The first 24 lines.
زيرنويس از Amir143
دختره گفت : من 7 سالمه و تو 9 سالت
به ستاره هاي روشني که تو دوست داشتي نگاه کردم
نوراي قشنگ آسمون
باباهامون درباره ي با هم بودنمون جک مي گفتند
بزرگ ميشن و عاشق هم ميشن
مامانمون مي خنديدند
چشماشون گرد مي کردند
مي گفتن بچه هاي منن
دوباره ببرم به حياط پشتي خونه پيش درخت
بگو از من بزرگتري و من شکست ميدي
هيچ وقت انجامش ندادي
ببرم به اون وقتايي که دنيامون کوچيک بود
من جرات بوس کردنم بهت مي دادم بعدش فرار مي کردم
فقط دوتا بچه
تو و من
شونزده سالم بود وقتي که
عوض شدم و ديگه اون دختر کوچولويي که به ديدنش عادت کرده بودي نبودم
اما چشماي تو هنوز مي درخشيد
مث يه نور قشنگ
باباهامون به جک گفتن درباره ي ما عادت کرده بودند
اونا هرگز باور نکردند ما واقعا عاشق هم شديم
مامانامون مي خنديدند
چشماشون گرد مي کردند
No comments yet. Be the first to leave one.