The first 200 lines.
ترجمه از حسین گنجی، پدرام حبیبی و رضا حضرتی - ImLoSeR / Pedram Habibi / DeathStroke -
«این اتفاق در تاریخ 27 آپریل سال 1945 رخ داده است» «بر اساس داستان واقعی»
«پــل»
امیدوارم دیگه بمبارون نشه
کار به اونجاها نمیکشه
در هر صورت جنگ تقریبا تمومه
امیدوارم پسرمو رو واسه خدمت خبر کردن
سیگی رو میگی؟
امکان نداره تو لباس سربازی ببینیش
میشورم هفته بعد تحویل میدم
خیلی مرمت لازم داره
عجلهای نیست
کاری که از دستم بر بیاد رو می کنم
عجب بمبی بود
کل خونه لرزید کجا رو زد؟
اون ور رودخونه
تو توی سرداب نبودی؟
چی؟ با اسبا؟
بذار کمکت کنم
خودم میتونم
نمی دونم چطوری همه اش رو تنهایی انجام میدی
و اون همه کارگر خارجی توی زمینت، نمی ترسی؟
نمی تونم به پسرم نشون بدم ترسیده ام
صبح بخیر بعدا لباساتونو تمیز میارم
من توی خونه ام
آلبرت گفت پسرت داوطلب شده
تو بهش اجازه دادی؟
بورچرت ها همیشه افسر بودن
ممنون بابت کمکت
خواهش میکنم
بمب بزرگی بود
آره، راست میگی خودم صداشو شنیدم
سرتو از دست ندی!
فقط بهش نگاه کن
پس سازمان دهنده ی منطقه داره میره؟
همیشه سحرخیزی کامروایی نمیاره
ما می دونیم چطور با کسایی که توی پارتی تیشه به ریشه می زنن رفتار کنیم
اینو فراموش نکن
بجنب
نمی تونم همه چی رو به هم ریخته ول کنم
مجوزها رو آوردی؟
فراموششون کردم
هر فورست
دفعه بعد که داری درختای جنگل منو قطع می کنی اول از خودم بپرس!
اینکارو نمی کنم واسه پیروزیه، یادت نره
به فرا بورچرت چی گفتی؟ - سرت به کار خودت باشه -
بالاخره حاضر شدی!
باید از مدرسه رد بشیم
خیلی دیر شده
باید با پسره خداحافظی کنم
قطارت نیم ساعت دیگه حرکت میکنه به والتر همه چی رو میگم
والتر، بدش به من
پس با خودت بازی کن
بدو، زود باش
اینجا چیکار میکنی؟
پایین اومدنشو شنیدی؟
ایکاش یکی هم اینجا بخوره!
درست قبل کلاس ریاضی
برنامه هفتگیمونو واسه چرچیل می فرستیم
نظرتون چیه برگردیم سر درس؟
عجلهای نیست، سخت نگیر
فقط یه زنگ زبان و هیچی تمرین نداریم
بعد از مدرسه میاید رو پل؟ میگن بمب اونجا بوده
من میام
ماتز
می دونی چی دارم؟ - نه -
نمی دونی؟ حدس بزن
بی خیال، بهم بگو
اینو از کجا گیر آوردی؟
جان پناه حمله هوایی
این دیگه چیه؟ - یه موشه -
می ذارم بیاد سر کلاس
شرط می بندم نمیاریش
وایسا و تماشا کن
خیلی خنده دار بود
تو اعصاب خورد کن ترین آدم اینجایی
آخرین گزارشا میگن اوبرباچ تسلیم شده
این یعنی به سمت جنوب حرکت کردن و از ما رد شدن
ما رو ول کردن
باید ما رو خبر کنن
نوزادانمون، تضمینی برای آینده
ولش کن - خفه بابا -
آمریکایی ها دارن توی خطوط مقدم ما شورش راه میندازن
می تونیم دستشونو کوتاه کنیم
من یه لشکر تانک راه میندازم - حمله رو متوقف می کنی -
می تونم بگم که افسران ژنرال مایلن زنگ زبان رو ادامه بدن؟!
این یکی چی ماتز؟
دارم میرم خط مقدم
جنگ بازی قشنگیه مگه نه؟
می خوای افسرم بشی؟ - می خواد راننده قطار بشه -
قبلا می خواستم
چرا الان نه؟ به زودی بیشتر از سرباز ها، به راننده های قطار احتیاج خواهیم داشت
منظورتون چیه آقا؟
منظورم زمان صلحه
مگه تو صلح رو دوست نداری؟
البته آقا
بریم سراغ ترجمه
اگر از من خوشت نمی آید
مرا دوست داشته باش
اگر مرا دوست نداری
بگذار پیدایم کنند
اگر در نفرت تو بمیرم
بهتر از این است که
من را دوست نداشته باشی
برای بقیه ی عمرت
ممنونم هایگر
تو هم همینطور فرانزیسکا
حالا اصلش رو بشنویم، موافقید؟
تو بخونش شالتن
من عبای شب را دارم که مرا از چشمانشان پنهان کند
ولی تو مرا دوست داری بگذار مرا اینجا بیابند
بهتره زندگی من با نفرت اونا تموم بشه
تا مرگ به تأخیر بیوفتد در حالی که عشق تو را می خواهم
با راهنمایی چه کسی راه خروج از اینجا را یافتی؟
عشق بود که اولین بار مرا به تحقیق وا داشت
او به من تدبیر را قرض داد و من به اون چشمان را
من خلبان نیستم هرچند تو به با ارزشی
آن ساحل وسیع هستی که با دورترین دریاها شسته شده است
من در جستجوی چنین کالایی ماجراجویی می کنم
تو می دانستی که حجاب شب بر صورت من است
در غیر اینصورت سرخی شرم دوشیزهای بر گونه ام می نشست
که برای این، تو امشب شنیدی که من سخن بگویم
که به ناچار روی گونه ام ساکن می شدم به سخنی که بردم را انکار می کردم
ولی خداحافظی تعریفی بیش نیست
به اندازه کافی مرا دوست داری؟
می دانم که می گویی : آری
و من از تو قول می گیرم ... با این وجود، اگر سوگند بخوری
فورست، پنجره رو ببند
می گویند جوان ها به سوگند دروغ عشاق میخندند
ای رومئوی نجیب
اگر تو مرا به اندازه کافی دوست داری آن را با ایمان اعلام کن یا اگر فکر می کنی من به سرعت برنده شدم
من روی در هم میکشم
برنهارد، پنجره رو ببند
ادامه بده شالتن
بار و بندیلتو بردار
نمی بینی چمدونم سنگینه؟ یه کمک بهم میدی؟
رفتار بی فکر
خداحافظ
منتظر چی هستیم؟
درا رو ببندین لطفا
گریه نکن، خدا رو شکر کن داری از اینجا میری
والتر خداحافظ
تو به خوبی از پسش بر اومدی
چطوری اومدی اینجا؟
حتی باهاش خداحافظی هم نکردم
باید خوشحال باشی مادر داره به یه جای امن میره
تو میخواستی از شرش خلاص بشی - چطور جرأت میکنی؟ -
درست میگم مگه نه؟
سرت به کار خودت باشه باید بهت تربیت یاد بدم
با روش های مخصوص خودت؟
سیگی، نگرانت بودم
چرا؟ ما توی سرداب بودیم
نتونستیم بریم سر زنگ زبان
زبان می خوای چیکار؟
الان غذا حاضر میشه
الان دیگه هر روز باید منتظر حمله باشیم
ای کاش می تونستی توی خونه بمونی - چرا باید خونه بمونم؟ -
شام چی داریم؟
دوباره کلم - چیز دیگهای نداریم -
من میرم رو پل
اول باید یه چیزی بخوری
سیگی، همین الان بیا اینجا
داری چیکار می کنی؟
اول باید به آلبرت غذا بدم
چه خبر؟
به عمه والی نامه نوشتم
ازش خواستم چند هفتهای بری اونجا
منظورت اینه فرار کنم؟
بقیه چی میگن؟
منظورت از فرار چیه؟ تو که سرباز نیستی
ووتان همه ی غذاشو خورده
توی خونه ی عمه والی غذای خوب می خوری
شما چی؟
اون موقع من جیره ی تو رو هم دارم
ما چیز اضافهای نمی تونیم بگیریم
من همه چی رو فروختم و تو کفش نیاز داری
می تونی ووتان رو ببری ولی از شر من خلاص نمیشی
ممنونم خانم باربارا
این همیشه گیر میکنه
بذار من انجامش بدم
چقدر باهوشی
اون دیگه چیه؟
بدینش به من
چی شده کارل؟
هیچی، واقعا هیچی
امیدوارم هیچی نباشه
ببخشید
نیازی به معذرت خواهی نیست
پدرت منتظرته
سلام بابا
گشنهای؟
باید یه دقیقه دیگه برم تو
باید دهانه ی بمب رو ببینم - اول شام می خوریم -
!دهانه بمب جایی نمیره
ممنونم
بازم میخوای؟
خوشمزهاس؟ - عالیه -
باربارا چیکار میکنه؟
طبقه پایین مشغوله
خیلی خوش شانسیم اونو داریم
No comments yet. Be the first to leave one.