The first 200 lines.
فیلمی که قراره ببینید داستانش تو بلژیک دهه ۹۰ اتفاق میافته.
به خاطر ترس از یه اصلاحات که قصدش ادغام کردن سه تا اداره پلیس بود،
ژاندارمری، پلیس محلی و پلیس قضایی
دیگه اصلاً با هم در ارتباط نیستن.
بعد از یه ماجرای ناپدید شدن بچه که خیلی سر و صدا کرد،
جنگ سرد بین این سه تا اداره
قراره به یه اختلال قضایی جبرانناپذیر منجر بشه.
داستان پاول شارتیه، تا حدودی و با آزادی برگرفته از اتفاقات واقعیه.
دهنتو ببند لعنتی! - درو باز کن.
بیا اینجا!
گفتم دهنتو ببند، آلدو!
کیه؟ - ژاندارمری.
باز کن درو، دهن سگ رو هم ببند، ژاندارمریه.
رائول! - دهن سگت رو ببند!
سگ رو نگه دار وگرنه فرار میکنه! لعنتی رائول!
بیا اینجا، آلدو.
این دفعه دیگه چی کار کردی؟
بچه کثافت! توله عوضی!
باید یه سیلی بخوری تو اون قیافه کثیفت!
فقط بلدی همه چیزو خراب کنی! - هی! داری با پلیس حرف میزنی؟
این دفعه چی کار کردی؟
چی کار کردی این دفعه؟
برو تو. - آروم باش.
دوباره مچش رو گرفتیم که از رختکن استخر دزدی میکرد.
داشتی با من حرف میزدی؟ - بهتره حواست به بچهات باشه.
دوباره اتاقشو بگردیم؟
نه، نمیتونید چون اون یه خردساله.
ما تو این خونه از قانون پیروی میکنیم. پس هیچی کار نمیکنیم.
شما اومدید که هیچ کاری نکنید.
کارتون عالیه شماها! عوضیهای تنبل!
هی! درو باز کن! - ما که اتهامی نداریم، به هر حال.
باز کن! - اون خردساله، شارتیه.
بیخیال شو، باشه؟ بیا بریم از اینجا.
شارتیه، لعنتی!
گفتم خفه شو! - بس کن!
نزنیش!
هی!
داری چی کار میکنی؟
بس کن! تمومش کن!
بس کن! نزنیش! خواهش میکنم!
شارتیه، داری چی کار میکنی؟ ولش کن!
حرومزاده! بیا! تو خونه منی اینجا!
اینجا خونه منه!
گمشدگان سسیل، ۷ ساله - الینا، ۸ ساله
سه ماه پس از ربوده شدن دخترها، هنوز هیچ خبری نیست.
ماموریت کاتولیک ایتالیایی
میخوام یقه اش بازتر باشه. - تکون نخور وگرنه میزنم بهت.
مواظب باش، صبر کن... - نه، بازش کن!
بیشتر!
نه! - اینجوری؟
با مامانت حلش کن. - نه!
درباره کانلونی و ارکستر، تو بگو به من.
یا کانلونی رو برمیداریم و ارکستر نداریم
یا ارکستر رو برمیداریم و کانلونی نداریم.
همین، واسه یه مشت کانلونی.
ما مثل آدمهای خسیس به نظر میایم.
من درباره خسیس به نظر اومدن حرف نمیزنم.
سالواتوره، این روزا یه کم دستمون تنگه.
خودت میدونی، میفهمی؟
سیسیانا! - فهمیدی؟
سیسیانا! - پِپِ!
سیسیانا، بیا لباس دخترت رو ببین.
وقت ندارم. تو مسئولشی.
خودت باهاش کنار بیا.
ما یه ارکستر برای عروسی میخواستیم.
لوئیجی، جینا مشغوله. برو!
نه، لوئیجی، صبر کن. من لباس عوض میکنم، باشه؟
جینا دوست داره عموش مسئول موسیقی باشه.
خوشحال میشم!
من انجامش میدم. - مرسی.
خداحافظ. - خداحافظ.
کجا میری؟ حسابهای بابات باید انجام بشه.
صبح انجامشون دادم. - نه، جینا!
پاول میدونه داری میری بیرون؟ - آره، بعداً بهمون ملحق میشه.
مطمئنی؟
لوئیجی، بهتره که
نذاری اون موتور رو برونه! - آره، آره.
اگه بلایی سرش بیاد کلهتو میشکونم!
خداحافظ، مامان!
مغازهها دارن میبندن، من باید برم!
چقدر میخوای؟ - زیاد نه،
فقط واسه خرید کفش، میدونی.
هرچی نیاز داری بردار. - آره، نگران نباش.
تا آخر ماه بهت پس میدم. خداحافظ.
وایسا، یه چیزی رو نمیفهمم.
تو همین الان بهش پول دادی؟
عروسی نزدیکه. نمیتونه پا برهنه بره.
پس استرس داره چون مغازهها دارن میبندن؟
سالواتوره، میفهمی داری چی کار میکنی؟
خودت میدونی که همین الانم دستمون خیلی تنگه که عروسی رو برگزار کنیم،
که باید انتخاب کنیم کانلونی یا ارکستر.
اونوقت تو به خواهرت پول میدی؟ نمیفهمم!
این یه فاجعه واقعیه، نه کفشهای خواهرم!
میتونم کمکت کنم. - خودت میدونی که نمیتونم بهت پول بدم.
پدر و مادرت خیلی برام کار کردن.
لعنتی، ترسوندی منو!
چی شد؟ - خوبی؟
آره، دکتر خیلی طولش داد. ببخشید دیر کردم.
درد میکنه؟ - نه، درد نمیکنه.
چی شد؟
بگیم بهش؟
جینا بهم گفت: "اگه میخوای باهام ازدواج کنی، دماغتو عمل کن."”
برای عکسای عروسی.
اینجوری بهتره. - آره...
فکر کردم یکم زشت بود.
ممنون. - شوخی میکنم.
شوخیه، لوئیجی. - آهان.
حالت خوبه؟ - آره، دارم دخلشو میارم.
آره، داره داغونم میکنه.
بیا. - بهت هشدار میدم، ما نمیبازیم.
چون من تو رو میشناسم.
هی!
داره نابودمون میکنه!
نه، نه، نباید بگذره.
دستمو لمس کردی. - دیدم داشت میلرزید.
بچهها، ساکت!
سسیل و الینا فقط هفت و هشت سالشونه. ناپدید شدنشون نگرانکنندهست.
بازرسها هیچ سرنخی رو نادیده نمیگیرن.
میدونی پدر الینا کیه؟ اون کالابریا.
نه.
اون از پدرت یه اتاق اجاره میکرد.
اون بود؟ لعنتی! - آره.
شما اینجا چیکار میکنید آقا؟
ما همه اینجا جمع شدیم که کار پلیس رو
انجام بدیم چون میبینیم هیچ کاری انجام نمیشه.
وقتی بهشون میگیم دخترا قرار نیست خود به خود پیدا بشن،
اونا به ما میگن که فقط فرار کردن.
لعنتی، شما پلیسا نمیخواین یه تکونی به خودتون بدین؟
پرونده دست پلیس قضائیه. ما ژاندارما چیکار کنیم؟
اینا ۲۵ هزار تا آگهیه. - یه گلوله تو سرش. تموم شد!
یعنی ۲۵ هزار تا امید برای پیدا کردنشون. - حرفاتو میشنوی؟ داری چی میگی؟
یه کمپین پوستری که یه تعهد بزرگه.
چرت نگو. - در عین حال...
چی بهتون انگیزه میده، خانم؟ - ما میخوایم به خانواده کمک کنیم
چون اونا خیلی بهم ریختن. باید هر کاری از دستمون برمیاد بکنیم.
باید الان بهشون کمک کنیم. نمیتونیم منتظر بمونیم.
بله، فوریه.
میدونین، مردم این اطراف هم رفتن کمک کنن...
این حرکت شخصاً چطور شما رو تحت تأثیر قرار میده؟
این همبستگی بزرگی رو نشون میده و ما رو کنار هم جمع میکنه.
فکر میکنم به ما هم امید میده. - و برای پدر و مادرها هم همینطور.
مخصوصاً برای پدر و مادرها. - خیلی ممنون آقا.
همونطور که میبینید،
یه همبستگی بزرگی اینجا وجود داره برای پیدا کردن سسیل و الینا.
بس کن! اگه این کارو بکنی، زندانیت میکنم.
اشکال نداره. چی داره سرمون میاد؟
بس کن!
جینا.
جینا، بیا بالا. بابات میخواد باهات حرف بزنه.
چی میخواد؟ - زود باش!
دارم میام.
باید برم بابامو ببینم.
بهم نگو که داره اینجا میخوابه، اینجوری نمیشه، فهمیدی؟
نه، نه. - خندهدار نیست. زود باش.
نمیتونی اینجا بمونی.
صبر میکنی؟ - تکون بخور.
وقت تلف نکن!
دیدی؟
تو دیوونهای!
داری چیکار میکنی؟ خودت میدونی که نمیتونی اینجا بمونی.
دارم یه بوس خداحافظی بهت میدم.
یه بوس خداحافظی. - شنیدی چی گفت؟
نه، نشنیدم چون ایتالیایی نمیفهمم.
یادت میدم.
آره، یادم بده.
نمیتونی شب رو اینجا بمونی.
ژاندارمری
کاتانو.
چیزی برامون داری؟ - نه، هنوز نه.
خب، شارتیه؟
باید جاخالی بدی. باید خم بشی. نه اینکه با دماغت دفاع کنی.
مواظب در باش!
شارتیه؟ مشکلی نداری که امروز ده دقیقه زودتر شروع کنی؟ مثلاً همین الان؟
مشکلی نیست. - ممنون. میخواستم بهت بگم هم که،
کارای دیروزت منو مجبور میکنه که یه گزارش تنظیم کنم. خوشم نمیاد.
ژاندارمری شارلرو میامی وایس نیست.
فهمیدی؟ - بله، سرگروهبان.
یه ارباب رجوع اینجا هست که میخواد شما رو ببینه.
لئون ویک، متولد ۲۴ ژانویه ۱۹۵۲ مجرد، بدون فرزند
والدین خارج از سیستم تحقیق میکنند
لعنتی، خیلی طولش دادی.
تازه اومدی اینجا؟
لئون ویک، درسته؟ - بله.
متولد ۲۴ ژانویه ۱۹۵۲، در نوتردام، شارلرو.
آدرس: خیابان شامپینیونیر، شماره ۱۲۲. مجرد، بدون فرزند.
همدیگه رو میشناسیم؟
شما اطلاعاتی دارید که به ژاندارمری گزارش بدید، آقا؟
مارسل ددیو، خیابان باس-سامبر...
ددیو، همون که ضایعات جمع میکنه؟ - اون میخواد که شما اینو باور کنید.
مارسل، ضایعات جمع کن؟
نه، اون با سانتوسها و امثال اونا دسیسه میکنه.
قاچاق خوک، مدارک جعلی...
شما اینجا هستید که ازش شکایت کنید؟
نه، شکایت نمیکنم چون من هم آدم مقدسی نیستم.
اسم منو توی پروندههای قدیمی پیدا میکنی.
مدارک جعلی و از این قبیل...
دقیقاً برای چی اینجا هستید، آقای ویک؟
اول از همه، اینکه آقای خطاب میشم خوشاینده.
همکارای شما اینجا اغلب بهم بیاحترامی میکنن.
اونا حتی چیزایی که میگم رو یادداشت نمیکنن.
No comments yet. Be the first to leave one.