The first 200 lines.
وقتی سرخود تصمیم میگیریم...
برخلاف صلاح خودمون...
و صلاح جامعهمون عمل کنیم،
باید درک کنیم...
اعمالمون عواقبی دارن.
ضمنا، باید به سلسله مراتب قدرتی که خداوند...
در اختیارمون قرار داده، احترام بذاریم.
من نخواسته بودم چنین مسئولیتی بهم محول کنن.
به خواست خودم به قدرت رسیدم،
ولی انگیزه چنین کاری رو...
قدرت برتری در اختیارم قرار داده بود.
جیمی.
خواست خداست...
که من امروز چنین جایگاهی دارم.
نگاهی درست و حسابی به زندگیتون بندازین ملت.
به نظرتون اتفاقی هست...
که بدون خواست خدا رخ بده؟
اگه خواست خدا باشه...
که یکیتون رئیس باشین...
ببین بریگز.
برادرش رو چهارچشمی بپا.
رئیس خیال میکنه ممکنه کاری کنه.
اینطور نیست.
خداوند ابزار و شهامت ذهنی مورد نیاز...
گسترش منافعم تو این جامعه رو بهم عطا کرده.
نه تنها تونستم مرکز خرید و فروش کلارک رو تأسیس کنم،
بلکه تونستم خطآهن رو هم به اینجا بکشونم.
البته خودم میدونم اکثرتون...
با روشهای کاریم موافق نیستین.
بذارین بهتون اطمینان خاطر بدم که این جناب مککالیستر...
فرصتهای متعددی واسه...
خدمت به این جامعه داشت، ولی کلا سرباز زد.
جیمی، دیگه برو خونه.
اینجا نمون و تماشا نکن.
شنیدی چی گفتم پسرم؟
برو خونه دیگه!
برو!
اسمت جیمزه، درسته؟
میفهمی الان داره چه اتفاقی رخ میده؟
خب، پدرت داره درس ارزشمندی بهت میده.
برو خونه. برو!
جایگاهت رو بلد باش.
ازم دزدی کرده بود.
آره، دزدی کرده بود. آره، دزدی کرده بود!
از کل این مردم خوشقلب دزدی کرده بود.
واسه همین گناهکاره.
میدونی گناهکاران کجا میرن؟
میتونم بهت بگم کجا میرن.
قطعا نمیرن وایومینگ.
دارش بزنین.
به درشکهچی شلیک کنین.
بابا!
به خدمتش برس بریگز!
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید: DigiMoviez@
خواهش میکنم کمکم کنین!
بابا، حالت خوبه؟
کمکم... کمکم کنین.
برو دکتر رو بیار.
بیشتر از اینها بهم بدهکاری.
- حالت خوبه؟ - آره.
بابی.
وای خدا، نه.
حسابمون صاف شد.
تو برادرم رو کشتی حرومـ...!
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
«مثل قدیم»
اینها رو زود پهن میکنم...
که تا باد نوزیده، خشک بشن.
میخوای کمکم کنی یا همینجوری تماشا کنی؟
از تماشا کردنت خوشم میاد.
واقعا؟ از تماشا کردن لباس پهن کردنم خوشت میاد؟
از تماشا کردن اکثر کارهات خوشم میاد.
من اکثر کارهام رو به خاطر تو میکنم.
درسته.
لابد واسه همین از تماشا کردنم خوشت میاد؟
گمون کنم از تماشا کردن کارهای دیگهات هم خوشم بیاد.
نمیخوام صرفا به خاطر من کار کنی.
مثلا وقتی واسه دخترمون کاری میکنم؟
آره. مادر خوبی هستی.
کاملا مشخصه.
ممنون.
خب، ازت میخوام امروز پدر خوبی باشی...
و دخترمون رو برسونی مدرسه.
نه بابا. سنش به حدی رسیده که تنهایی بره.
بهت نیاز داره.
من هم بهت نیاز دارم.
ولی امروز نمیتونم برسونمش،
آخه قراره باد بوزه...
و باید لباسها رو پهن کنم.
باید مغازهمون رو باز کنم.
پس بهتره زودتر راه بیفتین...
که دیرت نشه.
بروک!
باید بجنبی!
امروز پدرت میرسوندت مدرسه.
چرا خودت نمیتونی برسونیم؟
بروک.
بله جناب؟
به حرف مادرت گوش بده.
ممنون.
بروک، امروز صبح خیلی کار دارم.
پس بحث نباشه.
کتابهای مدرسهات رو بردار تا دیرتون نشده، راه بیفت.
گمون کنم کلا بد نباشه...
کمی با پدرت قدم بزنی.
برو دیگه.
بهتر بود با اسب میاومدیم.
نه.
وقت نمیشد هم اسب رو زین کنم،
من تو رو برسونم مدرسه، هم مغازهمون رو...
سر وقت باز کنم.
مگه با اسب سریعتر نمیرسیم؟
بدون شک.
پس سریعتر رسوندمون...
زمانی رو که صرف زین کردن اسب میشد...
جبران نمیکرد؟
نه.
«به خاطر بیماری خانم والری، امروز کلاس برگزار نمیشود.»
به نظرت چه بیماریای گرفته؟
آبله گرفته؟
احتمالا آبله گرفته.
دیگه باید بری خونه. باید مغازهمون رو باز کنم.
مامان میگه حق ندارم تنها برم خونه.
چه حرف چرتی.
خودت میگی باید به حرف مادر گوش بدم.
این دفعه فرق میکنه.
اگه مجبورم کنی تنهایی برم خونه، مامان خوشش نمیاد.
اونجا بشین و درست رو بخون.
درسم رو خوندم.
معلممون باید درس جدید بده.
پس اونجا بشین و کتاب بخون.
صبح به خیر آقای جفریز.
صبح به خیر آقای بریگز.
حالت چطوره؟
خوبِ خوبم. چه کاری از دستم برمیاد؟
خب، الان بهت میگم آقای بریگز.
دیروز به سر مادرم زد...
که میخواد واسه تهیه غذای اشتراکی...
کلیسا که آخر هفته است، کیک درست کنه.
پارسال پای درست کرده بود،
ولی سیبهایی رو که توش ریخته بود، از درخت آقای جانسون چیده بود،
همون درخت پشتی کنار مستراح رو میگم.
ولی متأسفانه...
سیبهاش خیلی بدمزه بودن...
و حال همه به هم خورده بود.
از من بشنو، گمون کنم گههای مستراحه...
به ریشه درخته نفوذ کرده...
و مزه عادی سیب رو تغییر داده.
ولی آقای جانسون میگه چرت میگم...
و واسه همین...
دیگه نمیذارم مامانم واسه پای سیبش سیب بچینه،
البته اگه از من بپرسی،
خودم و مامانم مشکلی نداریم، آخه همونطور که گفتم...
سیبهاش خیلی بدمزهان.
خب، واسه همین مامانم سر دوراهی مونده.
قرار نیست واسه تهیه غذای اشتراکی این هفته پای درست کنه.
پس چی میخواد درست کنه؟
کیک درست میکنه.
احسنت. مامانم باید کیک درست کنه.
بعد از مراسم کلیسای یکشنبه به خوراک اشتراکی کلیسا تحویلش میده.
میخوای از مغازه...
چیزی بخری آقای جفریز؟
من رو باش، کلی از مامانم گفتم.
کلا یادم رفت که نگفتم واسه چی اومدم.
مامانم آرد میخواد.
آرد خودش پر از سوسکچه شده...
و گمون نمیکنه این دفعه بتونه همهشون رو جدا کنه.
چند کیلو میخوای؟
یه بسته نه کیلویی کافیه.
ندیده بودم اونجا نشستی.
واقعا نمیخواستم بدزدمشون.
با بابات شوخی دارم.
نه کیلو آرد.
یه دلار و پنج سنت میشه.
آها، میشه به حساب مادرم بزنی؟
معلومه.
ممنون آقای بریگز.
امیدوارم یکشنبه سر صرف خوراک اشتراکی ببینمت.
با اجازه خانم.
کتابت رو...
تا ته خوندی؟
سعی کرده بود آبنبات ژلهای بدزده.
چی؟
اون آقائه رو میگم.
آقای جفریز رو میگم.
موقع دزدیدن آبنبات ژلهای مچش رو گرفتم...
گذاشتشون سر جاشون.
گذاشتشون سر جاشون؟
آره.
دفعه بعد که اون مغازهام، باهاش صحبت میکنم.
میخوای بخوری؟
نه.
پس چی میخوای؟
دستش کثیف بود.
No comments yet. Be the first to leave one.