The first 200 lines.
.امروز داره برف سنگینی میاد
.با توجه به پیش بینی هواشناسی
ممکنه یک هفته همینجوری باشه
باید از در پشتی برام برای پاک کردن برفها
...سو
....سو این
....سو این
با توجه به فشار هوای بالا,
.تمام کشور سفید پوش شده
منطقه گانگون در معرض یک هشدار طوفانی است
به علت جریان هوا در شمال شرقی
بارش برف سنگینی بیش از سی سانتی متر بوده است
این حلقه ها
.معنیش اینه که ما یکی شدیم
.از این به بعد ما هردومون توی یه تیم قرار داریم
آیگو اینقدر به این حلقه خیره نشو
.یه دفعه دیدی فاسد شد
خوب غذا خوردی؟
،بله دونگ چیمی حسابی جا افتاده
برای همین منم باهاش نودل درست کردم
تو چرا نمیای با ما بخوری؟
مریض شدی؟
گرسنه نیستم
بایدم بدون اینکه غذا بخوری سیر باشی
.اونم بعد از گرفتن یه حلقه خواستگاری از مربی
تو در واقع کسی هستی
که یه پیشنهاد در انظار عمومی از آقای تاک گرفتی
حقیقت داره؟
نه، نه،نه
.حقیقت نداره برای چی در این مورد شوخی میکنی؟
من شوخی ندارم
.دوجین با تلفنش یه عکسم برام فرستاده
منظورم
.زن صاحبخونه اومد توی خوابگاه و سعی کرد منو بزنه
اون با اون پیشنهاد در اصل میخواست منو نجات بده
.این ساختگی بود .باور کنین
آقای تاک به نظر آدم خوبی میاد ، شخصیت خوبی هم داره
چرا باهاش قرار نمیذاری؟
فقط خوب بودن آدمها به چه دردی میخوره
اون خیلی فقیره
شخصیت مهمترین چیزه
وقتی اینقدر دنبال پولی یه همچین مردی
میتونه اینجوری گولت بزنه
چطور می تونی حتی فکر ازدواج با یک
پیر مردُ بکنی؟
اگه من در مورد رابطه تو با صاحبخونه میدونستم
.همون اول مزدم توی سرت بخوری زمین که تنونی بری سر قرار
.راست میگه اونی
شماها میتونین بعد از ازدواج کار کنید و پول جمع کنین
آقای تاک واقعا آدم خوبیه من مدتهاست اونو می شناسم
.نه ممنونم
اگه اون درست زندگی میکرد الان توی این سن ا
این همه مشکل برای زندگیش نداشت
.خدا جون برم یه کم قهوه دم کنم
اون هنوزم درسشو یاد نگرفته
حتی بعد از اینکه صاحبخونه فریبش داده
...تو و بابای بیول هم
اگه ببینم که شما دوتا ازدواج کردین و با بیول به خوشی زندگی می کنین
دیگه بدون هیچ آرزویی می تونم بمیرم
.من هنوز خیلی کارها باید انجام بدم
. من باید فروش فروشگاهُ ببرم بالا
. و از کسانی که منو به این روز انداختن انتقام بگیرم
بیا گذشته رو فراموش کنیم
.و مثل بقه مردم خوشبخت زندگی کنیم
نشون دادن اینکه شما ها خوش بختین
.بهترین انتقام برای اونهاست
بذارین یه سوال در مورد گذشته ازتون بپرسم
شما واقعا با مرگ پدرم
هیچ ارتباطی ندارین؟
چرا نمی تونین بهم جواب بدین؟
آیا شما با مرگ پدرم دخالت داشتین؟
الان داری منو متهم به قتل میکنی؟
تو حق نداری همچین اتهامات احمقانه ای به من بزنی
.اونم بدون هیچ شاهدی
بدون هیچ شاهدی؟
اگه شاهد داشته باشم شما دیگه نمی تونین اینو بگین
.بله
.درسته اون بهترین انتخابی بود که من در اون زمان میتونستم انجام بدم
پدرت یک نانوای خوب بود
.اما اون یک تاجر نبود
اون خیلی پایبند به مسائل اخلاقی بود
اون هیچ علاقه ای به مسائل
مالی کارخونه و مشکلاتی که ما داشتیم نداشت
چیکار می تونستم بکنم؟
اگه اجازه میدادم پدرت طبق همون اصول خودش پیش بره
دو روزه کارخونه تعطیل میشد
.فکر کردی من و خیلی دیگه از کارمندها
مثل پدرت
فقط به اصول اخلاقی چسبیده بودیم
سفسطه رو تمومش کنید
...کاری که شما سی سال پیش کردی
.به هیچ دلیلی قابل توجیه نیست
.شما از قنادی با ارزش پدرم
به عنوان یک قربانی برای تاسیس شینهوا استفاده کردین
Whether it was direct our roundabout,
you were involved in my father´s death.
از حالا به بعد
تصمیم دارم
تمام کارهایی رو که کردی
تک تکشو ثابت کنم
....چه جراتی
.ووسوک
چرا تو اینجایی؟
میخوای بیای به پدرم کمک کنی؟
هرگز این اتفاق نمی افته
چی؟
هرگز من به رییس ما ته سان کمک نمی کنم
از حالا به بعد
در مرد چی داری حرف میزنی؟
با درم مشکلی پیدا کردین؟
باید به کارام برسم ، دارم میرم
!وو سوک
!وو سوک
.ولش کن جو هی
ووسوک چش شده؟
چیزی در این مورد میدونی؟
.اون پدرتُ به چشم یه دشمن می بینه
فکر میکنه اون بوده که پدرشُ کشته
می شه گفت
تو هم الان دختر دشمنی
داری در مورد چی حرف میزنی؟
ووسوک پدر داره؟
.نمی دونم از کجا شروع کنم
.ای وای
.منتظر تماست بودم
رییسُ ملاقات کردی؟
شما کجایی؟
.میخوام بلافاصله ببینمتون
خوش اومدی
.بگیر بشین
بذارین صریح ازتون بپرسم
برای چی داری به من کمک میکنی؟
من اون آدم بد و کینه توزی
که شما فکر میکنی نیستم
شما همسایه من بودی و من با هاتون زندگی میکردم
.چطور می تونستم تورو نادیده بگیرم
شاید شما یادتون نباشه
...اما تو وقتی که بچه بودی مدام منو نونا صدا میکردی و
خیلی هم دوستم داشتی...
.من مثل برادر کوچیکم عاشقت بودم
.من خیلی گیج شدم
می تونین جزئیاتم برام تعریف کنید
اینجوری میتونم اتفاقی که افتاده رو متوجه بشم
کسی که عاشقش بودم
دریک تصادف مرد
من اونو به خاک سپردم
و نزدیکهای صبح به خونه برگشتم
وقتی که رسیدم ، دیدم خونه مون داره توی شعله های آتیش میسوزه
و پلیس هم که بوک نیو رو بازداشت کرده
.دارن از اونجا میرن
از همسایه ها پرسیدم چه اتفاقی افتاده
آتیش سوزی شده
. و "جین وو" با پدرشُ بردن بیمارستان
و بوک نیو رو هم دستگیر کردن
.بخاطر آتش سوزی
.نمی دونستم
واقعا چه اتفاقی افتاده
.برای همین دویدم به سمت بیمارستان
آجوشی
!آجوشی بلند شین
.اون مرده
جین وو چی؟
.جین وو
.چشماتُ باز کن
نونا اومده
.جین وو منم
.جین وو
جراحی اون خوب پیش رفت
اون احتیاج داره به پیوند پوست
.ولی ما تونستیم جونشو نجات بدیم
فکر میکنم اون حافظه شو از دست داده
شما گفتی اون هیچی یادش نمیاد؟
.بله
اون حتی نمیدونه کیه
گاهی اوقات فراموشی به عنوان یه اثر جانبی بروز میده
.به علت مسمومیت استنشاق مونوکسید کربن
ممکنه حافظه اش برگرده ؟
نمی شه مطمئن بود
اگه خوش شانس باشه حافظه اش بر میگرده
.گاهی اوقا دیگه حافظه بر نمی گرده
گواهی فوت؟
همونطور که میدونید پدرش توی آتیش سوزی مرده
.و مادرش به علت قتل پدرش دستگیر شده
هنوز محکوم نشده
ولی احتمالا یا به اعدام محکوم میشه یا به حبس ابد
اینا برای این بچه خیلی بی رحمانه است
بزرگ شدن
به عنوان بچه ای که مادرش پدرشُ به قتل رسونده
.اون فقط یه بچه است
نمی تونم بذارم تمام عمرم
اونو با این چشم ببینند
...بازم
لطفا.
لطفا خوب در مورد آینده اون فکر کنید
به هر حال اون حافظه اشو از دست داده
پس لطفا بهش اجازه بدین تا یه زندگی جدیدُ شروع کنه
.بهتون التماس میکنم
....اینطوری بود که نام جین وو
تبدیل شد به نام ووسوک...
و تورو فرستادم به یتیم خونه ای در چانچئون
No comments yet. Be the first to leave one.