The first 200 lines.
میشه اون آچار چرخ رو بهم بدی؟
.آره، حتماً. بفرمایید
.اون پیچ چرخ نیست
.اشکالی نداره، خودم انجامش میدم
اون آچار چرخ بود؟
.خب، من... واقعاً ممنونم که این کارو برام انجام میدی
.یعنی، شاید میتونستم به یدککش زنگ بزنم
.خواهش میکنم. حیف شد که این رو قبل از کلاس نفهمیدی
.میتونستی از سخنرانی دکتر روسو درباره ناهماهنگی شناختی فرار کنی
.آره، خیلی کسلکننده بود
...فکر کردم برم، ولی
.عذاب وجدان گرفتم از اینکه کلاس رو بپیچونم، پس موندم
برای اینکه از ناهماهنگی خودت جلوگیری کنی؟
.تو توی این مبحثهای روانشناسی خیلی خوبی
.باید ستون منو بخونی. من که مینویسم
چرا یه وقتایی همدیگه رو نبینیم و درس بخونیم؟
،خب، شاید فرق بین پیچ چرخ و آچار چرخ رو ندونم
.ولی فکر میکنم تو همین الان منو به قرار دعوت کردی، تیم
آره، خب؟
شام فردا شب چطوره؟
.باشه. ولی مهمون من. این کمترین کاریه که میتونم بکنم
قبوله. جدی میخوای از این پیشنهاد استفاده کنی؟
.روانشناسی معکوسه
!اوه
!تیم! تیم
!کمک! یکی کمکم کنه
.فیبی، چی شد؟ پیج زنگ زد و گفت بهت حمله شده
.نه، به من نه. به یه پسری از کلاسم حمله شد
.حالش خوبه؟ نه
!مرده. اوه خدای من
.خیلی عجیب بود
...یه لحظه داشت تو پنچرگیری کمکم میکرد، و بعدش
.و من نمیفهمم
.به نظر میومد اون دیو کاری به من نداشت. مستقیم رفت سراغ تیم
.چیزی توی کتاب پیدا کردی؟ یه دیو رپتور بود. یه مزدور
توسط کی استخدام شده بود؟
.این چیزیه که داریم سعی میکنیم بفهمیم. پیج داره دنبال سرنخ میگرده
.من فقط نمیفهمم چرا به اون حمله کرد
حتماً دلیلی داشته. چقدر میشناختیش؟
...توی کلاس کنار هم میشستیم و، خب میدونی
.گاهی با هم حرف میزدیم و کمی هم بگو بخند داشتیم
.راستش، برای فردا شب ازم برای قرار دعوت کرد
شانس منو میبینی، نه؟
.فیبی، بس کن. اینطور نیست که نفرین شده باشی یا همچین چیزی
.ما که نمیدونیم. شاید من نفرین شدم
.ما نمیدونیم چه خبره
.تیم شاید خودش جادوگر یا یه دیو دیگه بوده
.نه، اون قطعاً دیو نبود
.باشه، پس احتمالاً دلیل دیگهای داره
.نمیدونم، ولی چیزی که میدونم اینه که تقصیر تو نیست
ببین، چرا به دریل زنگ نمیزنی ببینی میتونه در مورد تیم تحقیق کنه؟
...شاید باید بری سردخونه تا ببینی
.میتونی از بدنش پیشآگاهی بگیری
.نمیخوام ببینمش
اگه تنها راه باشه تا بفهمیم چرا کشته شد، چی؟
.باشه
.تو به گشتن توی کتاب ادامه بده
.حتماً
.تحسینبرانگیزه
.واقعاً تحسینبرانگیزه
.ولی بالاخره یاد میگیری از من خوشت بیاد
.خب، دیگه وقتش بود
جسد کجاست؟
.چرا نیاوردیش؟ صبر داشته باش، دوست قدیمی من
هیچوقت زیر قولم زدم؟
.نمیدونم
.قرنهاست که با هم... کار نکردیم
.آره، یادش بخیر. جنگهای صلیبی
.کشتار سپتامبر، طاعون سیاه
.زمانهای خوبی بود. زمانهای خوبی بود، زمانهای خوبی بود
.پس دیگه شروع کنیم. نه
.نه. ماهها طول کشیده تا به اینجا برسم
.الان نمیخوام با عجله کردن همه چیز رو خراب کنم
...باید بفهمی
.وقتی مردهها در میانن، من یکم... هیجانزده میشم
.دقیقاً به همین دلیله که هیچوقت چیزی بیشتر از یه کیمیاگر نمیشی
.نمیتونی تصویر بزرگتر رو ببینی
.و تو میتونی؟ من دارم خواهرها رو مطالعه میکنم
.با تمام دانشی که به دست آوردم، اونا رو از اساس متزلزل میکنم
.آسیبپذیرتر از همیشه میکنمشون
.پس به خاطر همین بود که دوست فیبی رو کشتی
.یکم کار کوچیکی به نظر میرسید از طرفت
.اما هدف خیلی بزرگتری رو دنبال میکرد
...تصور کن فیبی چقدر ناراحت میشه وقتی بفهمه
.فقط چون اون رو میشناخت، مرد
.تصور کن چقدر احساس نفرین شدن میکنه
واقعاً فکر میکنی این برای آسیبپذیر کردنشون کافیه؟
.البته که نه
.اگه میخوام به چیزی که دنبالشم برسم، باید به همهشون حمله کنم
.نه به عنوان جادوگر، بلکه به عنوان زن
.فیبی، تو سردخونه میبینمت. این فکر خوبی نیست
حاضری بریم؟
.شیلا... عزیزم
.دریل، خواهش میکنم نگو که باید سر کار بری
.ما سه ماه پیش بلیط خریدیم. گوش کن، میدونم. واقعاً متاسفم
.چرا نادین، دوستت رو نمیبری؟ دفعه قبل خودم اون رو بردم
.نمیتونی از کسی بخوای جات بیاد؟ برای این یکی نمیتونم
.پای خواهرها وسطه، درسته؟ آره
.حالشون خوبه؟ سروان، باید صحبت کنیم
.یکی از هالیولها یه قتل مشکوک دیگه رو گزارش کرده
بازرس شریدان، با همسرم شیلا آشنا شدید؟
.نه، راستش. از آشنایی باهاتون خوشبختم
.عجیبه که همدیگه رو ندیدیم. چرا دیدیم
شش ماه پیش تو مراسم مدال؟
.اون باید قبل از صدمه دیدنم بوده باشه
...آره، از اون موقع مشکلات حافظه دارم، واسه همین
.واقعاً؟ دریل هیچوقت نگفت
.میدونید چیه، ما واقعاً باید دیگه بریم
.شب قرار؟ بود دیگه
ببینید، فردا بهتون زنگ میزنم، باشه؟
.چی سرش اومد؟ نمیخوای بدونی
دریل، چی رو بهم نمیگی؟
.عزیزم، من واقعاً باید برم پیش فیبی. متاسفم
!سلام؟ ما رسیدیم خونه
.ترافیک وحشتناک بود. باید یک ساعت پیش خونه میبودیم
.ما زندگی عادی میخوایم. یعنی باید تاکسی کیهانی رو بیخیال شیم
.ولی به این معنی نیست که حق غر زدن رو ازم گرفتن
فیبی؟ پیج؟
.لوازم مهمونی رو کجا میخوای؟ بذارشون رو میز
مطمئن نیستم بهشون نیاز داشته باشیم. چرا؟
نمیدونم درسته که برای کریس جشن تولد بگیریم
وقتی دوست فیبی تازه کشته شده. نمیتونیم همه چی رو کنسل کنیم
.هربار که یه دیو حمله میکنه. آره
شما تازه رسیدین خونه؟ ما وقتی زنگ زدی راه افتادیم
ولی اتوبان افتضاح بود. فیبی چطوره؟
خیلی خوب نیست. بالاست؟
.نه، اون سردخونهست. فکر کردم گفت که خبر داری
.من از کجا باید بدونم؟ باهاش حرف نزدم
یه کم نگران فیبیام. چرا؟
یعنی، میدونم مرگ و میر زیاد دیدیم
.ولی این یکی رو به خصوص سخت گرفته
.باهاش تلفنی حرف میزدم و فکر میکنه نفرین شده
.این احمقانه است
میدونم، ولی دارم فکر میکنم اگه بتونیم بفهمیم
چرا این یارو کشته شده، شاید بتونیم بهش ثابت کنیم که نفرین نشده؟
.چیزی تو مدرسه جادو پیدا کردی؟ نه. نمیتونم برگردم
باید برم جوآنا رو ببینم. جوآنا؟
.یه مورد جدید. اون قراره یه فرشته نگهبان بشه
.اون نمیدونه جادو وجود داره و فکر میکنه ما فقط دوستیم
.بزرگان نگرانن که اون از راه منحرف بشه
.من راه درست رو بهش نشون میدم
.برو. بزرگان بی دلیل نگران نمیشن
من و پایپر اینجاییم. ما میتونیم کمک کنیم. تولد کریس چی؟
!فکر کنم باید عقب بندازیمش. چی؟ نه
...نه، فیبی راضی به این کار نیست. میدونم، ولی
.ما میتونیم اینو درستش کنیم، میدونم که میتونیم. به برنامهریزی اون مهمونی ادامه بده
.من میرم مورد جدیدمو ببینم، بهش روحیه بدم
.تا وقتی فیبی برگرده، من خونهام
.ما از پسش برمیایم
.مامانی میخواد یه کلمه جدید بهت یاد بده
.اسمش "انکار"ـه
.زودباش بریم بیرون. شریدان به اندازه کافی مشکوکه
.الان نمیتونم نگران اون باشم. شاید تو باید نگران باشی
.اون گرد حافظه دیگه اهمیتی نداره اگه اینجوری پیش بره
.اون قبلاً تو رو به قتلهای زیادی ربط داده
.پوشوندنش سختتر شده. میدونم، و متاسفم
.اون چیزی نداره. فقط یه حسه
.ولی اگه تصادفی خاطراتشو فعال کنیم، همه چیز برمیگرده
.و دیگه تمومه. تمومه. برای همه ما
.خب، شاید اینقدرها هم بد نیست
.منظورت چیه؟ هیچی
مطمئنی میخوای این کارو بکنی؟
.آره
.یعنی، باید بدونم چی شده
.اوه، خدایا! شاید باید بریم
.نه
.باید این کارو بکنم
.انگار یکی میخواسته یه پیام بفرسته
چی؟ چرا این حرفو میزنی؟
.بیرحمانهست، حساب شدهست
.من همیشه این چیزا رو میبینم
.انگار باعث میشه دو بار فکر کنی وقتی میبینیش
.شاید منظور همینه
دیوها هم اینجوری پیام میفرستن؟
.خب، اگه این یه پیام باشه واضحه که برای منه
.من باید برم
.فیبی بیچاره... خیلی پریشونه
.فقط قراره براش بدتر بشه
.این همه جسد
.حیفه که فقط یکی رو بردارم
اول کار، بعد تفریح. میشه انجامش داد؟
.سفتی نعش هنوز شروع نشده. اصلاً چالشی نیست
.برات جبران میکنم، قول میدم
.بریم سر کار
.تنها چیزی که منطقیه همینه. تیم کشته شد چون با من بود
.تو که از این مطمئن نیستی
.باید یه توضیحی داشته باشه
.باشه؟ خب، من آماده شنیدن پیشنهاداتم
.فیبی، گوش کن، ما واقعاً باید بریم
.وقتی رسیدم خونه میفهمیم کی اون دیو رو فرستاده
.باید استراحت کنی. الان بهترین چیز برات همینه
استراحت؟ چطور انتظار داری استراحت کنم وقتی دلیل مرگ تیم منم؟
.به خاطر همینه که باید بخوابی چون درست فکر نمیکنی
!با من جوری حرف نزن که انگار دیوونهام
.من اونجا بودم. میدونم چی شد
.باشه. وقتی رسیدم خونه با هم اینو حل میکنیم
.ولی فعلاً، لطفاً لطفاً سعی کن یه کم استراحت کنی
مواظب خودت باش، باشه؟
.ببین... فیبی، اینجوری با خودت نکن
.تقصیر تو نیست. کاری از دستت برنمیاومد
No comments yet. Be the first to leave one.