The first 153 lines.
SANDS Movie
متوجه نیستی که دارم همه این کارها رو برای نجات این شراب انجام میدم؟!
"ایسی" کجاست؟
فردا برمیگرده.
ازم خسته شده؟
کاری داشت که باید انجام میداد.
و تو رو با مردی مثل من تنها میذاره؟
شاید تو کسی هستی که با دختری مثل من تنها مونده.
باشه.
خب، بریم سراغ چشیدن شراب ها؟
بیا.
خب، با کدوم شروع کنیم؟
- این یکی؟ - وایسا. اول بذار حال و هوا رو بسازیم.
اوهوم.
جانیز جاپلین.
عالیه.
- موسیقی، الکل، دختر زیبای فرانسوی... - مسخره بازی رو بذار کنار. گوش کن.
میدونستی اون از زادگاهش متنفر بود؟
در اولین فرصت به کالیفرنیا فرار کرد، تا دنیا رو تغییر بده.
وقتی بهش گوش میدم...
به طوفانی فکر میکنم که همه چی رو با خودش میبره.
بوش کن.
- اولش نت ها ناهماهنگ به گوش میرسن... - اوم.
انگار هیچ یکپارچگی ای ندارن.
از سه نوع انگور مختلف ساخته شده.
خیلی درهم برهمه.
ولی توی دهن...
اوم.
منفجر میشه.
بی نظمی تبدیل به هماهنگی میشه.
اون سه نوع انگور با هم ترکیب میشن و یکی میشن.
حالا، چشم هات رو ببند.
چشم هات رو ببند.
یه جرعه بنوش.
هنوز میتونی صدای موسیقی رو بشنوی؟
شراب مثل موسیقیه.
تو رو به احساساتت وصل میکنه.
زخم ها رو التیام میبخشه.
«کلو ونتوری.»
ایتالیاییه؟
کُرس.
یه تاکستان کوچیک در کوهستان.
فوق العادهست.
یکی دیگه.
- اون کیه؟ - هیس.
ارمیتاژ، ژان-لوئی شاو، ۲۰۰۹.
نمدار...
پیچ امین الدوله...
توی یه ننو هستم... توی خونه.
عصره.
یه نسیم ملایم میوزه.
داره من رو تکون میده تا خوابم ببره...
دوست پسرم پیشمه.
میخوایم بریم چیزی بنوشیم، ولی نه همین الان.
درباره دوست پسرت حرف نزن.
همه چی رو خراب میکنه.
نوبت توئه.
من توی یه قایق بادبانی ام.
نور از لای پرده های کابین به داخل میتابه.
تازه با هم عشق بازی کردیم.
ادامه بده.
به زودی به فرانسه برمیگردی.
داری گریه میکنی. سردرگمی.
میخوام که بمونی.
نه.
بهشون میگم برات شام بیارن.
تامارم.
ایسی اونجاست؟
خوابیده.
به این زودی؟ حالش خوبه؟
خیلی خسته بود.
هنوز خونه داویتی؟
آره.
خب، پس شب خیلی خوبی برات آرزو میکنم.
هونوکا؟ هونوکا!
هونوکا! هونوکا!
- بابا! - کمکم کن! کمکم کن!
کمکم کن…
- محکم بگیرش، باشه؟ - اوهوم.
و این یکی رو هم همینطور.
فکر نمیکردم واقعاً بتونی بیای.
و حالا... باید به قولم عمل کنم.
میشناسیش؟
نه.
بهم بگو، چی میبینی؟
یه بچه کوچیک...
که تنهاست...
زمستونه.
هوا سرده.
گم شده.
نه، گم نشده.
عصبانیه.
تو هیچی درباره من نمیدونی.
درسته.
اصلاً اون کسی نیستی که انتظارش رو داشتم.
غم انگیزه که خانوادهت نمیدونن واقعاً کی هستی...
براشون مهم نیست.
تامار پدرت نیست.
اون بهش یاد داده بود که ازت متنفر باشه، ولی تقصیر اون نیست.
درست مثل اینکه تقصیر تو نیست که مادرت فوت کرد.
قشنگه.
و من فقط یه شراب رو میشناسم که باهاش برابری کنه.
بله؟
کجا بودی؟ سعی کردم بهت زنگ بزنم.
بعداً بهت میگم.
باشه، اوم، داویت میگه میخواد بیاد اینجا، و یه شراب گیلاس بخوره.
کامیل میپرسه که داویت میتونه بیاد اینجا و شرابت رو بچشه؟
کلیدها رو بهم بده.
- تو هم میتونی بری. - امروز دیگه بهم احتیاجی نداری؟
- نه، ندارم. بقیه روز رو مرخصی بگیر. - باشه. هر طور مایلی.
نباید میومدم.
همه چی درست میشه.
آره، حتماً.
هیچی عوض نشده.
هنوزم بوی گند میده.
مسلح نیومدم.
بشین، لطفاً، داویت.
میخواید بهمون ملحق بشید، یا چی؟
آخرین باری که دیدمت...
سوار یه سه چرخه بودی.
هوم.
تو هم پیر شدی.
موهات سفید شده.
بیا بنوشیم.
۸۹. سالی که به دنیا اومدی.
سالی که من به دنیا اومدم.
سالی که من به دنیا اومدم و مامان مُرد.
اومم.
میخوای با هم حرف بزنیم؟ من اینجام.
باشه.
سلام.
ممنون.
حالت خوبه؟
امروز خوشحالن.
فردا به این سادگی ها نمیشه.
میدونی از چیِ تو خوشم میاد؟
چی؟
اینکه آدم سر زنده ای هستی.
بیخیال، ایسی. ما شراب رو نجات دادیم.
چیزی شده؟
میخوای بریم قدم بزنیم؟
چند سالت بود؟
سه سال.
فکر کنم توی جزیره اوکیناوا بود.
وقتی سه سالم بود...
زلزله کوبه رو یادمه.
نصف شب از خواب بیدارم کرد.
وحشت کرده بودم. فکر کردم خونه داره روی سرم خراب میشه.
مادرم، اون اومد دنبالم...
من رو به باغ برد، زیر ستاره ها، و برام آواز خوند تا آرومم کنه.
مادرِ من...
اون میذاشت سقف روی سرم خراب بشه.
ولی مادرم قسم میخوره که این اتفاق هیچ وقت نیفتاده.
No comments yet. Be the first to leave one.