The first 200 lines.
میخوام چند کلمه در مورد ازدواج بگم
خودم به تازگی یکیشو تجربه کردم
نه برای خودم. برای دخترم
یک روز در آیندهای دور احتمالاً بتونم با کمی افراط
تعریفش کنم، اما نه الان
همیشه فکر میکردم ازدواج یه امر آسونه
یه پسر و دختر آشنا میشن، از هم خوششون میاد و ازدواج میکنن
بچهدار میشن، بچهها بالاخره بزرگ میشن،
با بچههای دیگه آشنا میشن، عاشق هم میشن و ازدواج میکنن،
و همینطور ادامه پیدا میکنه
با این دیدگاه، ازدواج نه تنها خیلی ساده بود بلکه به طرز بدی یکنواخت هم بود
اما اشتباه میکردم مراسم ازدواجو حساب نکردم
شما پدرا مطمئناً درک میکنین شما یه دختر کوچیک دارید
اون بهتون افتخار میکنه. شما منبع الهاماتشین شما قهرمانشین
و بعدش روزی میرسه که اولین موج جوانی رو سوار میشه
و میره به اولین مهمونیش
از اون روز به بعد شما دائماً در یه وضعیت وحشتکرده هستین
اگر پسرا دور و ورش باشن میترسین که
با یکیشون ازدواج کنه
اگر پسرا نباشن، چرا،
البته که ترستون تو این موقعیت فرق داره
و به این فکر میکنید دخترتون چه مشکلی داره
پس اصلاً نگران نباشید
به خودتون میگید: «برای نگرانی در موردش خیلی وقت دارم.»
«فعلاً در موردش فکر نمیکنم.»
و یهو سایهش رو بالای سرت حس میکنی
سه ماه پیش، دقیقاً سه ماه پیش
بود که طوفان به اینجا زد
یک روز ساده بود مثل هر روز معمولیِ دیگهای
تازه سوار قطار به مقصد خونه شده بودم، مثل همیشه
مثل همیشه دیروقت بود
ما خونهی خودمونو تو حومهی شهر داشتیم خوبیش این بود که مال خودمونه
زمانی ساختیمش که تو مؤسسهی حقوقی شریکم کردن
مثل همیشه اِلی اولین کسی بود که بهم سلام کرد
ازم پرسید روزم چطور بوده،
و من هم پرسیدم اون چه روزی داشته
و دلیلهی عزیزمون مثل همیشه بود
یک بحران تو آشپزخونه که معمول بود
- اوه. سلام بابا - سلام پسرم
میشه کلیدای ماشینو بهم بدی؟
- آره. مراقب باش - چشم
شب بخیر
مثل همیشه بن ماشینو میخواست
بن یه پسر مهربون و باهوش بود که تو دانشگاه، مهندسی میخوند
سلام پاپ
- چطوری؟ - سلام
و تامی. هیچ نگرانیای در موردش نبود، به جز تلاش برای غذا دادن بهش
اون شب فقط سلام و خدافظ کردیم که بهش عادت دارم
به این فکر میکردم که دخترمون هم رهامون کرده
که صداش رو شنیدم
بابا! بابا!
- سلام بابا - کِی تنها دخترمون بود
میدونم که پدر نباید بین بچههاش فرق بذاره
اما وقتی صحبت از کِی باشه...
- ممم بوی خوبی میدی - دوس داریش؟
- چی هست؟ - یه اسپریه
- از کجا آوردیش؟ هدیهس؟ - اوهوم
- از کی؟ - از یکی
تو چت شده؟ متفاوت به نظر میای
- واقعاً؟ - آره
انگار یچیزی توت روشنه
قیافهی مصنوعی همیشگیتو نداری
قیافهای که میگه «من چطوری اومدم تو این خانواده»
اوه بابا
میدونم. قرصایی که دکتر گرِی برات فرستاده بود رو میخوری
درسته
بهتره برم یکم از اون ویتامینا بخورم
من میارم دلیله!
اون چش شده؟ عجیب به نظر میاد
نمیدونم. شاید عاشق شده
- عاشق. عاشق کی میتونه شده باشه؟ - کوچیکترین حدسی هم ندارم
باید یچیزی بدونی وگرنه مطرحش نمیکردی
خب...
باکلی
- کی؟ - باکلی
- باکلی کی؟ - پسره رو میشناسی
فامیلیش فرقی نداره نمیدونم فامیلش چیه
اسمشم نشنیدم
اوه، حتماً شنیدی چندین بار اومده اینجا
- این که معنیای نداره - باشه من اشتباه کردم
ببخشید. منو ببخش
- کی بود عزیزم؟ - باکلی
- چند دقیقه دیگه میاد دنبالم - قهوهتو میارم
- پسرا کجا رفتن؟ - بن با یه دختری قرار داشت،
تامی هم رفت تمرین بسکتبال
اوه دلیله، میشه قهوه رو بیاری؟
بله خانم بنکس
فکر نمیکردی این بچه ها باید هر از چندگاهی خونه باشن؟
بن بچه نیست بابا. مرد شده
- انقدی بزرگ شده که بتونه خانواده تشکیل بده - تو ۱۹ سالگی؟
باکلی گفت این سن واسه ازدواج اصلاً زود نیست
من تو ۲۵ سالگی با مادرت ازدواج کردم
اوه میدونم بابا اما اون مال میلیونها سال پیشه
همکلاسیای بن تو دانشگاهو ببین
اکثرشون ازدواج کردن و بچه دارن
GIها
باکلی میگه همه باید تا جوونن ازدواج کنن
باکلی بهت گفته که خرج این ازدواجا رو کی قراره بده؟
اوه اون گفت خانواده باید حمایتشون کنه
میگه تو طولانیمدت خیلی اقتصادیه
مردا بهتر کار میکنن و بچهها هم سالمتر هستند
اینطوری که این دختر در مورد باکلی حرف میزنه
آدم فکر میکنه طرف ترکیبی از موسی و انیشتین و گالوپه
سعی کردم یادم بیاد که این پسره کدوم بود
پسرای زیادی بودن که یکی دو بار زنگ در خونه رو زدن
کدومشون باکلی بود؟
اون پسره با دندونای گنده بود؟
یا اونی که موی سیخسیخی داشت؟
یا معلم زبانه، اون مشنگی که الی ازش خوشش میومد؟
امیدوارم اون بادی بینگول با کولهای عظیم نباشه
و دخترم هیچوقت عاشق اون گلدون نشه
بعید میدونم اون خرخونی باشه که گفت رادیومو درست میکنه
نمیتونه اینکارو باهام بکنه
اون سیاسیه هم نیست. شرط میبندم یبارم تو تظاهراتا نبوده
مطمئنم دخترم عاشق هیچکدوم از اینا نمیشه، یا نکنه میشه؟
چون کشور وضع بهتری داره...
همچنان در موردش حرف میزنه
باکلی همه چیز رو میدونه
اون میگه اینطوری افسردگی از بین میره
اوه این حرفت یادم انداخت که آخر هفته خونه نیستم
- کجا میخوای بری عزیزم؟ - میخوام برم پیش خانوادهی باکلی
ام، میخوای با این پسره ازدواج کنی؟
آره فکر کنم
و کی تصمیم داری ازدواج کنی؟
راستش هنوز نمیدونم مامان
همش بستگی به نقشه های باکلی داره
شاید چند ماه یا چند هفته دیگه شایدم یه وقت دیگه
هنوز نمیتونیم بگیم
اما یچیزی هست، قرار نیست تحت فشار تصمیم بگیریم
باکلی در این مورد خیلی مصممه
اصلاً نمیشه تحت فشار گذاشتش
امیدوارم اگر از باکلی چندتا سئوال بپرسم
فکر نکنه خیلی فضولم
خب بابا فکر کنم باید انجامش بدیم
- به نظرم میاد... - این باکلی کی هست حالا؟
- گوش کن بابا... - فامیلیش چیه؟
- امیدوارم از اسمش بهتر باشه - حالا گوش کن...
اهل کجاست
و فکر میکنه کی قراره حمایت مالیش بکنه؟
اگر فکر میکنه من قراره اینکارو بکنم باید منتظر یه بلا باشه
- اصلاً واسه مهم نیست... - استنلی!
استنلی لازم نیست داد بزنی اینجا هیچکس کر نیست
این برخورندهس، با... دقیقاً همونجا. لطفاً
ایده: برخورد مثل یک پدر عصبانی
ببخشید. این موضوع رو خیلی یهویی مطرح کردی وسط بستنی خوردنم
حداقل باید صبر میکردی که قهوهمو بگیرم
مرسی دلیله. خودم میریزم
- باید به کِی یه فرصت بدی - حال گوش کن بابا
من ۲۰ سالمه و باکلی ۲۶، و هردومون آدم بزرگیم
و هرچقدر میخوای حمایتش کنی، اینو الان بهت میگم
اون مدلیه که نمیذاره کسی بهش کمک کنه
ترجیح میده بمیره
اینجور آدمیه
آدم فوقالعادهایه
از اون مدل آدماست که کاملاً...
کاملاً مستقله
باکلی از تو درخواست کمک نمیکنه،
حتی اگه از گرسنگی در حال مردن باشه
و فامیلش هم دانستِنه
باکلی دانستن
اون یه تاجر موفقه
یه تاجر خیلی موفق
- و یه شغل خوب داره - چه شغلی؟
نمیدونم بابا. یچیزی تولید میکنه
واقعاً مهمه چی؟
از اون مدل آدماست که همه کاری میکنه، همه کاری ها!
اون...اون...
به شدت زیادی فوقالعادهس
استنلی تو اذیتش کردی
وقتی داشت صحبت میکرد، من یه دختر کوچولو با دم موشیِ
و لباسای کثیف میدیدم،
که وقتی پسرا بهش فشار میووردن دمار از روزگارشون درمیوورد
زمان خیلی زود میگذره
برو باهاش صحبت کن. فکر کنم داره گریه میکنه
کی
و در مورد والدینش الان اینو بهت میگم بابا
اونا قد تو و مامان خوبن
اونا آدمای خوبیان و در وستبریج (نام محله) زندگی میکنن
فکر کنم موافقید که وستبریج قدِ فِرویو مانور (نام محله) خوبه
اوه، نمیفهمم این قضیه چه ربطی به کل داستان داره
اوکی عزیزم. من الانشم دوسش دارم
گفتی فامیلیش چی بود؟
عه بابا!
استنلی! از پنجره دور شو
میخوام یه نگاهی به این سوپرمن بندازم
چه خوب. بیا تو
- استنلی - عصر بخیر خانم بنکس
کی الان میاد پایین رفت وسایلشو برداره
نمیای تو یکم بشینی؟
- خب، من... - استنلی؟
استنلی
عزیزم ایشونو یادت م... راستش نمیتونم بهتون بگم آقای یه چیزی
ناراحت نمیشید اگر بهتون بگم باکلی؟
نه راحت باشید
عصر بخیر آقا
- حالتون چطوره؟ - خوب
- و شما؟ - خوب
کی یسری خبرای جالب بهمون داده
امیدوارم ناراحت نشده باشین
نه. در حقیقت خوشحال شدیم مگه نه استنلی؟
No comments yet. Be the first to leave one.