The first 200 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
دست و بالم تنگ شده.
به گمونم من یکی از اون خرشانسهام.
تو! حرکت کن! حرکت کن!
جایی که من مستقرم، مثل نعمتی از طرف خداست.
نعمت واقعی اون بمبه بود.
هر کی که به گیلیاد کمک کنه، حقشه منفجر و هزارتیکه بشه.
- گفتم اگه میشه دستی به سر و روی خونه بکشم. - هر چی تو بخوای.
- خدا رو شکر. - اوهوم.
میدونی، فکرم مشغول خودمونه. این که با هم میتونیم چی باشیم...
منم بهش فکر میکنم.
آففرد، چند وقتیه در موردش فکر کردم. به محض این که بچه به دنیا بیاد، تو از این خونه میری.
به نظرم هر دوتامون به اندازۀ کافی همدیگه رو تحمل کردیم. موافق نیستی؟
میدونم که باید حقیقتِ اینجا به دنیا اومدنت رو بپذیرم...
و با وضعیت کنار بیام،
ولی کون لقش.
پیش خودت فرض میکنی که یه کاره.
یه کار آزاردهنده، که باید بهش تن داد تا هر چه زودتر تموم شه.
بوسیدن ممنوعه.
این قابلِ تحملش میکنه.
آدم از جلد خودش خارج میشه.
آدم راوی میشه.
عملی به قصد جماع،
شایدم گردهافشانی.
برات با وضعیت گل و زنبور فرقی نداره.
خودتو مهیا میکنی.
وانمود میکنی که حضور نداری؛ خارج از جسمی.
بدنت رو ترک میکنی.
روی؟
روی!
وای... نه!
برو کمک بیار!
اگه بعدِ مراسم به پشت بخوابم، احتمال بارداریم بیشتره.
چی؟!
دوریس!
برو آمبولانس خبر کن!
- قسمت ۱۰، آخرین مراسم قصۀ ندیمه
خدا رو شکر.
- وای خدا! - آره والّا.
شنیدم زنش مجبور شده از ندیمه جداش کنه.
شنیدم هنوز در نیورده بوده.
چندش!
آره میدونم. من همچین چیزی شنیدم؛ همون موقعی که پیداش کردن.
داشتم فکر میکردم واسه امشب، کیک کاراملیِ شیرین درست کنم.
باشه.
به نظر من که خوبه.
من خورش درست میکنم، ولی میخواستم بدونم پیشنهاد تو چیه.
سوپ غلیظ یا خورش گوشت هم خوب میشه.
هی، حالت خوبه؟
بزودی به یه خونۀ جدید منتقل میشه.
شاید این دفعه بهتر از قبل باشه.
هی، گوش کن.
یه خبری دارم.
مویرا تونست به کانادا بره.
موفق شد. از کشور فرار کرد.
اوه! شکرِ خدا!
شاید یه روزی همهمون تونستیم سر از کانادا در بیاریم.
شنیدی چی گفتم امیلی؟
نباید تسلیم بشی.
یه روزی دوباره پسرتو میبینی.
امیلی!
من دیگه مادرش نیستم.
آره که هستی.
تو مادرشی و دوسِش داری.
- به نظرت اونم میدونه؟ - آره!
چه مرگت شده تو؟
حداقل بچۀ تو توی کاناداست. اون آزاده...
کنار همسرت!
تو...
درد زایمانه؟
باشه.
کمک! میخواد وضع حمل کنه.
خدا رو شکر. وقتشه.
خدا رو شکر.
عقب وایسین.
حالت خوبه؟
آره، خوبم.
بیا بریم تو.
«پیش از آنکه تو را در شکم صورت بندم، برگزیدمت...
و پیش از آنکه از رحم برون آیی، تقدیست نمودم...
و تو را پیامآوری برای امتها قرار دادم.» (کتاب ارمیا، باب ۱ آیۀ ۵)
موفق شدیم آففرد.
این چیزیه که خدا میخواد، ما هم بایستی بابتش شاد و خوشحال باشیم.
هیچکی از کار خدا خبر نداره.
اقلاً این دفعه، بار آخریه که مجبورم روی این تخت لامذهب بخوابم.
لطفاً توی یه صف وایسین.
بالشها رو درست بچینین. جای حولهها اینجاست.
سلام!
سلام کوچولو!
دیگه وقتشه بیرون بیای.
«شجاع باش و هیچ مترس،
چون خدا همراه توست.
او به تو قدرت خواهد بخشید و کمکت خواهد کرد.
او با دست برحقش، پشتیبانت خواهد بود.» (کتاب اِشَعیا، باب ۴۱ آیۀ ۱۰)
چه روز فرخنده و باشکوهی!
ببرش اتاق نشیمن. ممنون.
اینها رو خودم میبرم.
- ببرش اتاق ناهارخوری. - باشه.
- وقت جشن گرفتنه. - ممنون.
از دیدنتون خوشحالم. بفرمایید.
ببخشید.
- بیا برای زایمانی موفق دعا کنیم. - حال دختر کوچولوت چطوره؟
۱۸۰ گرم وزن اضافه کرده، شکرِ خدا.
خدا رو شکر.
به فرمانده هوراس هم باید تبریک بگیم،
اخیراً به خاطر بارداری همسرش ترفیع گرفته.
تبریک میگم.
- به شما پس ندیمهای نمیرسه؟ - نه.
امیدوارم خداوند، تمام فرماندهین آینده رو مثل ما مورد لطف خودش قرار بده.
ببخشید.
- خدا رو شکر واترفورد. - خوش اومدی.
ندیمۀ من دیگه آخرهای تاریخ انقضاشه.
همون اولشم خیلی چیز جالبی نبود.
مال تو چطوره؟
خب، ثابت کرده که... ثمربخشه.
قیافهش هم بد نیستا!
- خیلی لیاقتشو داری. - ممنون.
- میشه کمکتون کنم؟ - بله.
بفرمایین.
وقتشه.
ممنون.
سر وقت.
خیلی خوشگل شدی.
خدا همراهته.
- آفرین. - همینطور.
نفس عمیق بکش.
خوبه. آفرین.
خدا رو شکر.
آفرین.
همینطور نفس عمیق بکش.
خدا رو شکر.
- خدا رو شکر. - خدا رو شکر.
خدا همینجا کنارته.
داری خیلی خوب پیش میری.
خانوم واترفورد.
درد زایمانِ اشتباهی، هر کسی رو فریب میده.
شاید بهتر باشه دفعۀ بعد، فاصلۀ بین انقباضها رو زمانگیری کنید.
متأسفم خانوم واترفورد.
خب، دهانۀ رحم بستهست و کاملاً جلو و مشخصه.
بچهتون به این زودیها به دنیا نمیاد.
درد زایمان داشته.
انقباضات برَکستون هیکسی بوده. منجر به زایمان نشده.
باید تحریک به زایمان بشه. همین امروز.
با توجه به خونریزی شدید در اوایل دوران بارداری، همین الانشم با زایمان پرخطری مواجهیم.
ترجیحمون اینه که بیخود و بیدلیل، از مواد شیمیایی در روند بارداری استفاده نکنیم.
هر چند... با توجه به این که وزن بچه بیشتر از ۴ کیلوئه و ندیمه هم ریزاندامه،
ممکنه تا یکی دو هفتۀ دیگه، تحریک کردن رو مد نظر قرار بدم؛
واسه این که کار به سزارین نکشه.
تا اون موقع باید به بچه کمک کنیم تا از راه طبیعی به دنیا بیاد.
پیادهرویهای پرفشار. سالاد انبه.
یه چایِ معطّر و تند سراغ دارم که معجزه میکنه.
چایی؟!
چاییش چقدر تندمزهست؟
چون آخه سوزش معده... ممکنه بچه رو اذیت کنه.
ما همهمون بیتاب و مشتاقیم.
بهتون قول میدم که این دوران بارداری، بزودی به پایان میرسه و آففرد به خونۀ جدیدش منتقل میشه.
توی یه منطقۀ دیگه؛
تا هوایی عوض کنه.
راست میگین خانوم واترفورد.
اوقات خوبی داشتیم،
ولی به نظرم به نفع همهست که دیگه اصلاً همدیگه رو نبینیم.
دیروقته.
میدونم.
میخوان منو مجبور کنن که چند روز دیگه از این خونه برم.
درسته.
سرینا میخواد منو به یه منطقۀ دیگه بفرسته.
جداً؟
خودش گفت «تا یه هوایی عوض کنم».
و...
این چیزی نیست که تو میخوای؟
تو خیلی باهام مهربون بودی.
بیشتر از اون حدی که بقیۀ فرماندهها ممکن بود باشن.
و قراره به همین زودیها... خودتم پدر بشی.
به کمکت نیاز دارم.
چی میخوای؟
من همین الانشم یه بچهمو از دست دادم...
و چیزی نمونده که یکی دیگه رو هم از دست بدم.
خیلی خوب میشد اگه میتونستم...
به منطقهای که دخترمه، منتقل بشم.
خواهش میکنم.
البته اگه اصلاً همچین کاری توی اختیاراتته.
تو کی هستی که بخوای...
از اختیاراتم واسه من بگی؟!
میدونم که خواستهم غیرعادیه.
ولی عمراً اگه پیش دخترم برم.
عمراً اگه اون منو ببینه.
اینو میتونم بهت قول بدم.
من خیلی باهات آسون تا کردم.
خیلی سهلگیر بودم.
چی؟
لوس کردمت.
برو بیرون.
گم شو بیرون!
نباید دلمو صابون میزدم که وضعیتو درک میکنی.
تو اصلاً نمیدونی این که آدم... بچهای از...
گوشت و استخون خودش داشته باشه، یعنی چی.
هیچوقتم نمیفهمی.
از سر کار چه خبر؟
خب، روزِ...
سختی بود.
No comments yet. Be the first to leave one.