The first 200 lines.
تنگتر
سلام
-سلام -چی شده؟
خونریزی کرد
هنوز تو اتاق جراحیه و بچه حالش خوبه ولی هنوز خودش رو ندیدم.
-میرم بازم چای بگیرم. یه کم دیگه میبینمت. -باشه
حالش خوبه؟
اوضاع تو خونه یه کم ناجوره
من و مامانم دعوا کردیم
راجع به چی؟
همهچیز
و هیچچیز.
سعی کرد راجع به میو ازم بپرسه
و منم بهش گفتم هرکاری که انجام میده گند میزنه.
خیلی بد بودم و الان من...
فقط آرزو میکنم بتونم همهچیز رو ازش بهش بگم.
مامانت...
خوب میشه.
اگه خوب نشه چی؟
اون جین میلبورنه
باید خوب بشه.
بیا اینجا
مایکل؟
باید بری
مجبورم؟
به آدام بگیم؟
مایکل
ما داریم طلاق میگیریم
این شرایط همهش گیج کنندهست.
شاید بعدا بتونی بیای به آپارتمانم و منم آشپزی میکنم
میتونیم اون موقع راجع به همهچیز صحبت کنیم
باشه
باشه
اریک: لطفا باهام حرف بزن.
باشه.
بین تو و آدام اتفاقی افتاده؟
اوتیس قرار نیست الان راجع به مشکلات رابطهی من صحبت کنیم.
لطفا
فقط حواسم رو پرت کن
یکی دیگه رو تو نیجریه بوسیدم
به آدام گفتم. فکر کنم رابطهمون تمومه.
میخواستم به تو هم بگم
ول من فقط... خیلی خجالتزده بودم، نمیدونستم چطور.
-میخوای که رابطهتون تموم شه؟ -نمیدونم.
حس میکنم آدم بدیم. حتی نمیدونم چرا انجامش دادم. فقط...
باعث شد خیلی احساس آزادی کنم.
تو آدم بدی نیستی.
-حال مامانم خوبه؟ -زیادی زوده برای گفتنش.
ولی به زودی اطلاعات بیشتری براتون به دست میاریم.
دوست دارین خواهرتون رو ببینین؟
میتونیم بچه رو ببینیم
من اینجا میمونم... اگه خبری راجع به مادرت داشتن.
سلام، بچهها.
عجب
-اگه میخوای میتونی دریچه رو باز کنی. -آره؟
-آره. -میتونم بهش دست بزنم؟
آره میتونی بهش دست بزنی، خیلی آروم...
سلام.
-من اوتیسم. -آره.
اولا، تو...
صبح به خیر
صبح به خیر
-یه لیوان چای برات آوردم. -اوه ممنونم.
خوشحال به نظر میای
ربطی به اوتیس داره؟
ببین خودت رو! نمیتونی لبخند نزنی!
میدونی که، نمیخوام کس دیگهای این اتاق رو داشته باشه
مجانیه، اگر دوسش داری.
السی عاشق اینه که اینجا باشی
خیلی دوست دارم بمونم.
مجبورم اون چرت و پرتا رو روی دیوار نگه دارم؟
نه، میتونی هرچی میخوای رو دیوار داشته باشی.
باشه، خوبه.
اوتیس: مامانم تو بیمارستانه، دارن عملش میکنن.
اوه خدای من. حالت خوبه؟
آره، هنوز منتظرم.
بیام اونجا؟
اریک اینجاست، هرموقع چیز بیشتری فهمیدم بهت پیام میدم.
من خواهر دارم!
-میو! -صبح به خیر!
صبح... اوه خدای من... صبح به خیر!
اوه خدای من
تبریک میگم، اونقدرا هم بد نیستن.
امروز قراره چی کار کنیم؟
آدام؟
اوه فقط میرم چندتا چیز برای جین میلبرن بردارم
این چیه؟
من.. امشب دارم با مادام تو مسابقه شرکت میکنم.
فکر نمیکردم بخوای بیای
البته که میخوام اونجا باشم!
دوستت اریک هم میاد؟
اوه نه... دعوا کردیم.
اوه
متاسفم این رو میشنوم.
ای کاش بهم میگفتی راجع به این
مردم دوست دارن ازشون بخوای به جاهای مختلف بیان، باعث میشه حس کنن اهمیت میدی.
دفعهی بعد میپرسم.
-میرم بدوم. -باشه.
هی مامان
همیشه میدونستی که لزبینی؟
چرا؟
اوه فقط تا حالا ازت نپرسیده بودم. اشکالی نداره اگر نمیخوای جواب بدی، من...
نه نه نه
راستش تا زمانی که با مادرت آشنا نشدم از اون بخش وجودم خبر نداشتم.
پس بیشتر راجع به اون آدمه؟
خب، فکر میکنم داشتم انکار میکردم
برای یه مدت طولانی.
شرم زیادی داشتم.
یعنی، همیشه میدونستم اون احساسات اونجان، فقط"واقعا" نمیدونستم.
معنی میده؟
آره
آره، فکر کنم.
متاسفم که احساس شرم میکردی مامان.
میخواستی چیزی بهم بگی؟
قرار نیست بهت بگم همجنسگرام
-خب... -ولی مرسی.
راستش، میشه منم باهات بیام بدویم؟
-بله. -آره.
اگه یادت بیاد کفش ورزشیت رو کجا گذاشتی.
-زودباش پس -خیلیخب
اوه لباس پوشیدی
میخوای برسونمت مدرسه؟
اسم انتخاب کردین؟
نه
نتونستیم به تفاهم برسیم.
-اسم اولا رو تو انتخاب کردی؟ -نه.
مادرش کرد.
خیلی بدشانسیه اگه مادرم بمیره.
چون زن تو هم مرد، یعنی نفرین شدی.
-نمیدونم چرا این رو گفتم. -اشکالی نداره.
چون ترسیدی.
منم ترسیدم.
اگر اتفاقی برای مامانم بیوفته نمیخوام با پدرم زندگی کنم.
اوتیس
میدونم که پدرت نیستم
ولی قرار نیست جایی برم.
-خونهی درختی رو تموم نکردی. -آره.
دیگه خیلی وقتی نمونده...
با اومدن این کوچولو.
خبری از دوستدخترم نیست؟
دلیل خونریزی رو پیدا کردن
ولی هنوز دارن عملش میکنن.
حالش خوب میشه.
-سلام ایمی -سلام خانم گراف
اوه صبر کن، هنوز میتونم اینطور صداتون کنم؟ شنیدم دارین طلاق میگیرین.
اوه، همون مورین خوبه.
برای ملاقاتم با دکتر میلبرن اومدم ولی کسی خونه نیست.
اوه زایمانش شروع شد، فقط اومدم چندتا چیز براش بردارم.
اوه خدای من مورین عزیزم! این خیلی بزرگه!
اوه آره مامان نتونست امروز مراقب بز باشه
-میشه برم دستشوئی؟ -اره البته
از پیپی دارم میمیرم. خیلی مضطربم. فکر کنم خیلی شل باشه.
اوه
میدونی فکر کنم یه بار یه آدم فضایی دیدم.
اون موقعی که دانشجوی پرستاری بودم و داشتم از بار برمیگشتم.
یهو یه نور خیلی روشن و سبز توی آسمون دیدم
هی نزدیکتر میشد و میتونستم حس کنم موهای دستم و پشت گردنم سیخ شدن.
و بعد یهو... ناپدید شد.
مست بودی مامان؟
هیچ نظری ندارم که چی بود.
شاید بهتر باشه هنوزم باید به اون مناسبت هشتم بری عزیزم...
یعنی، تو که نمیدونی
فکر میکنم وقتشه از فاز آدم فضاییم بیام بیرون
ولی ممنون.
میشه اونارو برام بندازی دور؟
دیگه نیازشون ندارم.
-بعد مدرسه میبینمت. -باشه، خدافظ.
-بای -بای
-بای -بای
بای بای
اوه
خانم
-بله -به حرفتون گوش کردم
راجع به اینکه همه تو یه چیزی خوبن.
صبر کن، این امشبه؟
باشه، تمام سعیم رو میکنم بیام.
-اوه سلام. -سلام.
زود برگشتی.
آره زنگ زدن گفتن میتونم برگردم، پس...
چطوری؟
اریک یه نفر دیگه رو بوسید.
احتمالا خوشحالی از شنیدنش.
راستش نیستم.
آره، حس گندی داره.
ازش متنفرم، که خیلی رو مخه چون عاشقشم.
میشناسم حسش رو، آره.
این چیه؟
تو یه مسابقهای شرکت کردم که توش سگا از حلقههای کوچیک میپرن و این داستانا.
این خیلی احمقانهست مرد
لطف داری
چه خبر شده؟
رفته! دفترش خالیه!
پشمام!
-اوه خدای من! -باورم نمیشه!
-معلوم شد چرا گذاشتن برگردم! -رفته!
فضولی ممنوع!
-قیافهت! چی شده!؟ -هوپ رفته.
-ها؟ -آره.
No comments yet. Be the first to leave one.