The first 200 lines.
...آنچه در "روزی روزگاری" گذشت
یه چیزی برات دارم
یه چیز خانوادگیه برای مسافراتامونه
واضح گفته بودم که وقتی به هایتز برگشتم
واسه این بود که خنجر رو بگیرم
خیلی دلم واست تنگ شده بود
!پاپا، نه
نفرین نشکست
،اگه کمک نمیکنی که این طلسم رو واسه من اجرا کنی
واسه نجات پدرت اینکارو کن
نکن تیلی
تو پدرمی
و واسه همینم باید اینکارو کنم
!کار نکرد
لوسی، در مورد چی حرف میزنی؟
چی کار نکرد؟
بوسهی عشق حقیقی
مامانم و هنری بوسیدن
اما هنری مسموم شده
دیگه نیست. همهی قطعات کفش شیشهای رو پیدا کردم
و آقای سمدی درمانش کرد
...اما اهمیتی نداره... ما هنوز
طلسم شدیم
،در مورد طلسم نمیدونم
اما ابرها نشونهی خوبی نیستن
اونا ابر نیستن، تولد دوبارهان
توازن طبیعت داره عوض میشه رجینا
ما در لبهی پرتگاهی هستیم که منجر به یه نابودی بزرگ میشه
نابودیای که اون مرد نمیتونه ازش برگرده
پس داری با طوفان از شر انسانیت خلاص میشی؟
چه عرفانی
اوه، قراره خیلی از این بدتر شه
اما اومدم که بهت یه راه نجات پیشنهاد کنم
تو یه روزی جزو هشت جادوگر بودی
حالا به من بپیوند و
ببخشید، اما من اهل ملحق شدن نیستم
تو شاید مارو اینجا آورده باشی
اما اینجا دیگه خونهی منه
و من از خونهم محافظت میکنم
با کدوم جادو؟
پسرت نتونست طلسمم رو بشکنه
فکر کردی تصادفی بود؟
با هنری چیکار کردی؟
لازم نبود کاری کنم
متوجه نشدی که بچهی آدما
چه راه مزخرفی واسه بزرگ شدن دارن؟
باور یه بزرگسال ضعیفتره
تو هنری رو نمیشناسی ...اون قلب
قلب حقیقیترین باورکننده رو داره
آره میدونم
اما هنری تو از چیزی که میدونی درد بیشتری داره
باورش از بین رفته
و کاری نیست که بتونی واسه برگردوندنش انجام بدی
«روزي روزگاري» قـسـمـت بیست از فـصـل هفتم "هنری میلز هستی؟"
و مهرناز DCمترجمين: شيرين Shirin DC , Mary Gold
واقعا الان باید اینکارو بکنی مامان؟
فقط بذار اینکارو بکنم
بعد دیگه هرگز مجبور نیستی انجامش بدی
باشه
هنری؟ وایسا
ظرف نهارت یادت رفت
جدی؟
از کلاس پنجم از این ظرف نهار استفاده نکردم
اوه، فقط بازش کن
امکان نداره
هنری میدونم فکر میکنی ...که باهات مثل یه بچه رفتار میکنم، اما
خب، تو دیگه پسر کوچولوی من نیستی
و سال بعد به این ماشین نیاز داری
که بری اون سر شهر به دانشگاه استوریبروک
درسته
این... عالیه
چی شده هنری؟
فقط... من مطمئن نیستم دانشگاه استوری بروک
...حرکت درستی واسه من باشه
از اونجایی که اصلا حرکتی نیست
هنوز توی استوریبروکه
خب، مشکلش چیه؟ استوری بروک خونته
اما من تنها بچهایم که از جنگل افسون شده
به اینجا پرت نشده
من از دنیای واقعیام
شاید باید برم بیرون و گزینههای دیگه رو هم در نظر بگیرم
گزینههای دیگه؟
ممنون مامان. بدون خش میارمش خونه
متاسفم یادم نمیاد یه خائن سفارش داده باشم
با سالاد خیانت
لوسی راجع به ملاقات گاتل بهم گفت
آره، خب پس باید بدونی که اون جادو داره و ما نداریم
داره سعی میکنم بفهمم چی میشه از طوفان به دست آورد
که حداقل بتونیم یکی دو تا راند باهاش پیش بریم
شاید این بتونه کمکی کنه
تونستم یه مقدار معجون حافظه از خون نیک
به دست بیارم
لوسی بهم گفت که گاتل چی راجع به باور هنری گفته
،و تو فکر میکنی اگه اون به یاد بیاره که کی هست
...دوباره باور میکنه
بوسه کارساز میشه
نفرین میشکنه
ما جادومونو پس میگیریم
همین چند روز پیش
تو گند زدی به نوهی خودت که خودتو نجات بدی
چرا الان میخوای توی تیم باشی؟
چون متوجه شدم که
شاید هیچوقت پیش بل برنگردم
...پس شاید
باید به خانوادهای که اینجا دارم کمک کنم
ببین. متاسفم بابت کاری که کردم
نمیخواستم به هنری آسیب بزنم
بذار درستش کنم
بذار کمکت کنم
قبل از اینکه دیر بشه
...تیلی
!تیلی
خیلی دیر شده کارآگاه
چی خیلی دیر شده؟ چه اتفاقی داره میفته؟
این دیگه چه کوفتی بود؟
هدیه داده شد
...وقتی یک عضو کارش رو تموم میکنه
،همهچیزی رو که داره میده
با بودن در خاک همیشگی بهش پاداش داده میشه
تو چی؟
تو هم به همین سخاوتمندی پاداش میگیری؟
اونا منتخبها هستن
...من جونم بخشیده میشه
اما پاداش نمیگیرم
...ولی بدترین چیز گیر تو میاد
!اوه
تیلی، باید همین حالا از اینجا بریم
قبل از اینکه جادوگر برگرده
نه
نمیتونم اینکارو کنم
باید با مادر بمونم
عمرا اگه بمونی
چی شد؟
تیلی، داری چی کار میکنی؟
...نمیدونم چه اتفاقی داره میفته، اما
برمیگردم برات
نجاتت میدم
بسه. داری خرابش میکنی
ببخشید
ببین بچه جون، خوشحال میشم که بذارم وسیلههامو قرض بگیری
اما باید به ماشین احترام بذاری
این یه ماشین کلاسیکه دوران قبل از نفرینه
...سلام گرنی
میشه لطفا یه چند تا ساندویچ پنیر گریل شده برامون بیاری
برای نهار؟- خوشحال میشم-
هیشکی نباید با شکم خالی کار کنه
...خب
...شاید به یه مانع برخورد کرده باشم
و روی در مسافر خش انداخته باشم
اوه هنری، میدونی من چه بلاهایی سر این ماشین آوردم؟
خراشها جزوی از زندگی هستن
ببین... داشتم فکر میکردم
و شاید آیندهات بیرون استوریبروک باشه
...مامان
فکر میکردم نمیخوای از خونه برم؟
نمیخوام
اما مادر بودن یعنی باید یاد بگیری که بگذری
واقعا؟
هنری، فقط میخوام خوشحال باشی
...و حتی اگه خوشبختی معنیش این
باشه که بخوای بری خدمه کشتی شی
یا... بازیکن شطرنج تو بوستون
یا بخوای فیلمسازی بخونی توی لوسآنجلس
هرچی بخوای
حتی... کالیفرنیا
ممنون مامان
سلام! رونی
چه سورپرایز خوبی اینجا چی کار میکنی؟
خب، چند وقتی میشه مشتری موردعلاقمو ندیدم
خواستم مطمئن شم که میخوری خیلی خب؟
اوه
اوه، پنیر گریل شده
خوبه
میتونم چیزی واست بیارم؟ آب؟ ویسکی؟
قهوه خوبه
خب... این کیفها واسه چیه؟
دارم لوسی و جسیندا رو
آخر این هفته به "جزیرهی بینبریج" میبرم
جسیندا یه جورایی عاشق اونجاست
پس شایعات حقیقت داشتن
آره من و جسیندا مطمئنا
رسما... دوست شدیم
خب، عالیه هنری
خیلی خب، بفرمائید
یه فنجون از بهترین قهوههای جناب میلز
رونی، همه چی مرتبه؟
کار نکرد
گاتل حق داشت
گاتل؟ راجع به چی حرف میزنی؟
در مورد قضایای داستانهای پریانه؟
لوسی فرستادت اینجا؟
....چون من و اون یه مکالمه داشتیم
این ربطی به لوسی نداره
هنری یه اتفاق بد داره میفته اینجا
به کمکت احتیاج دارم
بد، مثل یه نفرین؟
رونی، ما شخصیتای داستانهای پریان نیستیم
دیگه چرا باید جسیندا رو ببوسی؟
چون عاشقش شدم
...اوه، خب کفش بلورین چطور اونو توضیح میدی؟
No comments yet. Be the first to leave one.