The first 200 lines.
تصور میرود که سارقین بلژیکی، توانستهاند با
الماسهایی به ارزش میلیونها پوند فرار کنند.
...در آنچه که میتواند بزرگترین سرقت الماس در تاریخ باشد.
جواهرات از بزرگترین مرکز
توزیع الماس جهان در آنتورپ به سرقت رفت.
آنها توانستند از سد تدابیر امنیتی بسیار شدید ساختمان عبور کنند،
که دهها شرکت تجارت جواهر را در خود جای داده است.
این ضربه بزرگی برای شرکتهای درگیر است...
من و شوهرم آگوست، یک خواربارفروشی داشتیم.
آن دوشنبه داشتم مغازه را تمیز میکردم.
و رادیو روشن بود.
و من خبر را شنیدم
که سرقتی در مرکز الماس آنتورپ اتفاق افتاده است.
ما محتاطانه تخمین میزنیم که صد میلیون یورو الماس به سرقت رفته...
آگوست رانندگی کرد و رفت به قسمتی از جنگل که مال خودمان بود
با مقداری ضایعات سبزیجات،
تا به خرگوشها و ماهیها غذا بدهد.
و وقتی وارد جنگل شد،
گفت: "لعنتی، باز هم همون کار رو کردن. مردم دوباره آشغالهاشون رو ریختن."
خیلی از مردم با آشغال میرفتند آنجا.
آنها یک راه فرعی به سمت جنگل ما میگرفتند،
جایی که از دید پنهان بودند.
و بعد آشغالها تخلیه میشد.
بنابراین شوهرم کیسهها را باز کرد.
کاغذهای پارهپاره زیادی آنجا بود.
بنابراین شروع کرد به سرهم کردن...
آنتورپ...
الماسها...
و با خودش فکر کرد، اوه، این قضیه جدیه.
این کار من نیست.
و بعد با عصبانیت آمد خانه.
او وارد شد، و من بلافاصله فهمیدم که یک چیزی درست نیست.
از قیافهاش معلوم بود.
اما فرصت نشد که بپرسم.
او بلافاصله گوشی را در دستش گرفته بود تا به پلیس زنگ بزند.
لئوناردو...
الماس دوست داری؟
بله، خیلی زیاد.
این یک علاقه است که به تدریج در من شکل گرفت.
وقتی داشتم آنها را میدزدیدم،
بیشتر بهشان نزدیک شدم.
پس تو مغز متفکر سرقت آنتورپ بودی؟
نه.
من در پالرمو، نزدیک کوهستانها به دنیا آمدم.
وقتی بچه کوچکی بودم، فقط شش سالم بود،
به خانه این گاوچران دستبرد زدم.
۵۰۰۰ لیر دیدم،
و پول را برداشتم، تا کردم و رفتم پایین.
پدرم همیشه به من میگفت،
"یادت باشد کاری که انجام میدهی عواقبی خواهد داشت،
و باید آنها را بپذیری."
پس، من یک شرکتکننده هستم.
اما من مغز متفکر پشت سرقت آنتورپ نیستم.
در دهه ۸۰، اولین جواهرفروشیام را باز کردم.
بعداً یک مغازه دیگر هم داشتم.
سپس سومی را در دهه ۹۰ باز کردم.
منطقاً،
شروع کردم به رفت و آمد به آنتورپ برای خرید سنگهای قیمتی.
شروع کردم به کرات آمدن به آنتورپ،
و یک آپارتمان اجاره کردم
چون اینجا پایتخت الماس جهان است.
اینجا یکی از استراتژیکترین نقاط است،
بالاتر از تلآویو،
بالاتر از نیویورک،
بالاتر از لندن.
هدفم این بود که در آنتورپ یک دفتر داشته باشم،
در مرکز الماس،
تا اعتماد تامینکنندگان بزرگ الماس را جلب کنم.
بنابراین حاضر شدم.
مجبور بودم تمام مدارک ایتالیاییام را به آنها بدهم
در مورد کسبوکارم، اینکه دفترم کجا بود.
آنها گفتند: "باشه."
"ما بررسیهایمان را انجام میدهیم
و تحقیق میکنیم، بعد به شما خبر میدهیم."
و هفته بعد، من را قبول کردند.
آنها اجازه دادند دفتر را آنجا باز کنم.
لئوناردو، پلیس بلژیک متقاعد شده است که
شما دفتر را در مرکز الماس اجاره کردید
تا این سرقت را انجام دهید. آیا اینطور است؟
نه، به هیچ وجه.
من این کار را نکردم. من آنجا رفتم تا کار کنم.
آیا میدانستید که داخل مرکز الماس یک خزانه وجود دارد؟
بله، حتماً. میدانستم.
میدانستم ساختمان یک خزانه با صندوق امانات دارد.
باید برایش درخواست میدادید، و در نهایت میگفتند،
"اگر میخواهید، یکی موجود است."
این چیزی است که برای من اتفاق افتاد.
نه بلافاصله.
بعد از چند ماه، یکی خالی شد،
و من آن را گرفتم.
پس مغز متفکر پشت این سرقت چه کسی بود؟
اسمش آلساندرو بود.
یعنی، با اسم آلساندرو شناخته میشد.
احتمالاً اسم واقعیاش نبود.
او به من گفت: "ما در ایتالیا همدیگر را ملاقات کردیم."
و پرسید: "میتوانیم با هم قهوه بخوریم؟"
او گفت: "من خیلی خوب میدانم تو کی هستی."
"تو میتوانی کاری برای من انجام دهی،
برای گروه من،
و ما کلی پول بهت میدهیم."
بهت یه خودکار میدم... یه قلم.
این خودکار، یه دوربین کوچولو اینجا داره.
هزارتا عکس میتونه ذخیره کنه.
از گاوصندوقت برام عکس بگیر.
و اگه همه چیز همونطور که باید باشه،
بهت صد هزار دلار میدم.
البته، یه جورایی آدم محتاط میشد تو اون پیشنهاد، میدونی؟
ترسیدی؟
معلومه، اون لحظه ترسیدم. ولی خب عادیه.
اونایی که ترس ندارن عادی نیستن.
ترس باید وجود داشته باشه.
و من گفتم: "باشه..."
پایهام.
وقتی رفتم تو مرکز الماس...
خودکارو گذاشتم تو جیب کتم.
اونجا رو به شدت و با وسواس زیر نظر داشتن.
اگه اون دوربین کوچولو رو باهام پیدا میکردن، میفهمی،
فوراً گزارش میشدم و از کارم اخراج میشدم.
خلاصه، از همونجا، کل راهروی مرکز الماس رو تو کادر دوربینم آوردم.
از پلهها میرم پایین سمت گاوصندوق.
زنگ میزنم. پشت درم.
البته، مسئول نگهبانی منو میبینه و راهم میده تو.
حدس میزنم میخوان چیدمان جعبهها رو ببینن.
جعبه باز هم هست؟
نقاط استراتژیک،
دوربینهای مداربسته بودن، دو تا حسگر...
معلوم بود که کلی اضطراب تو دلم بود.
سعی کردم جوری حرکت کنم
که عکسها تا جای ممکن واضح باشن.
جعبهام رو باز کردم،
مثل کاری که هر کس دیگهای میکرد.
بعدش خیلی آهسته برگشتم،
و رفتم سمت در.
سوار آسانسور شدم و برگشتم به دفترم.
و اینطور شد که دوباره همو دیدیم.
خودکار رو بهش دادم.
گفت...
لئوناردو...
نمیخوام به جای تو حرف بزنم، ولی چرا به این پول قانع بشی
وقتی کلی پول بیشتر هست که میشه به دست آورد؟
تقریباً، صد میلیون دلار جنس اونجاست.
یعنی نفری ده یا پونزده میلیون.
این کمترین چیزیه که میتونی دربیاری.
نظرت چیه که خودت هم توش شرکت کنی؟
و من گفتم: "آره."
پس بلافاصله گفتی "آره"؟
آره گفتم چون...
همیشه میخواستم
بخشی از یه همچین چیزی باشم.
یعنی، کل قضیه داشت خیلی وسوسهانگیز میشد.
پونزده میلیون... واقعاً شروع کردم فکر کنم که میتونم کلی از مشکلاتم رو حل کنم.
و تا اون لحظه، اصلاً نمیدونستی کیای دیگه هم دخیل بودن؟
نه، اون موقع نه.
در تورین، حضور تعدادی افراد
متخصص در سرقت از بانکها و خزانههای بانکی
باعث شده، که اصطلاحاً توسط روزنامهنگارها بهش میگن،
مکتبی از سارقان، "مکتب تورین".
در تورین، وجود صنعت فلزکاری فیات...
یعنی مهارتهای کار با فلز
پیشرفتهتر از شهرهای دیگه بود.
قطعاً، این افراد خوب بلد بودن با فلزات کار کنن.
اونا مکانیک گاوصندوقها و دیوارهای مستحکم رو میفهمیدن.
داشتن این همه افراد متخصص
که تو یه منطقه کوچیک مثل تورین متمرکز شده بودن
منجر به ایجاد این اصطلاح شد، "مکتب تورین".
آلساندرو به من گفت: "داریم بقیه بچهها رو ملاقات میکنیم."
میریم به یه منطقه صنعتی
که توش انبار هست.
میرم تو. سه نفر اونجا هستن.
آلساندرو معرفیا رو انجام میده.
با اسمهای مستعار، مشخصه.
نفر اول استاد بود
تو کار قفل و آلارم.
یه پسر خوشقیافه!
مثل ستارههای سینما میموند.
قدش یک متر و نود و سه سانته.
خوشهیکل.
واسه همین بهش میگم هیولا.
اون یکی، نابغه.
یه آدم ریزنقش بود.
واقعاً، واقعاً، واقعاً باهوش بود. خیلی زیرک بود.
نصف هکر بود و نصف خورهی کامپیوتر
و متخصص آلارم.
بعد اون یکی هست که یه کم قلدرمَنِش به نظر میرسید،
یه کم هم بینزاکت.
یه آدم خیلی آروم و ساکت.
هر دری رو تو دنیا میتونست باز کنه.
هر قفلی رو میتونست باز کنه.
بهش چی میگفتی؟ - استاد کلید.
کل تیم همینا بودن؟
دیگهای نبود؟
نه، کس دیگهای اونجا نبود.
نه؟ - نه.
رئیس کی بود؟
رئیس تمام مدت آلساندرو بود.
این ورقههای پلاستیکی بزرگ رو پایین کشیدن.
و من اینجارو میبینم که درست شبیه گاوصندوقه.
گفتم: "لعنتی! دقیقاً همینه!"
میگن: "دو تا دوربین مداربسته درست جاگذاری شدن؟"
"آره."
No comments yet. Be the first to leave one.