The first 200 lines.
"تراژدي اتللو ، عرب سياه ونيز" ساخته اورسن ولز برنده نخل طلاي سال 1952 جشنواره کن
روزگاراني شخصي در ونيز حکومت و کام دلي ميکرد. يک مغربي به نام اتللو
که به خاطر دلاوري ها و شايستگي هايش در امور جنگ و رزم از وي تقدير به عمل آمد
بر حسب اتفاق دلباخته بانوي جوان و اشراف زاده اي
به نام دِزدِمونا شد.
که اين عشق اثيري به سبب عفت و پاکدامني او شکل گرفت
با اين اوصاف ، پدر اين بانوي زيبا با پيوند دختر جوانش با
يک مغربي مخالفت ميورزيد. از اين رو دزدمونا شبانه از خانه پدرش گريخت
از اين رو آنها شتابزده و در خفا به عقد يکديگر در آمدند
در سراي اتللو ، رفيق و پرچم دار وي نامش اياگو بود.
با ظاهر مهربان و دوست داشتني اما شخصيت باطني او
فوق العاده خيانتکار بود.
بارها به تو گفته ام و باز ميگويم
که از اين مغربي بيزارم
خوشي را در کامش زهر ميگردانم
چگونه؟ چگونه؟ اياگو
نامش را در کوچه ها فرياد بکشيد ، خويشاوندان دختر را بشورانيد
و او را با آنکه در چنين آب و هواي خوشي به سر ميبرد با مگسان و مزاحمان معذب بداريد
خير ، آنها آمدند
حدس ميزني چه ميخواهم بکنم؟
پيداست به بستر ميروي و ميخوابي
يک راست ميروم و خود را و اين نيمه جانِ به ستوه آمده را به آب ميسپارم ، آه سرنوشت من
آخر براي چه؟
برو پول در کيسه ات بريز
روزي بر زبان من بگذرد که ميخواهم از عشق يک روسپي خود را غرق کنم
آن روز بهتر است از پوست آدميزاد درآيم و جامه بوزينگان به تن کنم
بيا ، مرد باش
خودت را به آب بيندازي؟
گربه ها و توله هاي کور را به آب مي اندازند
امکان ندارد دزدمونا مدت زيادي به اين مغربي عشق بورزد
عشق مغربي هم به او دوامي نخواهد داشت
اين عشق در دختر به صورت عصيانگرانه اي آغاز شده و
خواهي ديد به همان زودي ميانشان جدايي خواهد افتاد.
پس پول در کيسه ات کن
پس از آنکه از هم آغوشي او سيراب شد
به اشتباه خود در انتخاب چنين شوهري پي خواهد برد
دزدمونا عوض خواهد شد
دخترتان!
-خانه تان را وارسي کنيد! -خانه تان!
-پس دخترتان! -دختر شما!
سينيور ، اهل خانه تان هم هستند؟
چرا و براي چه همچين سوالي ميکني؟
اگرچه گمان ميکنم به ميل و رضاي خردمندانه خودتان بوده، دختر نازنين تان پاسي از شب گذشته
بي آنکه جز يک مزدور بي سر و پا ، جز يک
کرجي بان ، همراهش بوده باشد
به نزد آن مغربي شهوتران برده شود تا به هم آغوشي رذيلانه اش تن در دهد
آنچه جواب ميدهي فقط خودت را قانع ميسازد...
...اگر او را در اتاق خود و يا در خانه بيابيد
اياگو ، در اين خصوص ميتوانم به تو اعتماد کنم؟
به من اعتماد داشته باش. برو پول فراهم کن
سزاوار طعن عالميان باشم
اگر به عقل سليم نيايد که افسون پليدي در کارش کرده اي و با معجون هايي که اراده را ناتوان ميسازد
دختر خام و جوان مرا فريفته اي
همه مردمان مرا صدا زنيد
خويشاوندانم را بيدار کن
مغربي کجاست؟
اين شمشيرهاي رخشان را در نيام کنيد تا مبادا از شبنم زنگار ببندند
دزد بي آبرو!
دختر نازنينم را در کدامين پستو نهان ساخته اي؟
آقا ، دست نگه داريد
کجا ميل داريد برم تا به اتهامات شما پاسخ گويم
به زندان بيفکنيدش تا روزي که قانون و آيين دادرسي مقرر دارد
که بيايي و از خود دفاع کني
حال در چنين زماني پيک هاي شتابان از سوي مجلس سنا مي آيند
چرا که لشکريان تُرک بر عليه نيروهاي ونيزيان
که در قبرس مستقر هستند ، بادبان کشيده اند
هم اکنون سناتورها جلسه اي تشکيل داده اند
و مغربي را به عنوان فرمانده نيروهايشان انتخاب کرده اند
و افسران در حال جستجوي شهر براي مطلع کردن
اتللو از اين افتخار هشتند
وقتي پدر دزدمونا ، خود ، مغربي را با زور شمشير
و به اتهام فريفتن
و به دام عشق انداختن ، به دادگاه کشانيده است
آن دختر را از راه به در بردند
و از من دزديده اند با افسون ها و معجون هايي که از شيادان ميتوان خريد و او را به تباهي کشاندند
بسيار مايه تاسف ماست
اگر به زنجير جادو گرفتار نمي بود
هيچ امکان نداشت که چنين بانوي زيبايي
خود را مايه ريشخند همگان سازد و از سايه پدر
به آغوش تيره همچون تويي پناه بَرَد که بيشتر در خور وحشتي تا دلبستگي
لعنت بر تو! افسون پليدي در کارش کرده اي
در اين باره ، شما از طرف خويش چه داريد که بگوييد؟
هيچ ، جز اينکه درست همين است
آيا به طور غير مستقيم
و به زور شورا را مطيع خويش ساخته اي و اين بانوي جوان را مسموم کرده اي؟
سروران بزرگوار و توانا
خداوندگاران شريف و نيکوکار من
اينکه من دختر اين پيرمرد را از خانه اش به در کرده ام کاملاً صحيح است
و همچنين راست است که با او ازدواج کرده ام
گناه من در اصل و اساس همين است
نه بيشتر
من در گفتار زمختم
و استعداد سخنان نرم و آراسته کمتر دارم
چه اين بازوان من ، از آن زمان که هفت ساله بودم تا
اين 9 ماه اخير که در تن آسايي گذشت
همواره در ميدان هاي جنگ در کار بوده است. گذشته از گير و دار جنگ و پيکار
چيز زيادي از اين جهان پهناور نميدانم
و هرگاه به دفاع از خويش سخن آغاز کنم ، کمتر ميتوانم مقصود خويش را بيارايم
اما اگر شکيبايي و لطف شما دستگيرم باشد
ميخواهم داستان عشق خود را به تمامي و بي هيچ پيرايه اي برايتان بازگو کنم
تا خود ببينيد با چه معجون ها و افسون ها
و چه جادوهاي نيرومندي
که گفته ميشود به کار برده ام
در دل دخترش راه يافته ام
پدرش دوستم ميداشت
چه بسا دعوتم ميکرد و داستان هاي زندگيم را سال به سال
از جنگ ها و حصارها و فراز و نشيبي که از آن گذشته ام را جويا ميشد
و من آن را سراسر از روزگار کودکي تا آن دم که از من پرسش کرده بود برايش مي گفتم
سخت ترين اتفاقات و پرشورترين حوادثي را که درد دريا و خشکي بر من گذشت
از جمله آنکه چگونه در حمله اي ، سرمويي مانده بود تا کشته شوم
يا آنکه چگونه به دست دژخيمان غدار افتادم و به بردگي فروخته شدم
سپس آزاد گشتم ، باري هر آنچه در طي سفرها و آوارگي ها بر سرم آمده بود
و من در ضمن سخن مي بايست غارهاي ژرف و بيابان هاي پر از سنگلاخ و صخره ها و کوه ها
را که سر به فلک مي ساييد ، توصيف کنم.
کار من شده بود تعريف و
دزدمونا به شنيدن اين داستان ها سخت راغب بود
و گاه که کارهاي خانه او را از مجلس ما دور ميکرد، هر چه زودتر
آن را به انجام مي رساند و باز مي آمد
و با اشتياقي هر چه بيشتر سخنانم را ميشنيد
و چون من به اين امر توجه يافتم
در فرصتي مناسب توانستم او را قانع گردانم که با اصرار از من بخواهد تا سرگذشت خود را به تمامي برايش نقل کنم
اشک از ديدگانش روان گشت آن هنگام که داستانم به پايان رسيد
فراوان از رنج هاي من آه کشيد
و به کيش خود سوگند خورد
که داستان من شگرف ، بلکه بالاتر از شگرف
دهشتناک بوده است.
وي گفت کاش هرگز آن را نميشنيد
با اين حال آرزو داشت که خداوند او را همچو من ، مردي مي آفريد
آنگاه از من تشکر کرد و گفت: "هرگاه کسي از دوستان من عاشق وي باشد...
...کافي ست به او بياموزم که داستان مرا برايش نقل کند...
...تا خود نيزبدو دل ببندد."
از اين کنايه من به سخن درآمدم
او به سبب مخاطراتي که با آن رو به رو شدم، دوستم ميداشت
واز اينکه او دل بر من ميسوزاند شيفته او شدم
اين بود تنها جادويي که به کار برده ام
گمان ميکنم چنين داستاني دل دختر مرا نيز نرم ميکرد
بيا اينجا دزدمونا
آيا ميداني در اين محضر عالي
بيش از همه ، از چه کسي بايد فرمان ببري؟
پدر بزرگوارم، من اينجا خود را در برابر وظيفه دوگانه اي ميبينم
زندگي و تربيت من از آن شماست
و اين به من آموخته است که تا چه حد بايد شما رامحترم شمارم
شما خداوندگار من هستيد
و من تا کنون دختر شما بوده ام
و همان گونه که مادرم به وظيفه خود عمل کرد
و شما را به پدرش رجحان داد
من نيز بر آنم که به سرور مغربي خود
همان رفتار کنم.
وقتي که درمان نيست، درد را بايد پايان يافته دانست و آخرين اميد را از آن بريد
و اينک اگر قانع شده ايد به کارهاي دولتي بپردازيد
تُرک ها با تجهيزات بسيار نيرومند و با تمام قوا به سوي قبرس گسيل شده اند
اتللو ، شما بهتر از هرکسي به امکانات محل اشراف داريد
همين امشب بايد به راه افتيد
به روي چشم
وقتي اهميت قبرس را براي تُرک ها در نظر ميگيريم
ديگر تصور نخواهيم کرد که تُرک ها آنقدر نادان باشند که هدف مهمتر را
که با اقدامي ساده و ثمربخش ميتوانند به چنگ بياورند، از کف دهند
و به مقابله خطري بروند که برايشان سودي ندارد
مغربي به او نگاه کن. اگر چشم بينا داري مراقب او باش
پدرش را فريب داد ، تو را هم ميتواند فريب دهد
تا پاي جان به وفاداريش ايمان دارم
مرا متوجهس چه خطري ميسازي؟ اول او به مغربي دل سپرد
اما به خاطر يک مشت ياوه گويي
و يک خواب رويايي او را دوست دارد؟
قلب خويش را با فکر کردن به آن پريشان نساز
-معاون کاسيو -اياگو
چه تصادفي
قدر خود را ميدانم
لياقت من بيش از اين جايگاه نيست
با اين همه اوست که انتخاب شده
او کيست؟ اين ميکل کاسيو اهل فلورانس
کسي که هرگز فوجي را در ميدان تنبيه نکرده است
و بيش از فلان پير دختر ، از تدبير جنگ خبر ندارد -وليکن کاسيو يک ناوبان است
خداوند به دوستداران اين کشور و ياران اين سردار رستگاري عطا کند
بسيار خب ، نبايد از او فرمان برد
اوه ، قربان اين قانع کننده است
من به همراه او ميروم تا به وقتش به کارم بيايد
اياگو ، اياگو!
اياگو شريف
من در سراي حکمراني شما به پا خواسته ام
دزدموناي عزيزم ، ناچارم تنهايت بگذارم
ميخواهم بعد از اينکه اوضاع آرام شد او را به قبرس بياوري
بسيار خب سروم ، همين کار را ميکنم
مغربي سرشتي ساده و بي غش دارد، مردم را با ديدن ظاهرشان
شرافتمند و دوست ميشمارد، پس آرام آرام ميتوان
افسارش را مثل خران کشيد و برد
ما همه نميتوانيم فرمانده باشيم
و همه فرماندهان نميتوانند از زيردستان اميد خدمت صادقانه داسته باشند
چه بسا چاکران خوش خدمت، چاپلوسي ميبينند که سر
سر به بندگي فرو مي آورند
و درست مانند خر، عمر خود را براي مُشتي کاه در راه خدمت صرف ميکنند
و همين که پيري در رسد، رانده ميشوند
اين دسته نوکران صديق در خور تازيانه اند!
اما ديگران هم هستند که هرچند
شکل و ظاهري وظيفه شناس به خود ميدهند، تنها در پي سود خويش اند
و با خدمت نمايي نزد سرور خود
پيشرفت و ترقي ميکنند
و پس از آنکه تِريج قبايشان زَر بافت شد اگر کُرنشي هست به خود ميکنند
اينگونه مردمان رو ميدارند
و من خود را از اين زمره ميشمارم. و همچنان که شما، آقا
No comments yet. Be the first to leave one.