The first 200 lines.
زندگی یک بیوه
.اونقدری که فکر میکردم بد نبود
بچه ها با فقدان پدرشون کنار اومدن
.بهتر از چیزی که فکر میکردم
!نه
و دیدم دارم جنبه های مختلفی ازم داره رشد می کنه
.فکر نمیکردم همچین چیزی ممکن باشه
ولی احتمالا غیر منتظره ترین نعمت دوران بیوهگی
جامعه و ارتباطه
هنری من چند هفته پیش مرد
..من احساس ... احساس میکنم
خوشحالی؟
آره
.خیچوقت بابتش شرمنده نباش
ما زنده ایم اونا مردن
.الان دوران توعه الن
اگر الان نه پس کی؟
زنده موندن بیشتر از همسر بزرگترین نعمت دنیاست
باور کن. جدی میگم، فقط ببین
چطور حرفه ی هنر و نقاشی مری شکوفا شد
هیچوقت پیش رو نمیگرفنم
اگر استیو نمی مرد، عزیزم؟
.من اومدم
پرچم ما یعنی مرگ قسمت آخر
با اینکه از سعادتمونه که استیو از مصیبت نجات پیدا کرد
.برگشتنش به خونه باعث یسری تغییرات شد
.عجب خوابی کردم
..یادم رفته بود چقدر این تختو دوست داشتم
البته آدم خواب واقعی نکرده
.تا وقتی تو اقیانوس بتونه بخوابه
هنوز رو زمین عادت نکردم
خب فکر کنم تغییراتی هم
.برای اون به حساب میاد
.تففففففف
و بعد موقع جست و جوی گنج
با ریشسیاه
پیدا کردم
!اینو
و البته کلی هم داستان جورواجور
.از موقعی که نبوده تعریف میکنه
میدونی این چیه؟
یه پرتقاله...اما سنگ شده
که یعنی به سختی سنگ میمونه
اینو دوست داری آلما؟
میوه ی قدیمیتو نمیخوام
گفتی شما کی بودی؟
...لوییس
نه،نه. اصلا اشکالی نداره
.من،عه، پدرت هستم
مگه داگ بابامون نیست؟ - !لوییس -
خوب، عه، داگ کیه؟
.معلم نقاشیمه
اوه، آها، که اینطور
.خیلی دوست دارم ببینمش
!آقایان
ریشسیاه امروز حالش خوبه
و به شما.. سلام میرسونه
.ولی هنوز یخورده، حالش گرفته ست
.ولی خیلی زود بینمون برمیگرده
پس اون، اون.. مریضه ولی حالش خوبه؟
!دقیقا،آره
.... در همین حین هم شاید
.بتونید دور و برو برق بندازید
.یا عرشه رو بسابید
.ما که دوبار امروز برق انداختیم
.آره، این عرشه تا جای ممکن سابیده شده
عه - خب، اینجارو جا انداختی -
!برید تو کارش بچه ها
!مرخصید
!شما نه آقای اسپریگز
ریشسیاه ازت درخواست سرویس کرده
پس مهم نیست چی می بینی یا میشنوی
حتی زیر شکنجه مرگبار هم به کسی چیزی نمیگی
افتاد؟
.آره - .خوبه -
.گمشو
.برگشتی
.اینجوری به نظر میاد
با اتاق چیکار کردی؟
داستانش مفصله
.من، من دادمش به فرنچی و وی جان
ولی فکر میکردن بعد یورش بد شگونی میاره
چرا اینجارو دادی رفت؟
من، ام
.ام، دلم برات تنگ شده بود
.کارگاه قدیمی رو کردم استودیو نقاشی
.واو
چندتا نقاش اینجا کار میکنن؟
.اینا همه کار منه
.این یکی از مورد علاقه هامه
...اوه، استید
.این داگه
،مری انقدر از شما برام گفته
.فکر میکنم انگار از قبل می شناختمتون
.چه جالب. ولی من چیزی از شما نشنیدم
شما معلم نقاشی هستی؟
اوه، تا یادم نرفته
..اعلامیه ها الان رسیدن
.اوه، چه خوب
اعلامیه؟ برای چی؟
فقط یه گردهمایی کوچیکه
مری میخواد آثارشو تو شهر به نمایش بذاره
یکی از خانم ها برام یه مزون لباس کرایه کرده
اجازه هست؟
بفرما - .آره -
".نقاشی های بیوه بانت"
.باید بدی این قسمت عوض کنن
.دیگه بیوه نیستی
.شایدم نگرش دارم
شنیدم یکم فاز رازآلود میده
.آره
...ام
سلام؟
..ریشسیاه، جناب
من.. ام
شنیدم به کمک نیاز دارید
من اینجام - وای خدا -
من تو قلعه ی بالشتیم
درش هم اون کوسن آبیه ست
.چه جذاب
فکر میکنی اینکه شمع آوردی اینجا خطر نداره؟
.خیلی خب، باشه
چیکارا میکردی؟
.مم، میدونی دیگه، قلعه میساختم
.چنتا شعر نوشتم
نیاز داشتم یکی که اهل خوندن نوشتنه .برام بنویسشون
عالیه. خب آره. هر وقت بگی آمادم
.خیلی خب
".به مویی...بندم"
".طاقت میارم"
،بعد اینجاش میگه ".نباید رها کنم"
"اگر رها کنم، همه چیز فرو میریزد"
"از کشیدگی نوک انگشتانم تا استخوان خون می آید"
.نمی توانم رها کنم" ".هیچ چیز با عقل جور در نمی اید
".تحمل کن"
".تحمل کن. تحمل ...کن"
ازش متنفری، مگه نه؟
خدای من تنفر خیلی کلمه پر شدت و غلطیه
ولی میخواستم بدونم دقیقا تو این شعر چه اتفاقی داره میوفته؟
چرا داری طاقت میاری؟
.نه، شعرش که در مورد من نیست
یکی دیگه ست که داره طاقت میاره - آره؟ -
.یه شخص کاملا تخیلی
و این شخصیت تخیلی داره
اوضاع سختی رو پشت سر میذاره؟
.آره، شاید
شایده بهتر باشه اون
.رها کنه
یعنی میگه خودشو مچاله کنه و بمیره؟
اگر رهایی مرگ نباشه چی؟
چی میشه اگر زندگی فقط
دوباره آغاز بشه؟
روزت چطور بود، ادوارد؟
اوه، اوه اوه - خوشت اومد؟ -
!اوه، اوه اوه خدا
.خب، .. دیشب دیروقت برگشتی
هوم؟
.آره
چیزی هست که بخوای بهم بگی؟
در مورد.. داگ؟
نه ، واقعا. ولی اینو میخواستم بگم
تو برگشتی خونه، باشه
!ما ازدواج کردیم، خیلی خب
در پیشگاه خدا یه پیوند بستیم
.و من وظیفه دارم بهش احترام بذارم
ولی موقعی که نبودی
تونستم برای خودم زندگی بسازم که خیلی دوسش دارم
و اونو نابود نمیکنم فقط بخاطر اینکه تو تصمیم گرفتی
باز بی هوا، خانوادتو از ول کردن دربیاری
..خب
.به کلمه بی هوا اعتراض دارم
.نمایشگاه ساعت شیشه
.من برای شام بر نمیگردم
اصلا دوست داری منم بیام؟
...بچه ها یه برنامه ای برای
!وای خدای من خیلی ببخشید
!رو در جوراب گذاشتیما - مگه کصخلی؟ -
!معنیشو نمیدونستم
..خب یه برنامه ای رو عرشه داریم
.برای کاپیتان - !برو بیرون -
درو ببند!
.هی، جیم. خوشحالم برگشتی
.وای چه چیزاییه اد - .واو -
!اسمش کاپیتان ریشسیاهه
ایزی، نه، ایزی
.اتفاقا دوست دارم ازین به بعد بهم بگن ادوارد
و ممنونم بچه هاف میدونید خیلی سخته آدم درون خودشو
جلوی دیگران نشون بده. میدونید؟ مرسی ممنون
.واقعا خیلی از ته دلی بودl- ..آره زیادی از ته دل بود، موافقم -
.چه حس و حالی داشت، وای
باشه، خب اگر هر کدوم از شما بچه ها
دوست داره خودش رو همینجوری ابراز کنه
،که من با شعرم ابراز کردم
فکر میکنم لوسیوس خوشحال میشه براتون
.متن شعرو بنویسه
.عرره، ولی ذکاوتم من در کلمات نمیگنجه
.فقط صدای خالصه
،مثلا
.خیلی فوق العاده بود
!بچه ها! چه سطح استعداد بالایی داریم تو این کشتی
No comments yet. Be the first to leave one.