The first 199 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
تو یه زناکار بودی.
یه جندۀ دوهزاری.
اما خدا راهی پیدا کرد بهت ارزش ببخشه.
ما زندانیایم. باید به مردم بگی که اینجا چه اتفاقهایی میافته.
لطفاً منو فراموش نکن. لطفاً هیچکدوممون رو فراموش کن.
گوش کن، اونها تماس گرفتن. بهتره دیگه آمادۀ رفتن بشی.
- بیا. - داریم کجا میریم؟
باند فرودگاه؛ غرب شهر ووستر.
- ممنون که راهم دادین. - تصمیمش با من نبود.
- خب بگو... شجاعی یا احمق؟ - شجاع که نیستم.
چیزی به ساعت ۵ نمونده. شاید دوستهاشونو توی راه دیدن.
شایدم خیلی اتفاقات دیگه.
- تو کی هستی؟ - من همون ندیمهام.
نه!
نه!
نه!
«قصۀ ندیمه» - قسمت ۴، زنانِ دیگر
یه بار از رادیوی ملی، داستان توپبازی خوکها رو شنیدم.
توپبازیِ خوکهایی که توی آغُلشون پروار میشدن.
خوکها با پوزهشون توپها رو میغلتوندن.
فروشندههای خوک هم میگفتن که این کار باعث تقویت عضلاتشون میشه.
خوکها کنجکاو بودن. دوست داشتن ذهنشون مشغول باشه.
موشهای آزمایشگاهی شرطی میشن و به خودشون شوک الکتریکی وارد میکنن.
هفتاد و یکی گل روی لحاف هست.
هفتاد و یکی.
کاشکی منم توپ داشتم.
برکت به میوۀ دل.
میبینم که خوب غذا خوردی، آففرد.
سه روز متوالیه.
اسمم جونه.
تو که اسم لامصبِ منو میدونی.
خانوم و آقای واترفورد، لطف کردن و به یه دورۀ آزمایشی، مثل گذشته، رضایت دادن.
اگر هم دختر خیلی خیلی مؤدبی باشی،
حتی ممکنه ازت بخوان اونجا بمونی.
همونطور که میدونی...
«جون» تا وقتی که بچهشو به دنیا بیاره...
توی این اتاق زندانی میمونه؛
و بعدش جون... اعدام میشه.
ولی آففرد فرصتی در اختیارشه.
در نهایت به نفع بچهست.
باید خودت جایگاهتو به دست بیاری. ثابت کن که سزاوارشی.
هفتاد و یکی گل.
روتختی، هفتاد و یکی گل داره.
درست وایسا، عزیزم.
خب...
امروز، روز خجستهای نیست؟!
به خونه خوش اومدی، آففرد.
ممنون.
بابت سالم برگشتن بچهمون، سپاسگزارِ خداوندیم.
مرحمت خداوند رو شکر میکنیم.
خدا رو شکر.
پیدا کردنت کار آسونی نبود.
شبکههای تروریستیِ توی گیلیاد، خیلی مخفیکارن.
ولی ما مصمم بودیم که به هر قیمتی... از دست آدمرباها نجاتت بدیم.
خداوند هم زحماتمون رو نتیجهبخش کرد.
دورۀ سختی رو پشت سر گذاشتی.
مگه نه؟
اوهوم.
و فدیهشدگانِ خداوند، عاقبت بازخواهندگشت. (کتاب اِشَعیا، باب ۳۵ آیۀ ۱۰)
خدا را شکر.
آففرد؟
خدا را شکر.
چه استقبال دلپذیری.
حالا آففرد باید به نظافت خودش بپردازه و یه کمی استراحت کنه.
راهو بلدم.
آدمربایی. تعجبی نداره. آدمربایی، داستانیه که همه میتونن باهاش کنار بیان.
مارتا؟ باهات حرف دارم.
خانوادۀ واترفورد از پس محافظت بچه بر میاد.
قدرت و توانایی گیلیاد رو به همه نشون میده.
کار تو خیلی مهمه.
حواست باشه همه چیز شسته باشه. میوهها، سبزیجات، مخصوصاً گوشت پرندهها...
نود و دو روز!
سرینا.
یادت باشه.
«تا وقتی که بچۀ من سالمه،
بچۀ تو هم سالمه.»
برق رفته، ولی نگران هیچی نباش.
با میکروبها بجنگ!
حواست باشه همهجا رو بشوری.
نه عزیزم. منظورم اونجاست.
تو که نمیخوای باکتریِ کثیفی به جون بچه بیفته، میخوای؟
اوه! آب داره سرد میشه.
کارتو تموم کن و برو بخواب.
بچه باید استراحت کنه.
صبح بخیر عزیزم.
دیشب خوابهای خوش دیدی؟
آره.
چه عالی.
لباسِ تر و تمیزتم که آمادهست.
برکت به میوۀ دل.
خداوند به بار نشاند.
لباستو بپوش، صورتتو هم بشور. ریتا، حواست باشه آب زیاد گرم نباشه.
سعی کن از ایجاد هر گونه تغییر ناگهانی در بدنت پرهیز کنی.
باشه.
طبقۀ پایین میبینمت.
امیدوارم گشنهت باشه!
سلام.
بگیر.
بردارش.
ریتا، صبر کن.
- قرار بود یکی باهات تماس بگیره. - نمیتونم.
اگه خانوم بفهمه، چی؟
خبر نداری اوضاع اینجا چجوری بوده.
- میشه این صندلیها رو جابجا کنی؟ - بله، حتماً.
ببخشید.
خودش اینها رو انتخاب کرد.
آففرد، دلبندم؟
خداوند هر چی نیاز داریم رو بهمون میبخشه،
اما این وظیفۀ ماست که برای تقویت و محافظت از بچه، به مقدار کافی از ویتامین و املاح معدنی استفاده کنیم.
آففرد، بشین.
روز خیلی خاصی رو برات تدارک دیدیم، عزیزم. همه میخوان معجزهای که در راهه رو جشن بگیرن.
نیک!
مهمونها بزودی میرسن. میشه لطفاً مطمئن بشی که همه چیز آمادهست؟
چشم، خانوم.
بخور ببینم، عزیزم.
مطمئناً میتونی بیشتر از اینها بخوری، مگه نه؟
عالیه.
«ببخشید، عمه لیدیا.»
یکی دیگه درست میکنیم. بدنت به ویتامین نیاز داره.
چقدر قشنگه. ممنونم ازت.
باید امتحانش کنم. میشه امتحان کنم؟
آره! امتحانش کن. ببین چجوریه.
حرکت هم میکنه؟!
آره، چجورم!
نمیتونستم... دست خودم نبود!
بینظیره. عالیه!
قشنگه! چه دوخت خوبی داره!
خیلی ازت ممنونم.
خیلی ممونم.
نوشیدنی نمیخوای؟
چاییای، چیزی نمیخوای؟
خیلی ممنون، لیا.
خودم بافتمش.
- چقدر بااستعداده. - خیلی بااستعداده.
هدیۀ منو بیار.
خیلی به زحمت افتادی. ممنونم.
حقته یه کم از زندگیت لذت ببری.
با توجه به اون قضیۀ دزدیده شدن بچهت. خدا میدونه الان چقدر خیالت راحته.
رنگ و روت کاملاً برگشته.
بله، ممنونم. خدا بهمون کمک کرد.
خیلی حیف شد که سه ماهِ اول بچه رو ندیدی.
من تا اولین لگد آنجلا کوچولو، دل تو دلم نبود.
خب، فکر کنم هنوز به دورۀ لگد زدن نرسیده.
دیشب واسه اولین بار، لگد بچه رو حس کردم.
خدا را شکر.
- خدا را شکر. - خدا را شکر.
هدیۀ بعدی از کیه؟
روبانش رنگ زرده.
میخوای یه کم استراحت کنی؟
نه.
داره خوش میگذره.
از همهتون ممنونم که منو دعوت کردین.
خب، فرصتی برای گرامیداشت زندگی، نعمتی متعلق به همۀ ماست.
خدا را شکر.
باید بگم واقعاً روحیۀ ورزشیت رو میرسونه که اومدی. علیرغم یه دستی که باختی.
کوشینگ.
نوبت توئه.
- واسه قضیۀ کانادا آمادهای، فرمانده؟ - آره. به نظرم میتونیم راضیشون کنیم تحریمها رو بردارن.
کار میبره.
پرتاب.
بعید میدونم کاناداییها به امور داخلی ما اصلاً اهمیتی بدن.
خوشحال میشم اینو بهشون یادآوری کنم.
البته اگه کمیته، صلاح بدونه و من رو به عنوان فرستادۀ ویژۀ سیاسی به مرزهای شمالی بفرسته.
پرتاب.
مشکلات منزلتون برطرف شده، فرمانده؟
وجود نظم و ترتیب در خونهمون، لطفی از سوی خداست.
«بازگشت» نظم و ترتیب.
درسته.
خوبه.
خانواده خیلی مهمه.
موافقم.
بیاید همگی به امید یک دورۀ بارداری کامل و زایمانی موفقیتآمیز دعا کنیم.
به ارادۀ خداوند.
پرتاب.
جشن قشنگیه.
بله.
ممنونم.
خانم واترفورد،
من تا حالا با همسران و ندیمههای زیادی کار کردم. این قسمتش همیشه سخته.
«مادران»؛ با مادران و ندیمهها.
کاملاً عادیه که ازش متنفر باشین.
خداوند از این گناهتون میگذره.
خب، خودش وضعیت رو سخت میکنه.
دختر قویایه.
ولی این یعنی بچهتون هم قوی میشه.
متوجه هستید که باید هر اتفاقی از این به بعد میافته...
به صلاح بچه باشه.
مطمئنی که اونم این مسئله رو درک میکنه؟
خودم مطمئن میشم که درک کنه.
دیگه از اینها بسه.
واسه بچه ضرر داره.
هی!
- سلام. - سلام.
نزدیک بود فرار کنی؟
نزدیک بود.
خیلی بد شد.
اینجا همه شاشبند شده بودن.
کسی از مِیدِی دستگیر نشد؟
No comments yet. Be the first to leave one.