The first 200 lines.
قسمت 16
بهم بگيد مي چي گفتم که باعث ناراحتي عاليجناب شده...
زود از انجا برو!
سرورم، شنيده م که شاهزاده سو هيون دارن بر مي گردن
مي خواستم ببينم که شما چقدر ذوق زده ايد--
بهت گفتم از اينجا برو!
بايد الآن از اينجا بري.
سرورم!
لطفاً بهم بگيد!
چه اشتباهي ازم سر زده.
کافيه.
ولي سرورم...
درسته که خانم شاهزاده هم دارن بر مي گردن؟
علياحضرت از ديدن خانم شاهزاده خيلي خوشحال ميشن.
براي چي؟
علياحضرت هر موقع که بتونن از عروسشون خيلي صحبت مي کنن.
عروس و مادرشوهرها معمولاً مثل سگ و گربه با هم دعوا دارن
ولي علياحضرت با بقيه فرق دارن.
نه تنها خيلي کم پيش مياد که مادرشوهر ها از عروسشون خوششون بياد
بلکه توجه خاص عروس به مادرشوهري که به طور قابل توجهي جوانتر--
لطفاً تمومش کن.
عثب بايست.
بيا به حرفاشون گوش کنيم.
علياحضرت زياد از خانم شاهزاده صحبت مي کنن؟
چرا ديگه صحبت نمي کني؟
من فکر مي کنم... اون انتخاب ديگه اي نداره...
اين حقيقت نداره که ملکه ي جوان خيلي در و بر خانم شاهزاده رو مي گيره؟
خانم شاهزاده زن معمولي اي نيست.
شنيدم که خبر بازگشت خانم شاهزاده، نه تنها
بانوهاي بازرس رو ترسونده، بلکه خدمتکارا هم ترسيده ن
شنيده م که خانم شاهزاده بهتر از ملکه ي قبلي نيستن.
که چي؟
تقريباً همه شون خودشون رو مرده مي بينن.
پس داري ميگي که ملکه از خانم شاهزاده مي ترسن؟
خداي من...
عاليجناب، من فقط شايعه هايي که پخش شدن رو بهتون گفتم.
اين اون چيزي نبود که من انتظارشو داشتم...
يک. دو. سه!
مي خواستي کي بهم بگي ابله!
اگر ترسيدن مادرشوهر از عروسش اينقدر بده
فايده ي فکر کردن دباره ي ديگران چيه؟
زود کارتو انجام بده، شاهزاده قبل از غروب آفتاب به اينجا مي رسن.
لازم نيست عجله کنيد.
بهم خبر دادن که اونا تازه به " هونگ جه وون " رسيده ن.
- شنيده م. - چي؟
اين همه ي چيزيه که مي دونم.
هونگ جه وون جايي بود که افرادي که در راه بازگشت از چين بودند
براي استراحت و آخرين آماده سازي براي بازگشت به خانه، توقف مي کردند
آنجا فقط به اندازه ي عبور از يک کوه با قصر سلطنتي فاصله داشت
ولي، گروه شاهزاده سو هيون، در هونگ جه وون زمين گير شدند
چه اتفاقي تو اون قصر افتاده که
بهمون گفته ن اينجا صبر کنيم؟
ما اطلاعات دقيقي نداريم--
شاهزاده راه زيادي رو براي ديدن عاليجناب اومده ن!
صبر کنيد.
ما بايد دلايلشون رو بدونيم.
بعد از هشت سال اولين باري ه که ايشون به خونه بر مي گردن وحتي يه نفر هم براي استقبال نيومده.
حتي يک خدمتکار هم براي خوش امدگويي نيومده!
و با اين حال اونا ما رو اينجا نگه داشته ن؟
سرورم، من مي رم تا اطلاعات دقيقي جمع آوري کنم و برگردم.
لازم نيست دنيال دليل براي اين کارا بگردي!
زود آماده ي رفتن شيد!
مشاور کيم، قضيه چيه؟
من رو با دستور براي رسوندن شاهزاده، پس از غروب آفتاب به اينجا فرستاده ن.
منظورتون چيه بعد از غروب آفتاب؟
من چطور مي تونم چنين چيزي رو به شاهزاده سو هيون بگم؟
برو بيرون.
چطور مي تونيم تو اين وضع اشتهايي داشته باشيم؟
بهت گفتم ببرش بيرون.
نميتونم بفهمم عاليجناب به چي فکر مي کنن.
همسرم!
من مي دونم که ايشون از من خوششون نمياد--
لطفاً تمومش کن!
فکر مي کنيد عاليجناب به خاطر همه اين چيزا احساس خوبي دارن؟
درمورد تلاشي که ايشون براي مقاومت جلوي بربرهاي چيني انجام دادن فکر کنيد.
در مورد اشک خوني که ايشون هربار که سر به زمين گذاشتند ريختن فکر کنيد
دردسرها و تحقيري که در منچو متحمل شديم
قابل مقايسه با اون نيستن.
و چه کسي رو براي سرزنش کردن به خاطر اينهمه رنج سراغ داريد؟
همسرم!
به خاطر همينه که شما بايد اين دنيا رو عوض کنيد.
شما بايد دنيا رو عوض کنيد تا اشک پادشاه رو پاک کنيد
و اشک مردم رو هم پاک کنيد!
در مقابل پدرتون نايستيد.
حتي اگه چيزايي که مي گي درست باشه...
ما نمي تونيم اون کارو بکنيم.
اينقدر از پدرتون مي ترسيد؟
اين به خاطر ترسم از پدر نيست.
من بيشتر از هرکسي تو اين دنيا...
پدرم رو دوست دارم.
پس خواهش مي کنم ديگه رو در روي پدرتون نايستيد.
برادر!
بازگشت علياحضرت در هونگ جه وون متوقف شده.
منظورت چيه در هونگ جه وون متوقف شده؟
احتمالاً به خاطر کارهاي گذشته ي ايشون، پادشاه دارند بدخلقي مي کنن.
ميدونستم ايشون چنين کاري ميکنن.
بيا به هونگ جه وون بريم و خانم شاهزاده رو به خونه برگردونيم.
ايشون دارن به اينجا ميان تا به قبر پدرمون اداي احترام کنن
پس مي تونن بعداً به اون قصر برن!
من هم فکر مي کنم اينطوري بهتره.
ما بايد شاهزاده رو هم درنظر داشته باشيم.
درمورد شرايط سختي که ما باين کار شاهزاده رو درش قرار مي ديم فکر کنيد.
عاليجناب، ما چراغها رو روشن مي کنيم.
شبي که گوانگ هه رو از اون قصر بيرون کردن...
شاهزاده 11ساله يا 12ساله بود؟
بعد از پيروزيمون، من ديروقت به خونه برگشته م
لباسش رو پوشيده بود و بيرون ايستاده بود.
ازش پرسيدم که کجا داره مي ره؟
و اون بهم گفت که اگر من تا صبح به خونه بر نميگشتم، ميرفت سراغ جنازه ي من
من... آدم اشتباهي رو به عنوان عروسم انتخاب کردم.
اون پسرم رو به کل عوض کرد!
خواهش مي کنم بفرماييد داخل سرورم.
اين چه معني اي داره؟
بهت دستور داده بديم که بدون سر و صدا به قصر برگردي.
و کجاوه ي من کجاست؟
اينجا رو نگاه کن مشاور کيم!
داري به من ميگي که شاهزاده سوار کجاوه ي زنونه بشن؟
اين دستور پادشاه ه...
عجله کنيد سرورم.
داره دير ميشه.
سرورم! شما نبايد!
جاده ها تو شب...
خطرناکن و ايشون نگران بودن که...
ممکنه از اسب پرت بشم...
به همين دليل به جاش کجاوه فرستاده ن.
ممنون... سرورم...
سرورم!
عموجان!
بيايد بريم خونه.
خانم شاهزاده چطور؟
ايشون تازه از ورودي غربي در کجاوه شون رسيده ن.
چي؟
داري ميگي از در عقبي به جاي ورودي رسمي وارد شده؟
اعضاي شورا دارن چيکار ميکنن؟
وقتي وليعهد دارن در برابر چنين شکنجه هاي بي رحمانه اي مقاومت مي کنن.
وليعهد وارد کاخ شده ند.
وقتي داخل شن، بايد از وسط قصر بگذرن.
بهتره همه به خونه برگرديم.
ما بايد اول به شاهزاده اداي احترام کنيم.
احتمالاً مي تونيم صبح برگرديم.
کي درهاي قصر رو قفل کرده؟
من ميگم که اينا همه ش کار کيم جا جوم ه!
جناب نخست وزير! شما بايد جلودار باشيد!
ما بايد همين الان وارد قصر بشيم و به شاهزاده اداي احترام کنيم!
من تو شب نمي تونم خوب ببينم، پي برميگردم خونه.
چطور مي توني اينطوري بري؟
حق با شماست.
ما بايد براي ديدن شاهزاده به قصر بريم.
بله!
اگر الآن بريد، فقط تحقير خواهيد شد.
منظورتون چيه ک تحقير ميشيم؟
اگر ما درمورد کاري که عاليجناب مي کنن نظر بديم--
من ميگم اينا همه ش کار کيم جا جوم ه!
چيکار داريد مي کنيد؟
شما بايد جلودار باشيد!
چرا خودتون رو به سادگي زديد؟
اونا به قصر رسيده ن؟
بله، سرورم.
اون چي گفتن؟
اونا بدون هيچ حرفي وارد اقمتگاهشون شدن.
اونا بايد يه چيزي ميگفتن!
شاهزاده سو هيون چيزي نگفتن
ولي خانم شاهزاده...
بهم بگو چي گفت!
گفتن که به خاطر عزاداري ايشون گناهکار هستند و هنوز آمادگي ديدار پادشاه رو ندارن.
گناهکار به خاطر عزاداري...
دختر باهوشيه.
البته... اون اول بايد سر قبر پدرش بره.
برو به خانم شاهزاده بگو!
که تا وقتي درست به پدرش اداي احترام نکرده
به ملاقات من نياد!
انجام مناسب مراسم و تعظيم کردن، در مراسم تدفين، يک سنت است
چرا حالا اونو به يه قبر مناسب انتقال نميديم؟
منظورت چيه؟
بيشتر از يک سال از مراسم تدفين مي گذره--
ما تا الآن منتظر خانم شاهزاده بوديم تا به پدر اداي احترام کنه.
چطور مي توني اينو بگي وقتي خانم شاهزاده
تازه قدم به قصر گذاشته؟
تا به حال هرگز هيچ زني از خانواده ي سلطنتي براي مرگ پدرش به درستي نتونسته عزاداري کنه.
اين ديگه چه رسمي ه؟
منظورم اينه که اون هيچ وقت مراسم رو با فراق بال انجام نداده ن.
ولي اين فرق مي کنه!
اون به خاطر پادشاه مثل يه زنداني زندگي کرده!
به نظر من
پادشاه بهشون اجازه ي عزاداري رو نميده.
وقتي پادشاه درهاي اصلي قصر رو قفل کرد، احتمال اينکار هم زياده.
اين موضوعي نيست که يه زن خودش رو درگيرش کنه
ولي من بايد به سهم خودم حرفمو بزنم.
مادر...
خانم شاهزاده براي پدرت هميشه مسئله ي بزرگي بوده.
اگر نياد، پدرت هرگز نميتونه آرامش داشته باشه.
به حرفام خوب گوش کن.
اگر خانم شاهزاده رو نياري، من همينجا خودم رو با چاقو مي کشم!
کار خيلي خوبي کردي.
عاليجناب از شنيدن حرفات خوشحال مي شن.
همونطور که بخ تو بهار آب ميشه
تمام سوءتفاهم هاي عاليجناب هم برطرف مي شن.
عاليجناب کجاوه ها رو به هونگ جونگ وون فرستادن...
تا سوار کجاوه هايي بشيم که با پارچه پوشيده شده بودن...
و بهمون دستور دادن که نيمه شب به کاخ بيايم...
No comments yet. Be the first to leave one.