The first 200 lines.
من تو یه شهر کوچیک بزرگ شدم.
غرب مینیاپولیس، حدوداً ۱۱۰ مایل اونورتر.
اسمش «سِیکرِد هارت» بود.
نه فقط تو شهر کار میکردم،
من و پدرم تو یه مزرعه هم کار میکردیم.
یه مایل و نیم دورتر از شهر.
و وقتی از زندگی تو شهر خسته میشدیم،
میرفتیم تو مزرعه و یکم کشاورزی میکردیم.
با یه جفت اسب شخم میزدم.
و با یه گاوآهنِ دستی.
راستی، پسره بود که راه میرفت، نه گاوآهن!
و وقتی اسبها خسته میشدن،
و فکر میکردم پیرمرد حواسش نیست،
دراز میکشیدم و میذاشتم اسبها یه نفسی بکشن.
و رویا میدیدم که یکی از دنیای بیرون،
با چند تا اسب تندرو پیداش میشه،
و بهم میگه: «ما دنبال یه پسر بودیم،
که با سیرک ما راه بیفته.
دوست داری بیای؟»
«اوه، عالی میشه!» و از این حرفا و ادامه ماجرا.
تا اون موقع، رویا تموم شده بود.
وقتش بود برم خونه و کارهای شب رو انجام بدم.
خب، وقتی ۲۱ سالم شد،
راه پدرم رو در پیش گرفتم.
و رفتم شمالغربی داکوتای شمالی،
درست لب مرز کانادا.
و نزدیک یه شهرک کوچیک راهآهن به اسم کراسبی، یه مزرعه ساختم.
همین یکی دو روز پیش داشتم لابهلای
کاغذهای قدیمیم رو میگشتم،
که یه دفتر خاطرات قدیمی پیدا کردم که حتی نمیدونستم دارمش.
نوشته یه رفیقی بود که اونجا میشناختمش،
تو همون منطقه نزدیک کراسبی.
اسمش «رِی سورِنسون» بود.
پدرِ ری، «هنریک»، تو دهه ۹۰ اومده بود اونجا.
خب، حالا دیگه ری، همراه برادرش جان،
و پیرمرد،
یه مزرعه بزرگ و خوب رو اداره میکردن.
در حالی که من هنوز تو کلبه کاهگلی قدیمیم زندگی میکردم.
خب، دیدم که دیگه
تو ۹۴ سالگی که جوونتر نمیشم.
و اینجا یه فرصت بود که یه حکایت خوب بنویسم
درباره اون روزگار قدیم.
دوران خوبی هم بود.
تقریباً توسط بیشتر مردم فراموش شده.
روزگاری که قدرتمندها رو به زانو درآورده بودیم.
دفتر خاطرات ری رو داشتم که بیشتر داستان رو برام روایت کنه.
واسه همین، پشت ماشین تایپم نشستم و شروع کردم.
۱۹ مارس ۱۹۱۵.
امروز بعدازظهر میرم اینگا رو ببینم.
سرسخت باش و رو جواب پافشاری کن.
بگو ببینم!
اینجا ولت میکنم!
حالا گیرت انداختم.
بگو، بگو دیگه.
اگه نگی، برف میریزم تو پشتت!
اگه برف بریزی تو پشتم، میگم نه!
پس برف نمیریزم تو پشتت.
پس منم نمیگم نه.
چی میگی پس؟
آره.
۵ سپتامبر ۱۹۱۵.
روز جشن نامزدیم.
تو «بلاید پیگ» شروع کردیم.
پشت انبار غله گوردون.
شوخی اینه که گوردون غلههات رو
از جلو ازت میدزده،
و از پشت، به عنوان مشروب قاچاق، دوباره بهت میفروشه.
ولی اون فقط یه نوچهست برای اون آسیابدارای بزرگِ
تو «توئین سیتیز».
در مقایسه با اون دزد و دقلبازها، اون هیچی نیست.
تو که به این اتحادیه دلبستهای، مگه نه؟
تو هم بهش دلبسته میشی.
چند ماه آینده خیلی مهم میشن.
ای بابا، دوباره که شروع نکن درباره اتحادیه!
با ما جدی نشو، اسون.
من فقط میگم «بهش فکر کنید.»
وقت یه جام دیگه نیست؟
باشه.
بذار ببینم.
به سلامتی ری.
بهش گفتم این کارو نکنه، ولی کرد.
یکی از برادرا رفت، نوبت بعدی تویی.
تو بعدی، جان. آره.
پنج.
چی داری؟ یالا!
باید برم خودمو تمیز کنم.
یالا ری. نمیخوایم مامان رو منتظر نگه داریم.
یه دست دیگه میمونم.
پس نوبت منه که پخش کنم. دارم میبرم.
چی داری؟
تو هم میری؟
تا یه کم دیگه میبینمت، کنوت.
پس خونه میبینمت؟ من اونجا خواهم بود.
و دیر نکنیا.
من اونجام!
با رفتن جان،
سون دوباره درباره اتحادیه شروع کرد.
بهش گفتم اگه به اندازه کافی پول ببرم، بهش ملحق میشم.
نوبت توئه، سون.
اون روی دو تا جفت شرط بست، ولی من سه تا هشت داشتم.
خیلی عالیه، رِی
ول کن بابا، سْوِن، امروز روز نامزدیمه!
من تا حالا هیچ سازماندهندهای رو ندیدم که شوخطبع باشه.
وقتی بالاخره از اونجا خلاص شدم
میدونستم تو خونه دردسر دارم.
دو چیز هست که مادر اصلاً تحمل نمیکنه:
جا انداختن دعای قبل از غذا و حرف زدن از سیاست سر میز.
ولی پدر مشکلی نداشت.
میتونستم تصورش کنم که
منتظر بود تا اولین نوشیدنی رو بخوره.
آمین. آمین.
مسیحیها! یه مشت ریاکار!
همهشون نه، ولی بیشترشون.
دو ماه دیرتر به دنیا اومد.
سلام، اینگا.
اومدی برای شام؟
باید یه سلامتی بدی.
واقعاً عجلهای نیست. این غذا خوبه.
نه، مناسبت خاصیه.
البته که مراسم نامزدی عجیبی بود،
بدون حضور پدر و مادر اینگا.
اوله و آدلاید تصمیم گرفته بودن خودشونو
در لحظه آخر به یک گروه خرمنکوب اجاره بدن
و نتونستن بیان.
هر کاری برای اینکه دخل و خرجشون رو جور کنن.
ولی عمو ثور سعی میکرد حال همه رو خوب کنه
با تعریف کردن داستان علفش برای صدمین بار.
خب، کو سلامتی؟
چی گفتی؟ کو سلامتی؟
اگه سلامتی میخواین، پس یه سلامتی خواهید داشت!
به سلامتی اینگا و رِی.
آدمهای خوب!
اسکول! اسکول!
ولی حواست باشه، رِی،
که مثل یک مهاجم وایکینگ عشقبازی کنی!
از طرف خودم، من...
من یه... نوشتم.
من یه شعر نوشتم.
و خب، اینم از شعر.
اوله یک شکارچی بود که گاومیش شکار میکرد.
ولی لنا اوله رو شکار کرد و پسر بیچاره رو گرفتار خودش کرد.
و وقتی زوج به رختخواب رفتند تا به عهد زناشوییشان عمل کنند
لنا در سمت خودش ماند
اوله به لبه دیگر چسبید.
و اینچنین گذشت برای یک سال تمام،
و شکم لنا بزرگ شد.
و دوستان اوله آمدند تا سلامتی بدهند،
برای چیزی که گمان میکردند.
و اوله لبخند زد و لنا لبخند زد
و، اه، و به همسایگانشان خبر دادند
که آنها واقعاً قدردان دوستانی هستند که اینقدر دوستشان دارن.
سال بعد هم، کودکی به دنیا آمد
و بار دیگر مهمانان آمدند.
و اوله لبخند زد و لنا لبخند زد و هیچکس نپرسید چرا.
و بالاخره یک شب سرد زمستانی
لنا رو به اوله کرد و گفت:
"اوله، نمیخوای بیای به سمت من از تخت؟"
اوله گفت، "لِنای عزیزم،
من یک شکارچی هستم که گاومیش شکار میکنم.
من حرفهام رو از سرخپوستان یاد گرفتم،
و من کارامو همینطوری انجام میدم.
در زمانهای قدیم، سرخپوستان سوار اسب میشدند
و طعمهشون رو نیزه میزدند.
ولی حالا ما تفنگهای جدید داریم، از دور شلیک میکنیم.
پس، لنای عزیزم، ما با این روش آزمایش شده و مطمئن دو پسر داریم.
من چیزی جز یک توسکن نخواهم بود که بیام و با تو بخوابم."
به سلامتی رِی و اینگا، اسکول!
فورسایت فقط یک ماه به بابا فرصت داده.
چارلی فورسایت، بانکدار اهل کراسبی،
همین حالا هم برای گرفتن قسط وام مسکنش
تا مکگرگور اومده.
اوله و آدلاید میتونن جون بکنن،
ولی فقط یک برداشت خوب میتونه الان بهشون کمک کنه.
آره.
آره.
بعد از اینکه اینگا و مهمانها رفتند،
من و پدر به بالای تپه قدم زدیم.
او به سلامتی نامزدی من جام زد،
اما از من خواست که عروسی رو به تعویق بندازم
تا بعد از برداشت محصول.
پدر و مادر اینگا زیادی نگران هستند
در مورد اقساط وام مسکن در حال حاضر.
ولی نمیدونم میدونه که من بیشتر نگران اونم یا نه.
همه چیز خوبه؟
اون پرنده خاکستری کوچیک
سعی میکرد بیاد تو.
هی سعی میکرد.
بعد صداشو کنار پنجره آشپزخونه شنیدم.
اونجا رو پوشوندم.
باز هم میشنیدم که تق تق میکنه و میخواد بیاد تو.
بهتره کمی بخوابی، پدر.
چراغ رو روشن میذارم.
شب بخیر، پدر. خوب بخوابی.
پانزدهم سپتامبر ۱۹۱۵.
امروز برای قصابی به خونه اوله و آدلاید رفتیم.
اوله حسابی تو دردسر افتاده.
این آخرین خوکشونه،
همون خوکی که اینگا و بچهها با شیشه شیر بزرگش کردن.
وقتی کارمون تموم شد، هاوارد اومد
و دوباره شروع کرد در مورد اتحادیه سرمو بخوره.
No comments yet. Be the first to leave one.