The first 200 lines.
ابرهامون.
گوسفندهامون.
بابابزرگ.
بابا داره میآد.
بابا، ببخش دیر کردم.
موتورم داغون شده.
عیبی نداره.
خیلی وقته این موتور رو داری.
الان دیگه یه پنج سالی میشه.
دیگه از کار افتاده.
الان دیگه همه دارن از اینها میرونن.
اسبها بهتر بودن.
درسته. ما همۀ اسبهامون رو با موتور معامله کردیم.
این روزها دیگه به ندرت میشه اسب پیدا کرد.
زمونه عوض شده. به عقب هم برنمیگرده.
ستایش گوهرِ نیلوفر آبی را. (یکی از دعاهایِ بوداییها برایِ رفعِ ناپاکی)
شما دو تا، بیاین اینجا!
امروز صبح همهش بازیگوشی کردن.
اینها دیگه چی هستن؟
چیزِ عجیبی هستن.
بادکنکن.
بادکنک گِرده، اینها که گِرد نیستن.
اینها هم بادکنکن.
اوه.
پس بگو من چرا اینها رو پیدا نمیکردم، نگو شما دزدیده بودینش.
ما ندزدیدیمش.
ما اینها رو زیرِ بالشت پیدا کردیم.
بیاین جلو.
دیگه هیچوقت این کار رو نکنین!
ستایش گوهرِ نیلوفر آبی را.
تُخمِ جِن.
چرا اسباببازیشون رو ترکوندی؟
اونها اسباببازی نیستن.
اسباببازی نیستن؟ تو که گفتی بادکنک بودن.
بازی با بادکنک که ایرادی نداره.
چرا اونها رو ترکوندی؟
بابا، تو متوجّه نیستی.
اون بادکنکها برایِ بچّهها ساخته نشده.
سردرنمیآرم.
یعنی چی که اون بادکنکها، بادکنک نیستن؟
ساکت شو.
دفعۀ دیگه که برم شهر، یه دونه رنگیش رو براتون میخرم.
- اونها باحالترن. - راست میگی؟
بله که باحالترن. بابا که دروغ نمیگه.
بابابزرگ شاهدتون باشه.
بیاین.
این کلوچهها رو بگیرین و برین بازی کنین.
برین.
بابا، ناهارت رو بخور.
من دیگه میرم.
بااحتیاط برون.
باشه.
ارائهای از کانالِ تلگرامیِ RevivedCinema
مترجم: هومن
بهترین قوچ رو با خودت بیار.
حتماً، بابا.
بهترینش رو از دوستم میگیرم.
گوش بده به من.
تو هر سال یه قوچ بهم قرض میدی.
مدیونتم.
ما با هم دوستیم.
حرفش رو هم نزن.
یه پیک دیگه.
حتماً.
امسال یه چند تا قوچِ زاکیِ خوب، خریدهم.
واقعاً خوبن.
قوچهایِ زاکی. واقعاً خوبن.
من مستم...مستم.
بینصیبت نمیذارم.
بعداً یه دونه میشِ خوب برات میفرستم.
ستایش گوهرِ نیلوفر آبی را.
بالأخره قوچ رو آوردی؟
آره.
عالیه. سرِحال به نظر میرسه.
آفرین.
شاخهاش رو بگیر.
باشه.
بذار من بازش میکنم.
باشه.
بچّهها، مواظب باشین.
از اون طرف.
بذار من شاخهاش رو نگهدارم.
باشه؟
باشه، باشه.
مواظب باش.
قوچِ خیلی قویّیه.
میگن قوچهایِ زاکی خیلی زور دارن.
منم شنیدهم، ولی تا حالا از نزدیک ندیدهم.
چه شاخهایِ بزرگی!
واقعاً عالیه.
حالا شد یه چیزی!
بابا برامون بادکنک نخریدی؟
من که داخلِ شهر نرفتم.
دفعۀ بعدی براتون میخرم.
اون پیشبندِ جدیدِ قرمز رو برام بیار.
همین الانش هم که یه دونه داریم. میخوای چیکار؟
این جدیدِ خوششانسی میآره.
بگیر، بابابزرگ.
بگیرش.
آره این درسته.
بابا اینجوری؟
بندازش دور، کثیفه.
حالا بهتر شد.
آره.
صبحونه حاضره.
بابا.
شما اوّل برید.
باشه.
بریم صبحونه بخوریم.
قوچِ خوبیه.
یه ذرّه شبیه توئه.
من حریفِ قوچِ زاکی نمیشم.
اون میش رو چرا گرفتی؟
به نظرم عقیمه.
میشِ سربهراه و آرومیه.
چه فایده وقتی عقیمه.
برو یهکم غذا براش بیار.
تو این چند روز، چاق و چلّهش کن.
میفروشیمش و خرجِ مدرسۀ جامیانگ رو باهاش میدیم.
تعطیلاتِ تابستونیِ جامیانگ از امروز شروع میشه؟
آره. گفت داره برمیگرده خونه.
خوبه.
پس بیا امشب یهکم گوشت بپزیم.
باشه حتماً.
مثل اینکه این میشِ منظورم رو متوجّه شده.
سلام!
چیکار دارین میکنین؟
دکتر سودرا.
بله؟
یه قوچ از رفیقم قرض گرفتم.
چیزِ محشریه.
از فردا جفتگیریش رو شروع میکنیم.
آره، خیلی قوی به نظر میرسه.
درسته، واقعاً قوچِ خوبیه.
پس بعداً میبینمت.
دکتر سودرا؟
دکتر دروکتسو این دور و بره؟
آره.
چی شده؟ مریضی؟
همینجوری دارم میپرسم.
باشه، باشه.
«آنی»، رسیدیم. (زنانِ راهبۀ بودایی)
باشه.
چقدر میشه؟
ده تا کافیه.
«دبیرستانِ تبتیِ رودخانۀ چینگهای»
هنگامی که انسانهایِ خردمند دُورِ هم جمع میشوند،
خِرَد حتّی آشکارتر هم میشود،
درست همانندِ آن چهار دوستِ خوب
آن برادرانِ قسمخورده در داستانِ مشهورِ
(چهار برادرِ هماهنگ)
اینجا چیکار میکنی؟
اومدم که...
...خواهرزادهم جامیانگ رو ببرم.
تعطیلاتِ تابستونی از امروز شروع میشه،
و من هم اومدم که ببرمش خونه.
جامیانگ رو میشناسم.
دانشآموزِ خوبیه.
لوسانگ.
بیا اینجا.
به جامیانگ بگو بیاد اینجا.
باشه.
بهتر شدی؟
خوبم.
درک میکنم.
تو چرا اینجایی؟
مگه تو یه مدرسۀ دیگه درس نمیدادی؟
از اونجا رفتم.
بیشتر از یه ساله که اینجام.
حالا دیگه عینکی شدی.
آره.
بدون عینک نمیتونم خوب ببینم.
آنی، تو اینجایی؟
آره.
حاضر شدی بریم؟
آره.
پس بیا بریم.
آنی، تو معلّمِ من، آقایِ داکبوم گیال رو از کجا میشناسی؟
ما تو دبیرستان همکلاسی بودیم.
یه لحظه وایستا. یه چیزی برات دارم.
بیا بریم.
منتظرش نمونیم؟
نه.
یه لحظه وایستا!
این برا توئه. خودم نوشتمش.
لطفاً هر وقت تونستی بخونش.
بادکنک
میگن نویسندۀ ماهریه.
اون برندۀ جایزۀ ادبیِ استانی شده.
دانشآموزایِ زیادی این کتاب رو خوندن.
من هم خوندمش، ولی کامل ازش سر درنیاوردم.
بزرگتر که بشی میتونی ازش سردربیاری.
خیلی غمگین به نظر میرسه.
بچّهها میترسن برن باهاش حرف بزنن.
میگن بعد از جداییِ از همسرش به اینجا اومده.
کلینیکِ سلامتِ همگانیِ هیودانگ
دکتر دروکتسو اینجا نیست؟
سلام درولکار.
رفته یه بیمار رو ببینه.
زود برمیگرده.
No comments yet. Be the first to leave one.