The first 200 lines.
آیا این قراره محل ورود باشه؟
اسپایدرمن مظنونه؟
وسایل با ارزش جا مونده.
دری به زور باز نشده.
این دزدی صحنهسازی شده.
اون چیه؟
یک ویبراتور.
این گوشیها مال توئه؟
اینا مال مِرِدیثه.
یکیش گوشی بریتانیاییشه و دومی برای تماسهای محلیه.
دخترای بریتانیایی اصلا از آماندا خوششون نمیاد.
امیدوارم عذاب نکشیده باشه.
معلومه که عذاب کشیده. گلوشو بریدن.
موی پیدا شده روی زمین مِرِدیث مال یه مرد سیاهپوسته.
دروغ نگو!!
اون... اون پاتریک بود!
خب، بعدش چی؟ تو... تو گفتی... گفتی پاتریک؟
آره، و اونا کاری کردن که انگار دارم میبینمش.
من همین الان از چهار تا شاهد بازجویی کردم که قسم میخورن اون در اون زمان جای دیگه بوده.
شما باید تو کاپان بَمونید.
وای چی؟ چقدر؟
تا یک سال.
راستش، یه آفریقایی بود که با ما بسکتبال بازی میکرد.
اسمش چیه؟
بهش میگن...
"بارون."
اثرانگشتهای خونی تو اتاق مِرِدیث با ناکس جور درنمیاد...
...سولهسیتو... یا لومومبا هم همینطور.
اونا مال یه نفر دیگه است.
چرا در بازه؟
کسی اون تو هست؟
تو کی هستی؟
ببخشید، آره. فقط یه جا برای خواب میخواستم.
تو مدرسهها احساس امنیت میکنم.
وایسا. وایسا. وایسا.
داشتم میرفتم بیرون.
مجبورم زنگ بزنم پلیس.
مامان، مامان!
پلیس.
به مهد کودک دستبرد زدن. لطفاً سریع بیاید!
پسرم اینجاست پیشم.
آره، چاقو داره.
داستان چیز قدرتمندیه.
شکل یه داستان برامون معنی داره.
مسیری از آشنا به غیرمنتظره.
آقای ناکس! آقای ناکس!
پیچشهایی که میدونیم میان،
حتی اگه نتونیم پیشبینیشون کنیم.
پایان، چه خوب چه بد، با تمام آنچه قبلش اتفاق افتاده توجیه میشه.
آقای ناکس، دخترتون دقیقاً کجا آدمکشی یاد گرفت؟
میدونستید آماندا رو دیدن که داشت لباس زیر زنانه میخرید
در حالی که جسد مِرِدیث داشت سرد میشد؟
مشکل اینه که واقعیت،
هر چقدر هم که کوچیک، قابل پیشبینی و دردناک باشه،
اغلب همون جذابیت رو نداره.
من اینجام تا از دخترم آماندا حمایت کنم...
...که بیگناهه.
درست مثل خانواده مِرِدیث کِرچِر، تمام چیزی که میخوام اینه که عدالت اجرا بشه
و آماندا رو برگردونم خونه، جایی که بهش تعلق داره.
خیلی ممنون.
اون فقط داره تشویقشون میکنه.
چیکار کرد؟
مثلاً باهاشون چشم تو چشم شد.
میای؟
به ایتالیا خوش اومدی.
آره. فکر کنم.
اینه دیگه، نه؟
آره.
هوم. فکر میکردم دست دادنت محکمتر باشه.
کریس.
تو این همه سال، فکر کنم این اولین دست دادن واقعی ماست.
جایی هست که بتونم بذارم
کیفهای شبمو؟
هر جا، اوه...
کریس فردا برای کار برمیگرده خونه، پس...
همین الان یه کوکتل میچسبه.
اوه، آبجو تو یخچاله.
آره، اون که نمیخوره.
من، اوه...
من فقط "نوشیدنیهای دخترونه" میخورم.
به قول دخترام، البته.
میدونی، ترجیح میدم اون کارو نکنی،
با اون عوضیای بیرون حرف بزنی.
فکر کنم در واقع مجبوریم، مگه نه؟
یعنی، نمیدونم متوجه شدی یا نه، ولی اونا دارن میگن
چیزای خیلی بدی در مورد بچهمون.
با یه شرکت روابط عمومی صحبت کردم.
برای چی؟
چرا به اون نیاز داریم؟ اون وکیل داره.
ما باید به دنیا بگیم که اون یه جور هیولا نیست.
که یه خانواده داره که عاشقشن و کنارشن.
آره، ما کنارشیم. همیشه کنارش بودیم.
ما باید صدای اون به بیرون باشیم. اگه این اتفاق نیفته،
اونوقت تمام چیزی که میشنون حرفای اون عوضیای بیرونه.
آره، خب، اونا آدمای منطقی نیستن.
پس، باید از اونا استفاده کنیم تا به
آدمای منطقی برسیم!
که به دختر آسیبدیدهم برسم و به بقیه اهمیت بدم.
خب، چطوره؟
آماندا رو که میشناسی.
با وجود همه چی، آفتابیه.
واقعاً حوصلهاش سر رفته.
همه کتابایی که براش بردم رو تموم کرد.
ولی همه چی که لازم داره رو داره؟
غذا داره؟
لباس داره؟
فکر کردی میخوای براش یه "همبرگر هلپر" قاچاق کنی تو؟
وای خدای من! بچهها، نگاه کنین، نگاه کنین.
...یک مهاجم جدید در قتلِ
دانشجوی بریتانیایی، مِرِدیت کِرچِر.
و در حالی که جزئیات هنوز داره فاش میشه، پلیس میگه که شواهد
رودی گوید رو قاطعانه در صحنه جرم قرار میده.
شواهد جدید...
این... این خوبه. این... این برای آماندا خوبه.
...باور بر اینه که از ایتالیا فرار کرده
کمی بعد از مرگ کرچر در اول نوامبر.
اوناست. ازش بپرس، ازش بپرس.
آماندا، یه مرد به اسم رودی گوید رو میشناسی؟
اِم، رو... نه.
چرا؟ کیه؟
سیاهپوست، قد بلند، احتمالاً موادفروش.
لقبش، "بارون".
اَه...
نه، نمیشناسم. چـ... چرا؟ چی شده؟
اثر انگشت و دیانایش همه جای صحنه قتل پیدا شده.
قاتل رو پیدا کردن؟
وای خدای من!
صبر کن، من... من آزادم؟
خب، هنوز بازداشت نشده، پس...
پیداش میکنن. دستگیرش میکنن. این فوقالعادهست آماندا.
عالیه، اَه...
خبر. خبر.
هان؟
پلیس فقط باید پیداش کنه.
هی رودی. بارون...
اونجایی؟
آره.
کجایی؟
از ایتالیا رفتم.
اونجا برام امن نبود.
آره رفیق، نگرانتم.
چطور میتونم کمک کنم؟ پول نیاز داری؟
آره.
من...
آره، کمک میکنه.
ما دوستیم، هر کاری بتونم میکنم.
کجا بفرستمش؟
اون چیزی که دارن میگن درست نیست.
میدونی چی شده؟
جالب اینجاست که من سعی کردم بهش کمک کنم.
وقتی تو دستشویی بودم، داشتم کارم رو میکردم، اتفاق افتاد.
پس تو اونجا بودی؟
کی باهات بود؟ پاتریک بود؟
نه، پاتریک نبود.
سعی کردم دخالت کنم. هر کاری از دستم برمیاومد کردم. ولی...
...نتونستم جلوش رو بگیرم.
دروغ میگه.
بذار کمکت کنم درستش کنی.
برات وسترن یونیون میکنم پول رو.
فقط بگو کجا بفرستمش.
من تو آلمانم. دوسلدورف.
و گوش کن...
اونا همه چی رو اشتباه فهمیدن.
آماندا اونجا نبود.
هیچ ربطی به اون نداره.
اون ادعا میکنه ناکس اونجا نبود.
شنیدم.
ژینِوْرا، چی داریم؟
دیانای گوید رو روی روبالشی، دستمال توالت، لیوان پیدا کردن...
...روی ژاکت، سوتین...
...و داخل بدن مِرِدیت.
من نمیفهمم این چطور چیزی رو عوض میکنه.
ما همیشه میدونستیم مهاجمای متعددی وجود داشتن.
سوله سیتو، لومومبا، ناکس. حالا گوید.
چرا باید بگه بقیه اونجا نبودن؟
داره ازشون محافظت میکنه.
مثل دوستای لومومبا با علبی ساختگیش.
والنتینا، دیانای لومومبا اصلاً نزدیک صحنه نیست.
ژینِوْرا، اون پاتریک لومومبا رو جلوی روی خودت اسم برد یا نبرد؟
آره، برد.
بچههای طبقه پایین از این "بارون" صحبت کردن
تو شهادتشون و شما پیداش نکردین--
چون از کشور فرار کرده بود!
که آبرومون رو برد!
کافیه! دخترا، لطفاً.
بیاین ببینیم چی داریم.
دیانای گوید.
اعتراف ناکس. و دیگه هیچوقت منو "دختر" صدا نکن.
ما میدونیم که سرقت ساختگی بوده.
دیانای ناکس روی چاقو هست--
چاقوی سوله سیتو.
اظهارات ناکس، البته.
چرا باید پاتریک لومومبا رو اسم میبرد؟
چرا این داستان رو ساخت؟
شاید اونجا نبوده.
میخوام این بارون همین الان برگرده ایتالیا.
انگار این یارو فراریه.
پس باید امیدوار باشیم که فقط مسئله زمانه تا بگیرنش.
اونوقت با اولین پرواز لعنتی از اینجا میریم.
خدایا، یه حس عجیبی دارم انگار که شاید... شاید واقعاً میشناسمش.
No comments yet. Be the first to leave one.