The first 161 lines.
یکی دیگه داره میاد!
باد انفجاری!
پاری!
باید برای بیشتر وقت خریدن دوباره انجامش بدم
اینطوری لین و دیگران شانس بیشتری برای فرار دارن!
الان میخوام هرچیزی که جلومه رو دفع کنم!
بالاخره خودمو متوقف کردم ...
چی؟
این پیرمرده کیه؟
زره و شمشیر طلایی درخشان
حتی اسبه هم تجهیزات طلایی داره
چرا با همچین لباس قابل توجهی اونجا وایساده؟
اون خیلی پیر بنظر میاد ...
هرچی
حالا وقتش نیس به این چیزا فکر کنم!
اگه این سربازا سلاحاشونو جمع کنن، شانسی برام نمیمونه
همه رو یه جا میزنم!
تمام شمشیرا و سپراشونو ...
باید تمام تلاشمو بکنم و اونا رو دور کنم!
مطمئن نیستم اون چیه ولی اونا رو هم باید!
واقعاً موندم این پیری اینجا چیکار میکنه
باز اون لعنتی!
اوه، درسته!
نمیتونم اینجا وایسم و به سربازا زمان بدم تا سلاحاشونو جمع کنن!
باید یادم بمونه هرچند وقت یه بار نفس بکشم وگرنه میمرم!
صبرکن، قبلاً ندیدمت؟
ا-اون میخواد منو بکشه!
این پیرمرد طلایی درخشان ... منو میشناسه؟
نه، فکر نکنم قبلاً همو دیده باشیم
ولی دیوونس که از این میدون نبرد بیرون نرفته
واقعاً نیازی نمیبینم شمشیرشو خلع سلاح کنم
وقت فکر کردن نیس
باید به کارم ادامه بدم!
مطمئنم اون پیرمرد طلایی درخشان اگه اونجا بمونه آسیب می بینه
تـ-تو کدوم خری هستی!؟
چرا هنوز منو نکشتی!؟
فهمیدم
فکر کرده اومدم اینجا جونشو بگیرم؟
خب، نمیتونم سرزنشش کنم
ا-اون شمشیر ...
نــ -- نتــ --
نترس، پیرمرد
باید بهش اطمینان خاطر بدم باید بدونه باهاش دشمن نیستم
یعنی این کافیه؟
لعنتی
مطمئن نیستم منظورمو فهمیده باشه
به حدّم رسیدم؟
حالا که فکرشو میکنم زیادی بی پروایی کردم
و درمان سطح پایین برای تسکین این خستگی جواب نمیده ...
لین ...
اینس ...
رولو ...
لطفاً در امنیت فرار کنین ...
ستاره ی دنباله دار!
اون مهارت ...
دراگ گریو!
بخاطر من اومدی؟ گیلبرد ... آلما ...؟
گریلبیر
گیلبرت
تو تمام اینکارا رو کردی؟
خوشحالم بالاخره به ما ملحق شدی، استاد
معدرت میخوام
تو ...
نمیدونم کی هستی ولی متشکرم
بقیشو بسپر به ما
ما حداقل باید پاکسازی کنیم
وگرنه افتخار 6جنگجوی پایتخت سلطنتی لکه دار میشه
هزاران شمشیر!
یادم اومد. اون ...
اون قدرت شمشیرزنیه که همیشه آرزو داشتم بشم!
آه
بهشون گفته بودم از کشتار غیرضروری پرهیز کنن
اوهو!
در مواجهه با همچین ارتش عظیمی، درخواست ازشون زیادی بود
خب، اجساد به ما هیچ اطلاعاتی نمیدن
زنده ها بیشتر همکاری میکنن
حداقل احیای اعضای قطع شده
با جادوی شفابخشی آسون تره
این یه شوخی بود
وقتی اینو میگی شبیه شوخی بنظر نمیاد
اوکِن
اونا باید به زودی برسن
آماده باش
لازم نیس اینو بهم بگی
به اندازه ی کافی توسط دشمن تحت فشار بودیم
حالا وقت درخشش منه!
بَسط زمین!
این چیه!؟
نمیتونم حرکت کنم! داره چه ...!؟
اوهو!
چشماشون کاسه ی خون شده!
انگار داری از اینکار لذت میبری
هح!
هر چند سالت که باشه جنگ خونتو به جوش میاره
حالا، میتونم حرکت نهایی رو بزنم؟
زندان سنگی
حالا نوبت ماس. آماده باشین
وقتشه تمام بازمونده ها رو نجات بدیم و از نو شروع کنیم
استادایی که تو مدارس آموزشم میدادن ...
باورم نمیشه باز اونا رو دیدم!
اون بچه ... باید ...
اون نوره
ممنون، لین
حس میکنم الان بهترم
مطمئنی خوبی؟
نباید یکم بیشتر استراحت کنی؟
نه. به قدر کافی استراحت کردم دیگه میتونم حرکت کنم
گرچه، خیلی گشنمه
یه افسر فرمانده زیر بازجوییِ سائین، اعتراف کرد
اونا دیگه سرباز ندارن
قبلاً هرچی داشتن بهمون ریختن سرمون
که شامل اژدها و هیولاهاییه که به پایتخت حمله کردن
ولی بنظر میاد امپراتور فرار کرده
امپراتور؟
اون پیریه عقب مونده تو میدون نبرد بود؟
آره
حتماً خیلی به خودش مطمئن بوده
اوهو!
برای کسی که مردم اونو یه حاکم خرمند میدونن حرکت احمقانه ای بود!
اون هاف هافو باید دیوونه شده باشه
هاف هافو؟ منظورت اون پیرمرده س؟
صبرکن
میدونی ما درمورد کی حرف میزنیم؟
آره. یکم قبل اونو دیدم
اسبی که سوارش بود تجهیزات طلایی درخشان داشت
طلا روی اسبش؟
شاید داشته از زینِ اوریهالکوم استفاده میکرده
اون جنس خیلی درجه یکه که از کلی مهارت پشتیبانی میکنه
دراینصورت، با عقل جور در میاد که چطور اینقدر سریع فرار کرد
ولی، اون همه چیزو با طلا پوشونده بود؟
حس مد گراییش هم مثل طرز تفکرش ضعیفه!
اگه به مرز فرار کنه نمیتونیم دنبالش بریم
اونجا یه دژ و یه پل هست که به اونور درّه میره
امیدی نیس که با وسایل عادی جلوشو بگیریم
اگه راهی بود که پرواز کنیم ...
در اصل ...
فکنم این ممکن باشه
منظورت چیه؟
خب، فقط به فرض اینکه هنوز زنده باشه ...
چه منظره ی باورنکردنیئی!
شخصاً میتونم برم نزدیک و یه موجود افسانه ای ببینم!
این باعث میشه زندگیم تا این سن ارزش داشته باشه!
منم همینطور
این اولین باره که همچین اژدهای عظیمی رو شفا میدم
درهرصورت، خیلی بزرگ شدی، نور
تقریباً نشناختمت
چی؟
این مرد ... گفتی نوره؟
آره. تا دیدم فهمیدم
آره. خیلی وقته ندیدمتون
اوهو!
نمیدونستم این تو بودی!
خیلی درشت تر از گذشته شدی!
مربی، هنوز زنده و سلامتی؟
اوهو؟
این حرف بدیه که تو صورتم گفتی!
میخوام 100سال دیگم زندگی کنم!
و شوخی هات هنوزم بعداز این همه سال خنده داره!
همممم، ولی شوخی نکردم ...
ولی، گوش کن، نور ...
درمورد این مطمئنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.