The first 200 lines.
...آنچه گذشت
اسکچبوکِ مدی اون میدونست
اون هنوز خاطراتِ فرمانده رو داره
هیچوقت در امان نخواهد بود
مجبورم نکن اینکارُ بکنم
متاسفم
بنظر میرسه که تو کلیدِ
برتری یافتنِ نسلِ بشری
...بهم حق انتخاب دادن
از این استفاده کنم و صلح آمیز برتگردونم
یا از این اگه با خواستِ خودت نیای
شیدهدا فرار کرد
چاقو رو کرد توی رودهش و نا پدید شد
سنگ اینجاست نمیتونه محل دقیق
رو نشون بده
کدوگانِ انقدر افرادش رو میفرسته
تا منو بگیره
دیگه هیچکس برای نجاتِ من نمیمیره
!مراقب باشید
!بمب
ایموری؟
!ایموری
!ایموری، جواب بده
!مورفی
مورفی، خوبی؟
نمیتونم ایموری رو پیدا کنم
کجا بود؟ - !دقیقا روبروم بود -
همین... همین جا بود
هی هی، احتمالاً گیج شدی
این چندتاست؟
خیلی، باید ایموری رو پیدا کنیم
اگه با تو بوده زیاد دور نشده
ایموری، ایموری !یه چیزی بگو
یه چیزی
گرفتمت گرفتمت کمکت میکنیم
...خداروشکر، فکر کردم تو
آسیب دیدی
چی، این؟
یه خراشِ سادهس
ترجمه و زیرنویس PoOrYaGR
!جکس، داریم میایم
هنوزم میتونیم به مدی برسیم
باید درست فکر کنیم
حق با گایاست
به یه نفوذی نیاز داریم
خوبه بیا انجامش بدیم
کدوگان یهو ناپدید شد
چرا کار نمیکنه؟
شاید یکی باید تو باردو باشه
که تو رو بکشه داخل
کلارک
!باید بریم پیش مدی
کدوگان ممکنه همین الان هم واردِ مغزش شده باشه
قربان
و تو هم باید مدی باشی
اسم من لویته
خیلی خوشحالم که انتخاب کردی بهمون ملحق بشی
مشکلی نیست، بفرما بشین
میدونم ترسناک بنظر میاد ولی نگران نباش
درد نداره
زیادم بد نیست
خوبه، سرتُ بخوابون عقب
و راحت باش
با رفتن به یه سناریویِ پایه شروع میکنیم
فکر کن تو یه کویرِ بی پایانی
که اسمونِ بنفشِ وسیعی داره
یه دست به کمکت میاد
دست کیه؟
حالتِ هولوگرام
پیوند عصبی برقرار شد
آفرین، مدی
میدونم ترسیدی
ولی اگه مغزت رمزِ نهایی رو به یاد بیاره
ارزشش رو خواهد داشت
اشتباه میکنی
منظورت چیه؟
گابریل گفت جوردن متنها رو مطالعه کرده
...تو فکر میکنی یه جنگه چون میخوای جنگ باشه
ولی در واقع آزمونیه که یکی باید توش شرکت کنه
متاسفم ولی خوشم نیومد
که پسری که یه بار متنها رو مطالعه کرده
بهتر از ماهایی میدونه که نسلها
خودمون رو وقفش کردیم
با اینحال، همون قدر که دانش علمی هنره
ترجمه هم هست
گذشته از این، جنگ چیزی جز آزمون
اراده و قدرت نیست
پس اگه حق با جوردن باشه و این یه آزمون باشه
که یک فردِ واحد توش حضور پیدا میکنه پس... چیزِ خوبیه
مدی، من دنبالِ جنگ نیستم
نمیخوام فرزندانم رو بفرستم که بمیرن
اگر بتونم با شرکت توی این آزمون درد و رنج همه رو
به دوش بکشم، از این آزمون استقبال میکنم
ببخشید که مزاحم شدم، شپردِ من
یه سیگنال از زمین دریافت کردیم
دوتا نانو-تگ فعال شدن
مردمِ مدی بی شک نگرانشن
ولی بزودی میره پیششون
ولی الان، بذار همونجا بمونن
وقتی که برتری یافتیم ازمون تشکر میکنن
وقتی که با خودمون بردیمشون
آمادهی شروع
حالت خوبه، مدی؟ - آره -
میخوام یه چیزی نشونت بدم
به این عکس فکر کن
سیستم داره بد عمل میکنه؟
نه قربان، یلحظه وقت بدید
مدی، ازت میخوام کاملاً ثابت بمونی
دارم به درجاتِ عمیق تری از مغزت میرم
فقط روی نقاشی تمرکز کن
دیگه چی ازش یادت میاد؟
هیچی، نمیدونم
نگران نباش مدی
با هم درستش میکنیم
من اینکارُ بخاطرِ تو نمیکنم
من اینکارُ برای نجاتِ دوستام و خانوادهم میکنم
تو خیلی شجاعی
قربان، عجیبه
این خاطرهی خاص توی هیچکدوم
از جاهایی که معمولا حافظهها ذخیره میشن ثبت نشده
اون چیزهایی میکِشه که ندیدتشون
اون خاطرات یه جایی توی مغزش هستن
قربان، میتونم سطحِ عمیقتری رو هم نسبت به لایه رویی جستجو کنم
ولی خیلی خطرناکه و تا حالا انجامش ندادم
بهم گفتن که تو بهترینی بهت اعتماد دارم
برای تمام بشریت
نفوذیِ من بنظر داره از وقتی که داره لذت میبره
باید راجبِ نقشه گفتگو کنیم
کلارک و اکتیویا ما رو میفرستن اونور
ما مدی رو میگیریم و رهبرشون رو میکُشیم
کشتنِ کدوگان هیچی رو تغییر نمیده
اگه بمیره نمیتونه دنبالمون بیاد
تو ایمان رو دیدی مادر
فرماندهشون رو بکشی یکی دیگه جاشُ میگیره
نگهدارنده شعله رو بکشی یکی دیگه جاشُ میگیره
ایمان نمیمیره
رو به جلو حرکت میکنه
افرادِ کدوگان هم تفاوتی با ما ندارن
پس چطور تموم میشه؟
بلامی هم همون سوال رو پرسید
جنگِ پایانی
و بعدش ما برتری میابیم و نور میشیم
ایدهی قشنگیه
ولی جنگیدن راهِ رسیدن به اونجا نیست
جنگ شکستِ همه چیزه
بخاطرِ همینه که این یه آزمونه، نه یه جنگ
آزمون، جنگ آزمون، جنگ
پیروان بیشتر از 1000 سال
متنها رو مطالعه کردن
تو واقعا فکر میکنی که بهتر از اونا میدونی؟
آره
و این فقط بخاطرِ این نیست که چندتا کتابِ قدیمی خوندم
من حسش کردم
اون سمِ خورشیدِ قرمز یه چیزی بهم نشون داد
نمیتونستم بفهممش ولی میدونستم مهمه
و بعدش متنهای باردو رو خوندم
...و یه تلنگر بهم زده شد
قدمِ بعدیِ سیرِ تکاملیِ انسان
من ادعا نمیکنم کاملاً درکش کردم
ولی... توی قلبم میدونم که برای هرچیزی دلیلی هست
و با کشتنِ همدیگه توی یه جنگی دیگه
نمیفهمیم که اون دلیل چیه
فقط کاش میتونستم به بلامی بگم
بی معنیه
تنها چیزی که الان مهمه نجات دادنِ مدی
و کشتنِ کدوگانه
آخرین جنگ/آزمونی وجود نداره
بلامی بخاطرِ این مزخرفات مُرد
!به اندازه کافی این چرت و پرتها رو شنیدم
مدی چه فکری میکرد؟
بدون حتی حرف زدن با من گذاشت رفت؟
منو یادِ یکی دیگه از آشناهام میندازه
نه، تنها کاری که همیشه کردم این بوده که سعی کردم مردم رو نجات بدم
درحالی که خودتُ تو خطر مینداختی
اون داره کاری رو میکنه که من میکردم
میخواد همه چیز رو خودش تنهایی درست کنه
این حسی بود که هردفعه مامانم داشت؟
چون حس میکنم نفسم بالا نمیاد
من اینکارُ باهاش کردم؟
نمیخواستم همچین کاری کنم
و من مطمئنم که مامانت اینو میدونسته
همونطور که مدی نمیخواد به تو آسیبی بزنه
دوست داشتنِ کسی که
جونش رو به خطر میندازه کارِ آسونی نیست
مدی رفت باردو که ما رو نجات بده
من بهش افتخار میکنم
من برای نجاتِ اون از دستِ پیروان
بلامی رو کُشتم
نه اینکه اون بره خودشو تحویل بده
همه کسایی که دوستشون دارم میمیرن
نمیتونم تحمل کنم دیگه نه
...اگه مدی رو هم از دست بدم
...هیچی نخواهم داشت
هیچی نخواهم بود
میتونم کمکت کنم آروم بشی
اگه بهم اجازه بدی کلارک
این طرف، این طرف، این طرف
باشه
!پام
چرا بهمون نگفتی؟
No comments yet. Be the first to leave one.