The first 200 lines.
- * یک، دو، سه، چهار
* یک، دو، سه، چهار، پنج، شش *
* تکونش بده، رفیق
* یک، دو، انجامش بده!
* یک، دو، سه
- * چهار، چهار
- * تب دارم، آیی
* تب دارم، آیی
* تب دارم، آیی
* از عشق بیمارم
* از عشق بیمارم
* تب دارم، آیی
- آیا چیزی که میبینم همون چیزیه که فکر میکنم؟
- آره، داری همونو میبینی.
این تاریخیترین اتحاد دوبارهست از زمان آلمان.
- چی شد به نوازنده ویولن؟
- از پشتبوم افتاد.
- هی، بیا حالا، چرا نمیریم تکون بدیم
یه پر دم روی پیست رقص؟
- امم، کمرم هنوز اذیتم میکنه.
ولی تو برو جلو. خوش بگذرون.
- اشکالی نداره اگه شوهرت رو قرض بگیرم؟
- فقط مطمئن باش دستات رو بالای کمرش نگه داری
همیشه.
- تو همه لذتها رو خراب میکنی.
- دو تا آهنگ، بعد بیا نجاتم بده.
- * دوباره همهجامو ببوس
* این روز هیچوقت تموم نمیشه
* این شب دور پیچ بعدیه *
- یه معمولی دیگه برام بیار. - داره میاد.
ودکا... و ویکاست.
- اینا قوین. بهتره آروم بری.
- خب... انگار که باید صبح برم سر کار
باشم.
اصلن انگار که باید برای چیزی بلند شم.
- * واقعاً منو آزاد کن
- باشه، من میرم بگیرمش.
تو همینجا منتظر باش. - باحاله.
- هی، شاید باید برگردیم خونه تو.
همه میگن اینجا پلیسای مخفی پره.
- اوه، لعنتی. این چیزیه که جذابش میکنه.
- همیشه زمانایی که با بابام گذروندم رو عزیز میدارم،
ساختن ماکت هواپیما، گوش دادن به داستانهاش،
نصیحتهاش.
یکی از مهمترین درسایی که تا حالا یاد گرفتم اینه که...
"اگه چیزی میگی، جدیش بگیر."
درسته، پسرا؟ هر دو: درسته، بابا.
- وقتی میگم قراره پیتسبورگ رو
دوباره برای خانوادهها مناسب کنم،
مطمئن باشین جدی میگم.
- و کات!
خوبی؟ - آره.
عالی بود، جیم. شماها هم همینطور.
- پسرا، قراره برای بسکتبال دیرتون بشه.
- خداحافظ، بابا. - خداحافظ، بابا.
- هی، بازی رو ببرین! - چطور بود؟
- امیدوارم زیادی خشک نبوده باشم.
- نه، تو هیچ استخون خشکی تو بدنت نداری.
- من یه دونه دارم. کمر دردم داره منو میکشه.
- چی، مصدومیت قدیمی ورزشی؟ - از کجا حدس زدی؟
- عزیزم، چرا نمیری تو جکوزی خیس بخوری؟
- ایده خوبیه. هی، میخوای باهام بیای؟
- ام... معمولاً با خودم مایو نمیبرم.
- ما فقط دو تا پسریم. چه فرقی میکنه؟
بیا دیگه.
- کلی مزیت داره برای عضو بودن
خانواده کیو-مارت.
حقوق بازنشستگی کارمندا هست.
البته، باید 50 سال اینجا کار کنی تا بگیریش.
بعد تخفیف کارمندا هست.
- اوه، خب، خیالم راحته که دیگه لازم نیست
قیمت کامل برای دستمال توالت بدم.
فقط... خیلی انتظار نداشته باش، باشه؟
این دقیقاً چیزی نیست که بهش عادت داری.
- هیچ شرمی نداره تو اینکه یه روز صادقانه کار کنی
و یه دستمزد صادقانه بگیری،
و این که تو زحمت کشیدی تا به من کمک کنی
تنها چیزیه که مهمه.
- تریس!
- مایک! - نگاهت کن، مدیر!
- باورت میشه؟
- هیچکس بیشتر از تو لایقش نیست.
- آوو. - تریسی، این تده.
- سلام. تد اشمیت. خوشبختم، تریسی.
- منم همینطور، تد. مایک میگه تو آدم خوبی هستی.
- اوه، خب، مایک رو میشناسی. همه قلب، بدون سلیقه...
ولی ممنون که منو برای کار در نظر گرفتی.
- برای دستیار حسابداره.
از رزومهای که برام فرستادی،
به نظر میاد کمی بیش از حد واجد شرایط شده باشی.
- مهم نیست. همونطور که به مایکل گفتم،
هیچ شرمی تو این نیست که یه دستمزد صادقانه
برای یه کار صادقانه بگیری.
- خب، این یه نگرش عالیه.
پس چرا نمیریم به دفترم--
یا باید بگم کابینم؟ - آره.
- و در مورد جزئیات موقعیت صحبت کنیم.
- برام خوبه. - باشه.
- پرونده تاگارت، احتمالاً میره به دادگاه
درست وقتی که من زایمان میکنم.
- من میگیرمش. یه چیز کمتر
که موقع زایمان داد بزنم سرش.
- مرسی، دی.
- و من پرونده مورتیمر رو میگیرم،
ولی شاید لازم باشه ازت مشورت بگیریم.
- هی، من که بازنشسته نمیشم، فقط کم میکنم.
چی؟
- هیچی. - هیچی.
فقط اینکه تصور کردن تو،
از بین همه آدما... - آروم کردن.
- خب، خوشحالم که همتون نشستین.
همین الان خبر رو گرفتم.
دیوان عالی ایالت درخواست تجدیدنظرمون رو پذیرفته
برای آرلن علیه آرلن. - اوه!
- فکر کردی این روز یه روزی میاد؟
- داشتم شروع میکردم به شک کردن.
- نمیتونم صبر کنم به موکل زنگ بزنم و بهش بگم.
- شایدم بخوای بهش بگی
من قراره بهعنوان وکیل اصلی بگیرمش.
- ببخشید؟
- خب، تو از شرکت خواستی
حجم کارت رو کم کنه، پس نگرانش نباش.
دی، اریک، اوم، ما دوباره تو دفترم جمع میشیم.
باید برنامه خلاصه رو مرور کنیم،
شروع کنیم به نقشه کشیدن استراتژیمون. - صبر کن، صبر کن.
من سه سال آخر عمرم رو صرف کردم
تا این پرونده رو به دادگاه برسونم.
قراره یه تصمیم تاریخی بشه.
- و همینطور قراره تموم توجهت رو
و تمرکز کاملت رو از حالا تا دادگاه بخواد.
نمیتونی همه کارایی که لازمه رو
فقط پارهوقت انجام بدی.
باشه.
- آه. گرمه.
- یه کم طول میکشه عادت کنی، ولی وقتی میری توش،
حس لعنتی خوبی داره.
آره.
- من ازت خوشم میاد، کینی.
- اوم، مرسی... جیم.
تو هم همینطور.
- میدونی برنامهم چیه بعد از اینکه انتخاب شم؟
- زیر همه قولای کمپینت بزنی،
حقوق شهر رو بدزدی، و فرار کنی به آمریکای جنوبی.
- قراره تو رو به هر گربه چاقی معرفی کنم
که از کمپینم حمایت کرده.
- خب، حتماً امیدوارم همینطور باشه.
وگرنه فکر میکنی برای چی این کارو میکنم؟
- منم از استایلت خوشم میاد.
رک و راست، بدون چرت و پرت.
تو جربزه داری.
- اوه، متوجه شدی.
- برای همین قراره یه چیزی بهت بگم
که به هیچ موجود زندهای، جز زنم، نگفتم.
من میترسم.
خیلی میترسم. - از باختن؟
- از بردن.
به هر حال، من فقط یه پلیسم. بابام پلیس بود.
برادرام پلیسن.
وقتی به درجه گروهبانی رسیدم، فکر کردم، "همینه."
هیچوقت انتظار چیز بیشتری نداشتم.
و حالا، ممکنه یه شهر کامل رو اداره کنم.
مردم قراره به من تکیه کنن که براشون کار انجام بدم.
سوال میکنم آیا من اون چیزی که لازمه رو دارم.
- این هیچوقت یه سیاستمدار رو قبلاً متوقف نکرده.
در ضمن، همه شک دارن.
- حتی تو؟
- گاهی.
- همم.
فکر میکردم تو یکی از اون پسرای طلایی باشی،
که هیچوقت یه لحظه خوابش نبرده از نگرانی
که آیا میتونی از پسش بربیای یا نه.
- اوه، من همیشه میتونم از پسش بربیام.
تو هم میتونی.
- بشقاب صورتی ویژه...
برای پسر ویژهم.
ماهی و چیپس، سس تارتار دوبل.
- داغ و خوشمزه،
و من در مورد ناهار حرف نمیزنم.
- بهتره بذاری یه کم خنک شه.
نمیخوای زبونت رو بسوزونی.
- و تریسی بهم گفت تنها کاری که باید بکنه
اینه که منو تأیید مدیر منطقه کنه،
ولی گفت این فقط یه تشریفاته.
- اوه، تدی، من خیلی خوشحالم.
- البته، فقط یه موقعیت دستیار حسابداره،
و اونم اعتراف کرد حقوقش مسخرهست، ولی...
خب، همونطور که بهش گفتم،
هیچ شرمی تو این نیست که یه دستمزد صادقانه
برای یه کار صادقانه بگیری.
- چی میگی امشب بریم بیرون و جشن بگیریم؟
فقط من و تو. - امم.
- فقط من و تو و امیدوارم،
500 تا از دوستای نزدیکت.
مسابقه "تیز برای تینز" امشب تو وودیز
برای جمعآوری پول برای خط پیشگیری از خودکشی، ها؟
کیکی، گارسون جدید-- قبلاً کنی، گارسون قدیمی بود--
مجری مراسمه.
شنیدم خیلی بامزهست، قراره دلت پاره شه!
- اوه... لعنتی!
- کنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.