The first 145 lines.
این داستانِ متریه
یا بذارید بگم
داستان یه شیطان.
روزی روزگاری دختری به اسم ریکو بود
ریکو کیه؟
این اسمشه، نیست؟
رویای اون این بود که
یه خونوادهی خوشحال داشته باشه
،برای داشتنش
ریکو یه خونهی قشنگ
همراه با دکتری گرفت که بیماریها رو درمان می کرد
بنابراین زندگی ریکو
دقیقا مثل یه نقاشی متعادل بود
بینقص بود
این دقیقا جوریه که بود
آره
تا وقتی که اون خدمتکار رو آوردن
!خانم! لطفا کمکم کنید
!دارم داخلش کشیده میشم
!خانم
خدایا متری
چطور میتونی انقدر بیدقت باشی؟
من متاسفم
بفرما
حالا دیگه داخلش کشیده نمیشی
لطفا موهات رو وقتی داری کار میکنی اینجوری ببند
..خانم مثل
یه خواهر بزرگتره
منظورم اینه که، داشتنت بهعنوان یه خواهر بزرگتر، میتونست عالی باشه
نه اینم منظورم نیست
..منظورم اینه که
..من
به خانم نگاه کن
من میخوام زنی باشم که
به اندازهی شما، تو همه چیز بینقصه
که احتمالا هیچوقت به حقیقت نمیپیونده
هیچوقت؟
تلاشگر باش
بله خانم
متری، گرد و خاک رو از بالا تا پایین تمیز کن
!اه بله خانم
متری، این جوش شیرینه
فکر کردی قراره نشاستهی سیب زمینی برای ظروف نقره کار کنه؟
بله خانم
درز رو بکش و در یک جهت حرکتش بده
!بله خانم
نخ رو بدون هیچ فاصلهای کوک بزن
!بله خانم
خوب بهت میاد متری
ممنون خواهر
..اه متاسفم، من
متری
اتاق معاینه
متاسفانه
اینکه بتونید بصورت طبیعی باردار بشید، ممکنه واستون چالش برانگیز باشه
خانم ایچیجو؟
خانم ایچیجو؟
خانم ایچیجو
!مامانی
زودباش
!هی صبر کن
خانم
..بعد از همهی اینا، من
..اشکال نداره متری
ماها مثل دو تا خواهریم
اونجا تاریکه
فقط اگه ساکت بمونی اون متوجه نمیشه
..ولی
لطفا متری
اگه تو به بچههام زندگی بدی
خانوادهی شاد ایچیجو تکمیل میشه
متری
خانم؟
هیچی نیست
خانم
این درست نیست، واقعا نیست
هیچ اشکالی توش نیست
زیاد کردن خونوادت یه نعمته
متری
متری
تو یه بخشی از منی
!متری
!آقا
لطفا برو- متری به من گوش کن-
واقعا تو بودی
نه، داری دربارهی چی حرف میزنی؟
من برمیگردم سر کارم- صبر کن-
لطفا بذار برم
تو یه همسر بینقص داری
نه
من بینقصی رو نمیخوام، تورو میخوام
تو واقعا بینقصی ریکو
تو یه زن بینقصی
من میخوام زنی باشم که
به اندازهی تو، تو همه چیز بینقصه
..با نگاه کردن به گذشته
بعد از اینکه با اون آشنا شدم، چیزها اشتباه پیش رفتن
فکر میکردم که عجیب بود
تا اون زمان، هیچ چیزی تو زندگیم نبود که خراب شده باشه
،همونطور که انتظار میرفت، بعد از اینکه متری تو اتاقش حبس شد
ریکو خیلی زود باردار شد
شیطان دو بچهی پسر موطلایی به دنیا آورد
و ریکو بچهی شوهرش، ایجی رو حمل کرد
در نهایت، متری و دو فرزندش از اتاق فرار کردن
بقیهش رو خودتون میدونید
من از نفرین نقصی رها شدم
که اون شیطان، متری، من رو دچارش کرده بود
!چرت و پرته
!هیچ نفرینی نیست
دکتر بهت گفت که نمیتونی بچهدار بشی، نگفت؟
آره چون متری من رو نفرین کرد
این پایان مکالمهی ماست
!صبر کن هی
من واسه این اینجا نیومدم
برنامه داری ما رو بکشی؟
همونطور که میچان رو کشتی؟
اون خدمتکار زیادی میدونست
!نیا اینجا، برو
..باشه حالا
..ایجی
بیا بریم خونه
..ایجی
من.. الان فهمیدم
بیا بریم خونه پیش برادرات
ما برادریم
خوب انجامش دادی متری
اینهمه رو یکدفعه به دنیا آوردی
..خانم
به دنیا اومده
بچهی من
!خانم
نگران نباش
من این اتاق رو به تو میدم
نمیتونم با دوتا بچهی کوچیک که باید ازشون مراقبت کنی، تو خیابون ولت کنم
راحت باش
!خانم
!خانم! صبر کن
!خانم! خانم
چقدر دوست داشتنی
..بچهی کوچولوی من
..خانم
حالش چطوره؟
لطفا بذارید
فقط برای یک ثانیه ببینمش
ماهی
No comments yet. Be the first to leave one.