The first 200 lines.
« امـیرعـلـی » .با افتــخــار تقـدیــم می کنــد
ببخشید - عیبی نداره -
چیه؟
کجاییم؟
خونه
یعنی باشگاه نیست؟
نه
ولی امنترین جاییه که میشناسم
حالت چطوره؟
...آره، من
خستهام
خیلی نگرانت بودم
خوبی؟
حالم عالیه
چیشد؟
منو شفا دادی، دنی
جونم رو نجات دادی
...خیلی سنگینه
یه همچین رازی رو داشته باشی
...و من... حالا میفهمم که چرا وارد
چرا اینطوری شده
آره، فکر میکنم شاید اون رو هم از دست بدیم، جوی
تو اون رو در وضعیت ناجوری قرار دادی، بابا
اینکه به همه دروغ بگه
درست کنارم نشسته وقتی بخاطر تو گریه میکنم
میدونه که میتونه یه کاری انجام بده اینکه حالم رو بهتر کنه
نه، اون نمیتونست بهترش کنه هیچکس نمیتونست
هی، جوی
جوی، میدونم به احساساتت لطمه وارد شده واقعاً درک میکنم
ولی چارهای نداشتم
گیر افتاده بودم باید مخفی میموندم
به دنی که گفتی
دنی خودش فهمید تصمیمش با من نبود
میدونی، گاهی وقتها توی زندگی
اتفاقاتی میافته که آمادگیش رو نداریم
میدونی، فقط تلاشمون رو میکنیم
اون شبها رو یادت میاد؟
وقتی مریض بودم؟
و تو و وارد هر دوساعت بهم سر میزدین
آره
آره، باید روی تخت جا به جات میکردیم
تا زخم بستر نگیری
فقط دوتا نوجوون بودین
ولی اجازه نمیدادید پرستار بیمارستان انجامش بده
...خیلی لاغر شده بودی
و شکننده
مثل کاغذ بودی
میترسیدم پرستارها بشکننت
...و بعضیوقتها
...بیدار میشدم
و اونجا میدیدمت ...روی صندلی خوابت برده بود
و قیافهت مثل بچگیهات شده بود
خیلی آروم
و توی اون تاریکی، دعا کردم
...به دنیا گفتم که اگه من
اگه یه شانس دوباره بهم داده شد هرکاری انجام بدم
حاضرم هرکاری بکنم هر قیمتی رو میدم، که دور نگهت دارم
از اون رنج و درد قلبی دور نگهت دارم
نمیخواستم زجر بکشی
چون تا همونجا هم خیلی تحمل کرده بودی
...جوی
جوی من... دوستدارم
من... متأسفم
خیلی معذرت میخوام که میدونی
بهخاطر تمام این اتفاقات متأسفم
فقط خوشحالم که دنیا دعات رو شنید
آره
چهطوری بود؟
چی؟ مرگ؟
...مثل بچگیهام بود
...از توی برفها به خونه قدم میزدم، و
و بعد توی ایوان میایستادم، یخمیزدم
و از یه طرف دیگه آسایش داشت آسایش و گرما
...ولی اینبار
وقتی سعیکردم دستگیره رو حرکت بدم در باز نمیشد
و میتونستم صدات رو بشنوم
میتونستم صدای تو و وارد رو ...از اون طرف بشنوم، و
خیلی میخواستم برم اونطرف
...اما هرچقدر تلاش میکردم
...بیشتر حس میکردم
...دورتر میشدم و
...هوا سردتر میشد
و سردتر
و بعد اومدم اینجا
زنده شدم
...جوی
میخوام باز هم باهمدیگه باشیم، خوشحال باشیم
خوشحال و سرِحال
منم همینطور
آره
ولی این عجیبه ...این
هی، میدونم. میدونم - ...خیلی غیرواقعیـه. من -
میدونم. وارد هم اولش براش سخت بود ...ولی بعد از یه مدتی
کجاست؟
نگرانشم - وارد یه مشکلی داره، جوی -
خودت هم میدونی، درسته؟
آره، بابا، میدونم میدونم یه مشکلی داره
دربارهش بهش گفتم ولی کمکی بهش نکرد
...خب، میدونی، معتادها میتونن میتونن غیرقابل پیشبینی باشن
ولی باید تمام تلاشمون رو انجام بدیم تا بهش کمک کنیم
هرکاری
این قضیه نباید اجازه بده که ...نتونیم رند رو پس بگیریم
و تبدیلش کنیم به چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم
میراث خانوادهمون
یه نقشهای واسه اونکار دارم - آره، میدونم -
وارد دربارهی باجگیری بهم گفته
من... میخوام از اینکار کنارهگیری کنی - چرا؟ -
...اینکار رو... بزار بهعهدهی... میدونی
اون هوگارت و دادگاه که حلش کنن
نمیخوام ریسک کنی
چه ریسکی داره؟
مردم سؤال میپرسن
و تو... باید صادقانه جواب بدی
آره، بخاطر سوگند دادگاه
اوهوم. احتمالاً
خوشبختانه، کار به اونجا نمیکشه
آره - هی -
...ببین، میدونم که رازها
...رازها و دروغها
واسهی خانوادهمون گرون تموم شدن
...تقریباً نابودمون کردن، ولی
من آیندهای میخوام که از تمام اینها آزاد باشیم
...برای تو، برای خودم
برای همهمون
هی
باشه
« مـشـتآهـنـیــن »
وقتی از خونهی پدر بزرگم از ژاپن برگشتم اولین بار به اینجا اومدم
اینجا کجاست؟ یه صومعه؟ یه مدرسه؟
یهکم از هردوتاش
یه جای امن برای افرادی که به خونه احتیاج دارن
اونا من رو قبول کردن کمک کردن جا بیافتم
اونا کی هستن؟
باکوتو و گروهش
استادت؟
استادمون
استاد هرکسی که اینجاست
عجب - این خانوادهی منه، دنی -
شاید تنها خانوادهای که تو عمرم باهاشون آشنا شدم
خوشحالم که اینجایی
دنی، کالین
خوش آمدید
حالت چطوره؟
آره... خوبم
ممنون که نشونم دادی چطوری شفاش بدم
خواهش میکنم
میبینم که خیلی ازت انرژی گرفت
آره
آمادهی برگردونن انرژیت هستی؟
منظورت چیه؟
کالین بهم گفت تو مشتآهنین هستی سلاح جاویدان
خیلیها معنی مشتآهنین رو نمیدونن
خب، همیشه یکی از علایق من بوده
ولی بهت یاد ندادن چطوری باید چی ـت رو شارژ مجدد کنی؟
بهتره بگیم تمرینات من یهکم به مشکلات برخورد کرد
منصفانهست
پس بیا اینجا
فقط کاری که میگم رو انجام بده
من رسومات زیادی رو یاد گرفتم پس خودت بیشتر حرکات رو تشخیص میدی
ولی با این ترتیب شرایط تغییر میکنه
اسمش رو گذاشتم مهار کردن پنج انرژی اصلی
چرا اخم کردی؟
اخم نکردم
چرا کردی
بدنهامون همیشه واقعیت داخلی رو نشون میدن
هرچیزی که نگرانت میکنه رو حذف کن
...درد، فقدان، ترس
و با انرژی، وفور، اعتماد جایگزینش کن
...تو ریشه کردی
به نیرویی وصلی که تمام جانها رو بوجود آورده
بزار از درونت جریان پیداکنه
بزار هرچیزی که شکستهشده رو جایگزین کنه
حالا... چه حسی داری؟
گرسنه
اون رو هم میتونم درست کنم
کالین، میشه جلوتر بری و به آشپزخونه خبربدی
داریم میایم اونجا؟
یهچیزی هست که میخوام به دنی نشون بدم
آره. حتماً
دختر خیلی خاصیه
آره
کالین دربارهی تو خیلی باهام حرف زده
...جالبه
تا حالا به من دربارهی تو نگفته بود
فقط میخواسته محافظهکار باشه
این تو رو ناراحت میکنه؟
نه
ولی چرا اینجا رو راز نگهداشته؟
یه فرقی بین راز و امنیت وجود داره
ببین، ما مردمی رو از سرتاسر دنیا قبول میکنیم که به سرپناه نیاز دارن
...بهش نیاز دارن چون زندگیهاشون پیچیده بوده
حتی بعضی وقتها، خطرناک بوده
بههمین خاطر ما سعی میکنیم مخفی باشیم
...و یه بهش امن رو واسهشون مهیا کنیم و خیلی چیزهای دیگه
چه چیزهایی؟
خب، هرشخصی به یه هدف نیاز داره
به چیزی که بهش باور داشته باشه
محلی که بهش تعلق داشته باشه
جامعهای که بهت کمک کنه اون کسی که میخوای بشی
پس اینجا یه فرقهست؟
No comments yet. Be the first to leave one.