The first 172 lines.
غیرممکنه.
ما شکارچیهای اهریمن هستیم.
کشته شدن به دست غیرممکن، بخشی از کارمونه.
این دفعه فرق داره.
هیچ مورد ثبت شدهای از اهریمنهای بالاتر از رده 2 نداریم.
ولی این اهریمنها، کاری که میتونند بکنند...
سطح قدرتشون اونها رو توی رده 4 قرار میده.
اونم حداقل.
سوال اصلی اینه که این آخرالزمان کجا داره رخ میده؟
بعد از این همه تعریف، تا حدی ناامید شدم.
منظورت چیه؟
آخه خرگوش شمشیر اسپاردا و جفت نیمههای سنگ طلسم رو داره.
با همینها میتونه دنیای ما رو با خاک یکسان کنه.
پس چرا این دیوار هنوز نابود نشده؟
خودت میتونی ازش بپرسی.
سنگ طلسم چند کیلومتر به سمت شمال، متوقف شد.
این شیطانزادۀ احمق خبر نداره که داریم ردش رو میزنیم.
هر چیزی لازمه رو بردارید. تا 60 ثانیه دیگه راه میافتیم.
اعتراف میکنم که بهت شک داشتم.
اما اونطوری که تنهایی حملهور شدی تا جلوی خرگوش رو بگیری،
حسابی دل و جرئت داری. میتونی بلند بشی؟
بله، ستوان. حتماً. آمادۀ رفتنم.
شاید یه کوچولو دیگه.
بشین سرجات. میگم بیان از اینجا ببرنت.
من میتونم جاشو پُر کنم، ستوان.
ضربۀ شمشیر خرگوش، منو بیهوش کرد ولی الان حالم خوبه.
میخوام این ماموریت رو به سرانجام برسونم.
اگه منو کنار نزده بودی،
میدونم.
فقط این دفعه بیشتر مواظب باش که کُشته نشی.
حله؟
قول نمیدم.
بیایید بریم سراغ این حرومزادۀ هویجخور.
«امپایر بست تیوی در شبکههای اجتماعی» @EmpireBestTV
«شیطان هم میگرید» «قسمت چهارم - فارغ از هرگونه امید»
مـــتـــرجـــم .:: مـهـدی ابـوئـی ::.
همیشه باید از این محافظت کنی.
قول میدی؟
قول میدم.
مال من کو؟ منم میخوام.
- ورجیل، قول میدی که... - آره، قول میدم. بده بهم.
بفرما.
دو نیمۀ بینقص.
فکر کنم مال من بزرگتره.
نه، نیست. بذار ببینم.
هی.
خیلیخب، بچهها، دیگه کافیه.
گفتم کافیه!
هنوز خوابم نمیاد.
تو هیچوقت خوابت نمیاد.
چرا نمیتونی بیشتر شبیه برادرت باشی؟
باشه، امشب چه داستانی میخوای؟
دربارۀ بابا بهم بگو.
بهزودی قراره ببینیمش؟
خیلیخب، یه داستان از بابا برات تعریف میکنم.
ولی بعدش باید بخوابی.
بابات...
بابات...
پسر اسپاردا.
چرا سرم همچین حسی داره؟
باید بگم معجزهست که اصلاً چیزی رو بتونی حس کنی.
انزو؟
هی، خبر خوب دارم، بچهجون.
به نظر میاد که هنوز زندهای.
خبر بد اینه که دوباره زندانی شدیم.
پس، از بمب جون سالم به در بردی.
خداوند هر چیزی رو ممکن میسازه.
من صدا و چهرۀ تو رو میشناسم.
اون یارو توی تبلیغات تُشک نیستی؟
نزدیک گفتی.
- معاون رئیسجمهوره. - اوه.
بیدار شدی.
یه بار دیگه بهم بگید،
کدومتون نسخه بدل «هیومن تورچ»، و کدوم یکی برگروبِ سخنگوئه؟ (هیومن تورچ: یکی از اعضای چهار شگفتانگیز در مارول)
مطمئنی الان میخوای به ما توهین کنی؟
و مشخصه که اون برگروبه. بیخیال!
اگنی، اون فیلم.
درسته. خرگوش یه فیلم برات داد.
بهم اعتماد کن. فیلم خوبیه.
- باید بذاریش توی.. - میدونم!
تقصیر من نیست که انسانها این سوراخ رو کوچیک ساختند.
دانته، به چیزی که گفتم فکر کردی؟
منظورت اون چیزی که دربارۀ کثیف بودن روحم گفتی؟
گفتم که خدا ممکنه برخلاف اصل و ریشهات، تو رو ببخشه.
حتماً متوجه شدی که برنامهای برات داره،
که تو رو از مرگ حتمی نجات داده.
بیادبی نباشه جناب معاون، ولی اینها موقعیت دقیق شما رو میدونستند
و جوری هواپیما رو دزدیدند که انگار براشون آب خوردن بود.
فکر کنم مرگ هنوز ممکنه سراغ ماها بیاد.
نه.
من اینجا قرار نیست بمیرم.
از کجا میدونی؟
چون تا وقتی به هدف خلقتم نرسم،
خدا اجازه نمیده بمیرم.
ما همگی چه بخوایم و چه نخوایم،
خدمتگزاران بارگاه خداوندیم.
درست شد!
به هواپیمای ایر فورس 2 خوش اومدید!
ازتون خواهش میکنیم که به صفحه نمایش توجه کنید،
چرا که اطلاعیه امنیتی مهمی داریم.
همهتون قراره بمیرید.
مگر اینکه پسر اسپاردا بتونه شما رو نجات بده.
پسر چی؟ هان؟
به نظر میاد که سنگ طلسم توی طبقه بالایی باشه.
شرط میبندم خرگوش هم اونجاست.
جای عجیبی برای قایم شدن یه اهریمن خرگوشیه.
انتظار چیو داشتی؟ یه حفره زیرزمینی بزرگ؟
نمیدونم.
یه جورایی آره.
پشتیبانی هنوز چهار دقیقه دیگه میرسه.
نمیتونیم صبر کنیم.
اون میتونه شمشیر و سنگ طلسم رو کنار همدیگه بذاره
و هر وقت که خواست، دنیا رو نابود کنه.
همین حالا میریم داخل.
از پلهها برید و حواستون جمع باشه.
باید آمادگی هر کسشر اهریمنیای رو...
داشته باشیم.
نینجا صحبت میکنه. مقر فرماندهی، صدامو داری؟
کسی نیست؟ لعنت بهش.
همگی ساکنین توجه کنید.
گروهک تروریستیای به اسم «دارککام» همین الان وارد ساختمون شد.
اهداف آنها شدیداً خصمانه است.
درخواست نمیکنم که باهاشون بجنگید.
اتفاقاً دارم شما رو تشویق به انجامش میکنم.
هرکسی که برخوردی دوستانه یا عادی باهاشون داشته باشه،
فوراً محکوم به اعدام میشه.
روز خوبی داشته باشید.
لعنتی.
دیگه کیها رو اینجا زندانی کرده؟
پا گذاشتیم توی قلعۀ شخصیاش.
ماموریت تغییری نکرده.
میریم طبقۀ بالایی، سنگ طلسم رو برمیداریم و بیرون میآییم.
به هر طریقی که شده.
همراهتیم. بیایید بریم.
حتی خطوط ارتباطی رو هم قطع کرده.
تا حالا ندیده بودیم که از همچین تکنولوژیهای پیشرفتهای استفاده کنند.
این چه جور اهریمنیـه؟
یکی که کمی از صاحبخونهات بدتره.
سنتری؟
یه شمشیر انرژی.
محشره.
آتش!
«زیرنویس پارسی اختصاصی وبـسـایـت امـپـایـربـسـتتـیوی»
لعنت بهش.
من...
پیشم بمون. لطفاً.
نه!
نه!
آره، شاهد مرگشون باش.
ناسلامتی این تو بودی که اونها رو به آغوش گرم ما فرستادی.
گلوله نوش جان کن.
لعنتی.
آره دانته، مدتی میشه که ریشۀ حقیقیات رو فهمیدم،
و اگه با خودت هم روراست باشی، تو هم میدونی.
تا حالا باید باهاش کنار اومده باشی که خون اهریمنی داری.
هر دو رگهای،
بچۀ یه انسان وحشی سادهای،
میتونست کارهایی رو بکنه که تو میکنی؟
چرا نیمی از سنگ طلسمی که اسپاردا استفاده کرد تا شکاف بین واقعیتها رو ببنده،
سر از جواهرات تو در آورده؟
پدر عوضیای که هرگز نداشتیش،
کسی که بدون لحظهای تأمل خانوادهات رو رها کرد،
شوالیۀ اهمرینیِ عالیمقام و شریف، اسپاردا بود.
صحیح، اسپاردا.
حتماً.
- حرف اینو باور میکنی؟ - هان؟
میتونم یک عالمه شواهد رو برات لیست کنم، ولی یه نگاه به خودت بنداز.
سر تا پای وجودت داد میزنه که اشرافزادهای.
هیچی از درد و رنجی که توی دنیامون وجود داره نمیدونی.
اینکه پدرت با حفاظ سادیستیاش، چطوری ما رو محکوم به فنا کرده.
بر علیه طاغوتی بیرحم شورش راه انداخت،
و بعد همهمون رو توی زندان انداخت
No comments yet. Be the first to leave one.