The first 200 lines.
!سارا
!در رو باز کن
!بس کن !رابرت، حالت خوب نیست
!پسره رو کار دارم !نه
راهش نده ...راهش نده
!نه
!بس کن - !فرار کن -
چارلز
...چارلز
!چارلز
نام عیسی در هنگام سکوت و آرامش و در هنگام خطر
نام عیسی در زبان دوست و غریبه
!نه
!نه! بابا، نه
!نه
!بابا، نه، نه
!بابا! بس کن! وایسا
!بابا
زانو بزن، چارلز
!نه! بابا حالت خوب نیست
داره میاد
کِرم
نمیتونم جلوش رو بگیرم
بابا، چرا؟
خونریزی خونریزی در پی داره، پسرم
!نه
چارلز، باید بری
و خیلی دور بشی
و هیچوقت برنگردی
« چپـلویـت »
مترجم : علی نصرآبادی « Ali EmJay »
"سی و سه سال بعد"
"کشتی صید نهنگ ناروال"
واقعاً و حقیقتاً به شما میگویم
...آن که به "او" فرستادهی من ایمان دارد
زندگی جاودانهای خواهد داشت
مورد قضاوت قرار نخواهد گرفت
بلکه از مرگ به سوی زندگیای دیگر رهسپار میشود
چارلز، بهش فکر کردی؟
کشتی جای خوبی واسه بزرگ کردن بچهها
به خصوص دخترهامون نیست
قبلاً چنین حسی نداشتی
الان فرق میکنه
بچهها به خونهای نیاز پیدا میکنن
و مدرسهای
سقف بالای سر
میدونم از چی میترسی
اما تو پدرت نیستی
میدونی چیکار کنی
از نامهی پسر عموت مشخص شد که خدا برامون هدیهای فرستاده
و هر کس زندگی کند" ...در حالیکه که به من ایمان داشته باشد
".نخواهد مُرد
ناخدا
چیزی میخواین بگین؟
مقصد رو به "نیو لاندن" تغییر بده
خونریزی...خونریزی در پی داره
برو که بریم
چیزی نیست، تین خشی نیفتاده
چیزی نیست که ازش بترسی. باشه؟
خوابتون نمیبره؟
تین" ترسیده" صدای خراش روی بدنه کشتی شنیده
فکر میکنه مادر میخواد به داخل کشتی برگرده
اگه زنده توی آب انداخته باشیمش، چی؟
بهت اطمینان میدم که اینطور نبوده، پسرم
لوآ؟
کل روز یه کلمه هم حرفی نزده
...بچهها
من باید چیزی رو بهتون بگم
ما یه کارگاه چوببری و یه خونه در "مین" رو
از پسرعموم "استیفن" به ارث بردیم
که به سختی میشناسمش
گفت که میخواد یه اختلاف قدیمی توی خانواده رو فیصله بده
:حتی اسمم داره
"چپلویت"
از اقیانوس میریم؟
آره
مادرتون فکر میکرد که این کار به صلاحه
گفتی یه خونهست
این که یه کاخه
مگه خانوادت چقدر ثروتمند بودن؟
!دوبرابر یه کشتی صیده
نظرت چیه، لوآ؟
خودمم نمیدونم چی بگم
شما باید "چارلز بونِ" ناخدا باشین؟
بله - من خانم "کلوریس" هستم -
مستخدم سابق چپلوایت
قَیم استیفن ازم خواسته تا بهتون خوشآمد بگم
و این مدارک رو برای خونه و کارگاه بهتون بدم
خب، ممنونم
...متاسفانه، نبودِ من
باعث شده خونه قربانیِ تخریبکارها بشه
اگر چه به نظر میرسه که چیزی رو نبردن
...خب، اینا بچههام هستن
آنر، لوآ، تین
خانم "بون" هم تشریف میارن؟
همسرم هشت ماه پیش فوت کرد
بچهها، برین
برین خونه رو بگردین
آنر، ببین - پلهها رو ببین -
پس پسرعموم "استیفن" رو میشناختین
از بچگیش
پدر "فیلیپ" منو استخدام کرد
استیفن" رو بچهی خودم میدونستم"
چی شد که مُرد؟
از غم
همهمون غم و غصه داریم خیلی کم پیش میاد کُشنده باشه
دختر استیفن "مارسلا" همهچیزش بود
از پلههای زیرزمین افتاد
پشتش شکست و خرد شد
استیفن بچه رو پیدا کرد و هیچوقت بهتر نشد
در زیرزمین توی آشپزخونهست
درش قفله توصیه میکنم بذارین همینجور باشه
پلهها خطرناکن جای بچهها نیست
...آ
خانم کلوریس
،اگه میخواین بمونین اتفاقاً ما به معلم سرخونه نیاز داریم
...ممنون، اما علاقه ندارم
بیشتر از این توی این خونه بمونم
...اگه بحث پوله - نیست -
اهوم
توی شهر پرسوجو میکنم و با چندتا دختر برمیگردم که نظافت کنیم
در این حد مدیون استیفن هستم
پریچرز کورنرز" از اینجا یه ساعت فاصله داره" و شرق در امتداد جادهی "پست"ـه
همه جور خواربار و وسایل امرار معاش اونجا هست
شبگردها
تابحال اونا رو توی روز ندیده بودم
لامصب
اون پسر عمو "استیفن"ته
میشناسمش
دخترکوچولوئه کیه؟
لابد "مارسلا" هست؛ دختر استیفن
مگه این خونه نباید مال اون باشه؟
فوت کرده
و اونم پدر استیفن "عمو فیلیپ"ـه
مرد سختگیری بود
یه بار به ما توی ماساچوست سر زدن
ثروت و جایگاه بالایی داشتن
استیفن همیشه با من خوب بود
...وقتی رفتن، من
میخواستم باهاشون برم
از کجا پول در میاوردن؟
پدر پدربزرگم "جیمز" توی این تپههای اطراف
توی کار استخراج مس بود
مادربزرگم "سایلنس" از طریق کسب و کار الوار به ثروتشون اضافه کرد
چرا هیچوقت در مورد بابای خودت حرف نمیزنی؟
...اون
پدرم مرد عجیبی بود
نکتهی خاص دیگهای نداره که بگم
بیاین بریم بقیه خونه رو بگردیم نه؟
بچهها؟
من میرم چندتا چیز رو توی زیرزمین بذارم
پلهها امن نیستن
هیچکس نمیره اونجا
مفهومه؟
تین؟ - بله، قربان -
خانم کلوریس برامون یکم غذا گذاشت
مرغ و یه قرص نون
خدا خیرت بده، خانم کلوریس
گمونم از اینجا خوشمون بیاد
میگم کاش مامان میتونست این خونه رو ببینه
منم همینطور
نظر تو چیه، لوآ؟
به نظرت مادرت از اینجا خوشش میومد؟
خب
ممکنه حق با تو باشه
به نظرش "چپلوایت" پرتجمل میومد
منم باهاش موافقم اما
از طرفی بهش افتخار هم میکنم ...چیزه
نماد موفقیت و پشتکار خاندان "بون"ـه
چی میخوای، لوآ؟
متاسفانه موش داریم
الان زرنگبازی در میارن میدونن متوجهشون شدیم
به جایی رسیدی؟
یه خرده گیج شدم، قربان
نه آتآشغالی دیدم نه سوراخی
فقط چندتا مردار خشک شده
خب، آقای فلچر بهتون با اطمینان میگم که موش داریم
شاید بهتر باشه اونا رو بذاری طبقه بالا
خیلی خب
"استیفن بون"
!آنر! لوآ
"فیلیپ بون"
"مارسلا" ...گمونم بعد از موزه نقاشی
به اینجا میرن
مگه نباید توی قبرستون باشن؟
نه لزوماً اینجا خونهشون بود
عاشقش بودن و میخواستن همینجا دفن بشن
تصمیم خودشونه
از این خوشم نمیاد
بیاین بریم داخل شهر
نوشتن چطور پیش میره؟
صدتا ایده بد دارم
و صفرتا ایده خوب
اِمرسون" برای ماهنامهی "آتلانتیک" مینویسه"
لانگفلو" و "اِستو" هم همینطور"
من کی باشم؟
رِبکا مورگان... و نویسندهای
همیشه بودی
من بهت باور دارم
و همینطور اون ویراستاره، آقای لوول
No comments yet. Be the first to leave one.