The first 200 lines.
مترجم دانيال زينالعابديني
يه زن تنها
جولي د هاران
پسپورتتون لطفا
دوشيزه د هاران
شما به فيلم مربوط ميشين؟
بله من بازيگرم
فرانسويها خيلي کم پيش مياد پرتغالي حرف بزنن
مادرم پرتغالي بود
پدرم يه فرانسوي باسکه
پس ليسبون بودي؟
نه
وقتي بچه بودم، به پورتو رفتيم
بعد مادرم فوت کرد
ليسبون رو کشف خواهم کرد
يکي از همکارانت اينجاست
آره، کارگردان
بقيه بازيگرا کي ميان؟
فقط يکيه
پس فردا فکر کنم
فقط دو بازيگر؟
من صدا رو به تنهايي ضبط کردم
اينجا فقط تصاوير رو قراره بگيريم
شما دوتا با هم حرف نميزنين؟
نه
و من تا حالا در حال صحبت ديده نشدهام
پس چي ضبط کردي؟
يه متن فرانسوي قرن هفده
که فقط اين رو ميشنويم
من هيچوقت فيلماي فرانسوي رو نميبينم
براي روشنفکراست
فيلماي ما در پرتغال محبوبن
فقط در ليسبون
که روشنفکرا زيادن
هيچ شهري بينقص نيست
اتاقت رو نشونت ميدم
ممنون
اگر به چيزي احتياج داشتي، شماره نه رو بگير
فکر ميکنم اين مجلس شماست
بله خانم
بفرماييد
ممنون خانم
دنبال کسي ميگردي؟
فکر نميکنم
تنهايي؟
آره
من هم
اسمت چيه؟
واسکو
من جوليام
چجوري تلفظش ميکني؟
خانم جولي
خانم خيلي زيباست
بعد از ظهر بخير واسکو
بعد از ظهر بخير خانم
اگر تنها هستم نميخوام که باشم
و اگر تنها نباشم ميخوام که باشم
به نظر ميرسه هميشه ميخوام
چيزي که نيستم باشم
خوشبختي يعني کس ديگري باشي
ولي اون شخص ديگري خوشحال نيست
چون ذهن خودش رو دنبال ميکنه
و نه تدابير من
آدما کاري که بخوان رو ميکنن
با چيزي که هيچي نيست
ولي اگر انجامش ندن حسرت ميخورن
مترويي که در جاده رها شده
اوه دني
آره من اينجام
من ميرم قدم بزنم
بدون من شام بخوريد
ميخوام گردش کنم
يه نوشيدني نزديک نيمهشب، عالي
در بار هتل، باشه
بعد ميبينمت
اگر تو رو به اندازهاي که هزاربار تا حالا بهت گفتهام، دوست ميداشتم
تا الان نبايد ميمردم؟
من فريبت دادم
اين تو هستي که بايد بهت بر خورده باشه
خانم؟
پرتغالي حرف ميزنيد؟
بله
اين ميدون در شب زيبا نيست؟
چرا
روز هم قشنگه ولي فرق داره
فردا متوجهاش ميشم
ليسبون هيچوقت يه شکل از خودش رو نشون نميده
هنوز فرصت فهميدنش رو نداشتم
از کجا مياي؟
پاريس
- تو تعطيلاتي؟ - نه کار دارم
شب خوش
اين کارت منه
اسمم انريکه هست
اگر ميتونم کاري بکنم، دريغ نکن
ممنون
عصر بخير دني، ببخشيد
براي چي؟
دير کردم
نه خيلي
خوش گذشت؟
آره
دوستي تو ليسبون داري؟
آره
پس امشب تنها نبودي؟
نه
خوبه
وقتي متن رو در پاريس ضبط کرديم
خوب به نظر نميومدي
تازه از دوستپسرم جدا شده بودم
هموني که ميشناختم؟
بيشترشون رو ميشناختي
بازيگره؟
بازيگرا تخصص منن
آخري، قد بلند و سياهه
کوتاه و بلوند بود، الکساندر
اونم ميشناختم
آدم خوبي بود
آره بود
خوشحالم که اينجام تا نقش راهبه پرتغالي رو بازي کنم
...فکر ميکني خوشحالتر ميبودي اگر
مثل اون، فقط يه عشق تو زندگيات ميداشتي؟
برام سواله که تو هر زندگياي
اصلا بيشتر از يه عشق ميتونه وجود داشته باشه؟
صدايي هست ولي فقط براي مسير راهنما
همه سر صحنه ساکت قراره فيلم بگيريم
ساکت لطفا
دوربين
پخش صدا
پخش
سکانس سه، پلان يک، برداشت يک
حرکت
کات
سلام
عصر بخير
ميتونم با آقاي کانا ملو صحبت کنم؟
در حال صحبت
جولي د هاران هستم
فکر نميکنم اسمم رو بهتون گفته باشم
ديشب تو يه رستوران با هم حرف زديم
داشتم بهت فکر ميکردم
ديشب تنها بودي
اگر امشب تنهايي شايد بتونيم با هم آشنا بشيم
من همين الان يه قرار گذاشتم
ولي خوشحال ميشم که کنسلش کنم
نبايد اينکار رو بکني
ميشه صبر کرد
کجايي؟
تو هتل سنهورا دو مونته در گراسا
تا نيم ساعت ديگه اونجام
من سالهاي اولم رو توي يه مزرعه گذروندم
اطراف درختان زيتون
با واليدنام و خواهرم
بابام زياد ميرفت
اونا بهترين خاطرات زندگي منن
پنج سالم بود که اتقلاب شروع شد
انقلاب هميشه به نظر ميرسه برام انتزاعي بوده
براي من خيلي واقعي بود
براي کشور مطمئنن الزامي بوده
ولي من ترجيح ميدادم بدون توجه به اين الزام زندگي کنم
انقلاب با تو چيکار کرد؟
پدرم کنت ولسوالي بود
و موقعيتهاي مهمي زير نظر سالازار و کائتانو داشت
در خطر بود
وقتي رژيم جديد سوار شد، مزرعه رو از دست داد
مجازات منصفانهاي بود مطمئنن
ولي اين باعث محروميت من از جايي که توش خوشبخت بودم شد
کجا رفتي؟
يه ساختموني تو ليسبون نزديک پرينسيپ ريل صاحب شديم
توي يه طبقه و بدون وسايلي زندگي کرديم
بعد از يه سال، پدرم فوت کرد
همون سال خواهرم رو از دست دادم
مامانم تقريبا ديوونه شد
براي ايجاد ارتباطي با دنيا
من پزشکي خوندم و متخصص قلب شدم
يه حرفه مهم
ولي هيچوقت نياموختمش
از وقتي مادرم مرد در يه آپارتمان بزرگ و خالي زندگي ميکنم
با يه خدمتکار که فقط در طول روز مياد
بعد از شام، دعوت به خونه من رو قبول ميکني؟
آره
چرا امشب به من زنگ زدي؟
توسط رفتار ديروزت با من تحتتاثير قرار گرفتم
خودمم متوجهاش نميشم
بهت گفتم، امشب يه قرار دارم
آره و کنسلش کردي
اين هم متاثرم کرد
ولي قرار من هنوز منتظرمه
تو اتاق بغلي
معرفيات ميکنم
با قرارم آشنا شو
وقشه
تصميم گرفتم داستانم رو مثل يه رمان روسي تموم کنم
حالا نميکني؟
نه به لطف تو
چيکار ميکني؟
ميرم
کجا؟
ما جاي خدمتکارها رو تو مزرعه گرفتيم
فردا ميرم اونجا تا فکر کنم
No comments yet. Be the first to leave one.