً رفته بودم سينما
بعد يه يارو که کنارم نشسته بود .وسط فيلم جواب موبايلش رو داد
...و وقتي جواب داد دقيقا اينو گفت
"گفت، "کيستي؟
،يعني، نه فقط حاضر بود با يکي صحبت کنه
.بلکه حاضر بود با هر خري صحبت کنه
.اهميت نميداد يارو کي باشه
.مرسي
،نميدونم زمان گذشته "کيستي" چه ميشه
.ولي اون اهميت نميداد يارو کي باشه
.ميخوام يه داستان براتون تعريف کنم و واقعيه
...هميشه مجبورم به مردم اينو بگم چون، ناچاراً
...يکي مياد بهم ميگه...
"واقعي بود؟"
."منم ميگم، "آره بابا
"و اونا ميگن، "واقعا؟
.نميدونم واقعا چجوري جواب اون سوال رو بدم
...فکر کنم ميتونم بلندتر بگم،مثلا
"!آره"
."بعد ميگن، "احتما داستانش واقعيه
".چون بلندتر گفت
.خدايا
خوبي؟
.آره، آره
داستان از جايي شروع شد ...که دوست دخترم "ابي" و من
.تصميم گرفتيم با هم زندگي کنيم...
.کاملا مطمئن نبودم که ايده خوبي باشه
،زمين از چوب سفت ساخته شده .يه عالمه اتاق داره
.آپارتمانم الان فقط يه خورده از بدنم بزرگتره
پس اين بهتره؟
.آره، آره، اين بهتره
.خوبه
.خيلي تاريکه، پس ميتونيم ديوار ها رو رنگ کنيم
.آره. آره
،خُب، اگه خوشتون اومده، ميتونيد سريع عمل کنيد
.چون اين امروز اجاره يا فروش ميره
.خُب، من عاشقشم
مت"، تو عاشقشي يا نه؟"
....به نظرت
خُب، منظورم اينه فکر ميکني بهتر نيست جاهاي ديگه ببينيم؟
يا کلا عجله داري؟
...خُب
اوهوم؟
.آره
.ما ميگيرمش
...خوبه. بياين مدارک رو
.حس ميکردم زندگيم مسير درستي رو پيش نميره
...ميدوني، "ابي" هميشه
.روي رابطه ما متمرکز تر بود...
ابي" به اين فروشنده هاي محلي" ... تو يه اتاق کار تو بروکلين
بهشون ياد ميداد چطور صحبت کنن... .و شاگرد هاش دوستش داشتن
،در همين حال، من داشتم سعي ميکردم کمدين بشم
.که زياد خوب پيش نميرفت
،وقتي بچه بودم، ميخواستم يه کمدين بشم
...يه رپر، يا صاحب يه رستوران پيتزا فروشي
.که کلاس سومي ها اونجا دوره هم جمع ميشن...
،نميدونستم که به جاي کمدين شدن
...عاقبتم کار کردن تو يه بار ميشه
.که خودشون نمايش خنده دار دارن...
،مثلا، بعد از مدتي
ياد گرفتم درمورده هدف هام .واقع نگرانه تر فکر کنم
...مثلا، تو زندگي براي من
...آرزوي مشهور شدن با کمدي کار کردن...
به کمدي کار کردن تا زندگيم... ...بچرخه تبديل شده
و همينطور به پيدا کردن 20 دلار... .تو خيابون تبديل شده
...حس ميکنم اين خيلي واقعي تره
.پس خيلي خوب پيش نميرفت
.ولي همش به خودم ميگفتم که خوب داره پيش ميره
،چون فکر کنم براي کمدين شدن
.بايد يه خورده خيالاتي باشي
...مخصوصا اولش
.خيلي با شکست مواجه ميشي...
،و وسط اين شکست ها بايد به خودت بگي
."که "داره تقريبا خوب پيش ميره
چون اگه اينطور فکر نکني، هيچوقت دوباره .نميتوني بري روي صحنه
،بعد با خودت فکر ميکني ".فکر کنم انسان ها ازم خوششون نمياد"
.مواجه شدن با اين واقعيت واقعا سخته
...درواقع، خيلي واقعيت ها هست
.که مواجه شدن باهاشون برام سخته...
.بعدا درمورده اون قسمت صحبت ميکنم
.سلام
.سلام
...اون لباس آبيت و اون لباس
.صورتيت که زيرش ميپوشي رو گذاشتم...
.عاليه
.و اينا رو برات خريدم
،بدون نمک نداشتن
.پس رفتم آفريقا و اينارو مخصوص براي تو گرفتم
."مرسي، "ابي .کلاس خوبي بود
.خداحافظ، "مارتين"، ممنون
.مرسي
.گوش بده، کلاس زياد خوب نبود
.واقعا؟ اون يارو به نظر خوشحال ميومد
و ميتوني اونو امضا کني؟
.براي "جنت" هستش
...اونا يه بخش کامل
براي کارت هاي تبريک... .جشن نامزدي خواهرت" دارن"
.واو. خيلي توضيح داده
.آره
...ميخواستم چندتاش رو حذف کنم، ميدوني
آره؟
...درصد طلاق رو پاک کن و
ميخواي اونو بنويسم؟
.آره، ميتوني توش بنويسي
."به سلامتي "جنت" و "فيليپ
.سال پيش، خواهر کوچيکم "جنت" نامزد کرد
.اون "جنت"ـه
.و اونا والدين من هستن
...ميدوني، زندگي زناشويي مثل
.خُب، ميدوني مثل يه کيک ميمونه
،وقتي اولش شروع به خوردن ميکني
،چيزي بهتر از اين رو تصور نميکني
،و بعد همينطوري ميخوري و ميخوري
.و بعد با خودت فکر ميکني شايد کيک ديگه بسه
.به نظر مياد مادرم پدرم رو ديوونه ميکنه
.هميشه دلش ميخواد يه نکته ديگه بگه
.و يه نکته ديگه
.ولي درواقع اصلا نکته نيست و مهم نيست
.کيک رو از اينترنت خريدم
.ازدواج بعدي شماييد
.آره، اطرافت رو ببين، رفيق
.همه ي خوشبختي داره به طرف تو مياد، رفيق
.پس بهتره ازدواج کني بره ديگه
.خيلي خوشگله
.نگاش کن
.زن زندگيه
فيليپ" 2 سال بعد از آشناييشون" .از "جنت" تقاضاي ازدواج کرد
.دو سال و نيم بود
.تقريبا سه سال بود
.دو سال و نيم بعد از اينکه با هم آشنا شدن
.چه جالب
.خيلي جالب بود
،و اونا با هم خيلي جور شدن
...چون "جنت" بهم گفت
...که آخره قراره اولشون...
.مامان، لازم نيست اون داستان رو تعريف کني
.لازم نيست
،فيليپ" آخره قراره اولشون گفت"
"شب بخير، جينا"
.و اسمش "جنت" بود
.اسمش رو نميدونست، عزيزم
ليندا"، دارين اونجا چي ميگيد؟"
.فرانک"، داريم اينجا حرف ميزنيم"
.بيا پيشمون
.خُب، الان اسمش رو ميدونم
.فقط تو تخت خواب "جينا" صداش ميکنم
.نميتوني اينو بگي
فقط بگيد، دارين درمورده چي صحبت ميکنيد؟
!فيليپ" اسم "جنت" رو ميدونه"
مت"، چند وقته تو و "ابي" با هميد؟"
.هشت سال
.هشت سال
.يادم نمياد اينقدر زياد بوده باشه
.مسخره است، خيلي مسخره است
.قبلا همه چي رو نگه ميداشتم
به اين ايميلي که بهار تو سال دوم .دانشگاه برام فرستادي گوش بده
.درواقع همشون رو چاپ کردم
.چه بخشنده
.تو نگهداشتن جوهره پرينتر خيلي خسيسي
.آخي
،مت"، والدينم ميخوان من برم دانشکده حقوق"
.ولي من برام مهم نيست
."ميخوام با گروه موسيقيم برم "نيويورک
،آره، و بعدش گروه موسيقيمون از هم پاشيد
،و بعد من رفتم سراغ يه گروه موسيقي ديگه
،و بعد اون گروه موسيقي از هم ميپاشه
...و بعد من
.خداي من
.هيس، والدينم رو بيدار ميکني
".تو زن زندگي اي"
آره، منظورشون از اين حرف چيه؟
...يعني يه قلاب به دهنم ميبندي
و هروقت خواستي ميکشي و برم ميگردوني؟...
يعني ميزارن من زنده بمونم؟
.بيا
..."و عمو "مکس
"خيلي با اون جمله "عروس داماد بعدی شمایید... .دقيق منظورش رو رسوند
اين آدم ها واقعا خودشون زندگي ندارن، ميدوني؟
منظورم اينه، تو نميخواي ازدواج کني، درست؟
داري درخواست ميکني؟
،نه
.پس، فکر کنم نه
.ابي"، يه شُغال تو اتاقه"
!ابي"، يه شُغال تو اتاقه"
چي؟
.يه شُغال اينجاست
.شُغالي اونجا نيست
.برگرد بخواب
چي شده؟
.هي
متيو"؟"
.يه شُغال اينجاست
."شُغالي اينجا نيست، "متيو
.اون سبده
.برگرد بخواب، عزيزم
".يه شُغال تو اتاقه"
.گفتم "عزيزم، بيدارشو، هيچ شُغالي اينجا نيست
".بيدار شو
No comments yet. Be the first to leave one.