The first 200 lines.
K.zahra
آیوفیلم تقدیم میکند
!پدر
!جناب مارکی
!لیزلوت بهم کمک کن
!فینه؟
فینه، کجایی؟
مامان؟
چی؟
!فینه
!مامان
چی؟
K.zahra
آیوفیلم تقدیم میکند
لطفا متوجه احساساتم، که نمیتونم به زبون بیارم بشو
سعی میکنم با این حرفا و دست و پا چلفتی گیری ها بهت نشون بدم
فقط برای تو
همیشه منظور اصلیم رو مخفی میکنم
مقصر تویی که انقدر عالی هستی
امکان نداره من بامزه باشم
حتی میشه آسمون رو توی چشمهات دید
نمیتونم مستقیم به اونها نگاه کنم
چه قدر میتونم توی این دنیایی پر از دروغ زندگی کنم؟
اگر اینجوری باشه هیچ وقت نمیتونم چیزی رو تغییر بدم
نمیخوام این اتفاق بیفته
حتی اگر یه روز خدایان به جای من باهات حرف بزنن
میخوام یه روزی با زبون خودم بهت بگم که دوستت دارم
،حتی اگر خوب نتونم از کلمات استفاده کنم قول میدم قبل از اینکه، این حس مقدس از بین بره
لطفا متوجه احساساتم، که نمیتونم به زبون بیارم بشو
سعی میکنم با این حرفا و دست و پا چلفتی گیری ها بهت نشون بدم
فقط برای تو
همیشه منظور اصلیم رو مخفی میکنم
مقصر تویی که انقدر عالی هستی
امکان نداره من بامزه باشم
حتی میشه آسمون رو توی چشمهات دید
نمیتونم مستقیم به اونها نگاه کنم
چه قدر میتونم توی این دنیایی پر از دروغ زندگی کنم؟
اگر اینجوری باشه هیچ وقت نمیتونم چیزی رو تغییر بدم
نمیخوام این اتفاق بیفته
حتی اگر یه روز خدایان به جای من باهات حرف بزنن
میخوام یه روزی با زبون خودم بهت بگم که دوستت دارم
،حتی اگر خوب نتونم از کلمات استفاده کنم قول میدم قبل از اینکه، این حس مقدس از بین بره
شجاعت این کار رو پیدا کنم
شجاعت این کار رو پیدا کنم
فینه خوبی؟
!ببین چی شد
خب، میخواستم یکم جو بدم اما واقعا توقع نداشتم شخصیتها اینجوری جمع بشن
چرا همچین لباس خوبی پوشیدی؟
!پوستت میدرخشه و حالت خوبه
فکر میکردم دختر ریفنشتال داره اذیتت میکنه؟
،این لباس دست دوم لیزلوت ساماست که اندازهی من کردنش
و هر روز بهم غذاهای خوبی میدن
لیزلوت ساما انقدر قلب مهربونی داره که نمیتونه کسی رو اذیت کنه
تازه من و اون با هم دوستیم
..فینه
لیزلوت داره سعی میکنه که لبخند نزنه
به خاطر اینکه این چند وقت با فینه بیشتر آشنا شده، خیلی خوشحال
و اینکه اکثر لباسهای که به فینه داده !جدید باید یه راز باقی بمونه
ببخشید، اما میشه بپرسم چند سالتون؟
ها...؟ من...من ۱۵ سالم
پس حدسم درست
چشمهات دقیقا شبیه چشم اون چشمهای آبی اسمانی
از دیدنتون خوشحالم خانم جوان
اسم من برونو ریفنشتال، رهبر خانواده و پدر لیزلوت
..همینطور
برادر کوچیکتر پدرت
پدر فینه اگوست ریفنشتال، برادر بزرگتر مارکیز که ۱۶ سال پیش فوت کرده
پس دختر عمون؟
!درست
لیزلوت و فینه دختر عموی خونی هم هستن
و مادر فینه، الیزابت، که چند دقیقه پیش ،جنگ راه انداخته بود
زمانی به عنوان فی پرنسس، عضو خاندان دوک مارشنر که از خاندانهای معتبر و اصیل شناخته میشد
چی؟
اینکه اونها با هم فامیلن، هیچ وقت اینجوری معلوم نشده بود
فی پرنسس...دختری که جایگاه بالایی توی جامعه داره و بقیه محو زیبایی اون میشن
بعد از اینکه عشق حقیقیش رو از دست داد ناپدید شد و حتی الانم بعد از سالها
داستان عشق غمانگیز و صورت زیباش بین اشراف گفته میشه
فی پرنسس؟
شنیدم اینجا از فینهی من مراقبت میکنین به خاطر همین اومدم که ازتون تشکر کنم
خواهر عزیزم! منظورت اینکه در قلعه رو شکوندی تا فینه رو برگردونی
و آماده بودی اگر لازم شد از خشونت استفاده کنی نه؟
فینه، پدرت آگوست برادر مؤدب و مهربونی بود
اما بنیه ضعیفی داشت
انقدری که خانوادهمون شک داشت اون بتونه جانشین ریفنشتال بشه
من و آگوست از بچگی نامزد شدیم و عاشق همدیگه بودیم
اما وقتی به سن ازدواج رسیدم دیگه خیلی دیر شده بود
....الیزابت
خواهش میکنم من رو فراموش کن
نه، من از پیشت نمیرم
اما خانوادهام اینجوری فکر نمیکردن
نمیتونین این کار بکنین
نه، موافقت کردیم که الیزابت با رهبر خاندان ما ازدواج کنه
پس اون باید با برادر کوچکترش، برونو ازدواج کنه
الیزابت یه مهرهی کوچیک که باید بانوی خاندان ریفنشتال بشه
الیزابت؟
برام مهم نیست که نمیتونیم ازدواج کنیم
...پس خواهش میکنم
اگوست
بعد از مرگ آگوست فهمیدم که باردارم
فکر کنم نباید این حرف رو جلوی دخترم بزنم
مطمئنم اگر خاندان مارشنر میفهمید دستور میداد من و بچه رو بکشن
پس تا جایی که میتونستم از وسایل با ارزش خونهمون برداشتم و فرار کردم
از اون موقع به بعد برای محافظت از فینه همش در حال فرارم
..اما
فینه؟
فینه؟
مامان
فکر کنم عصبانی شدم و همه رو کشتم
اون موقع بود که فهمیدم مشکلی برای دخترم پیش نمیاد
پس فینه رو سپردم به آکادمی و مخفی شدم
..پس اینجوری شد
چرا به من نگفتی؟
از قدرت خاندان ریفنشتال استفاده میکردم
تا دشمن دختر و همسر برادرم رو نابود کنم
به خاطر همین نگفتم
دعوا بین دو خاندان سلطنتی خیلی بد
نمیخوام من یا فینه دلیل همچین چیزی باشیم
اگر فینه توی آکادمی باشه جاش امن
و امیدوار بودم اونجا یه پسر خوب پیدا کنی که ازت محافظت کنه
ها؟
چونکه وقتی خاندان مارشنر بفهمن نمیتونن تو رو بکشن
میگن که میخوان ازت به عنوان یه مهره توی بازیهای سیاسی استفاده کنن
شاید اما خیلی مسخره است
من یه پسر خوب میشناسم که ازش محافظت میکنه
اسمش با ب شروع میشه و با ر تموم میشه شخصا فکر میکنم خیلی آدم خوبیه
ها؟
نه، نمیتونیم منتظر این بمونیم که یه خواستگار برات پیدا بشه
فینه سان
فکر میکنم بهتر که
خواهر من بشی
چی؟
پدر ازت میخوام که فینه رو به فرزند خوندگی خودت قبول کنی
و اون رو به عنوان وارث اصلی خاندان ریفنشتال اعلام کنی
لیزلوت ساما
من با خوشحالی دختر برادرم و به عنوان وارثم انتخاب میکنم، اما همین الانم بالدور رو داریم
اگر منظورت پسر عموی احمقم که باید بگم بدون اینکه به وظایف جانشینیش فکر کنه، به فینه ابراز علاقه کرده
واقعا؟
مطمئنم پسر عموی احمقم با خوشحالی عنوانش رو به معشوقهاش میده
اگر اعلام کنی مارکیز بعدی کسی که با فینه سان ازدواج کنه
حتی خاندان مارشنر هم نمیتونه بلایی سر فینه بیاره
اره
اگر اون احمق تونست دل فینه سان رو به دست بیاره که چه بهتر اگرم نتونست که مقصر خودش
!به نظر من که فکر خوبیه
احمق؟
مردی که نتونه زن رویاهاش رو به دست بیاره لیاقت مارکیز شدن رو نداره
بهتر که همچین مردی یه شوالیهی ساده باشه
!چه خوب نقش منفی رو بازی میکنی، لیزلوت
اما خیلی شیرین که این کار رو از سر اعتماد به بالدور و علاقهاش به فینه میکنه
!لیز تان تو از همه بهتری
لیزلوت
صبر کن ببینم..فکر میکنی کسی باور میکنه که اون دختر اگوست؟
من مدرکی ندارم
درست
خیلی یهویی شد !من خودمم باورم نمیشه که اشراف زاده باشم
فقط مدرک لازم داریم نه؟
...آرتور ریشتر
کليسا دستور ازدواج رو صادر میکنه
اگر یه مدرکی در مورد اینکه ۱۶ سال پیش پدر و مادر فینه ازدواج کردن پیدا کنیم، باید کافی باشه
اگر بگردم، مطمئنم پیداش میکنم
منظورش جعل مدرک؟
درست
تازه مدارک قدیمی همیشه گم میشن
!لیز تان متوجه قضیه شد کی فکرش رو میکرد که اون با ارت همکاری کنه
برام عجیبه که با هم موافقیم
پس فکر کنم منم باید توی مدارک سلطنتی یه نگاهی بندازم
سیگ هم دست به کار شد
میخوان سه تایی دست به یکی کنن و مدرک بسازن
البته همش به خاطر اینکه به فینه اهمیت میدن
میخوام خوب بهش فکر کنی
اینکه خواهر کوچکتر من بشی، برات ناراحت کننده است؟
البته که نه
لیزلوت ساما تو خیلی متین و باوقاری اما وقتی پیش عالیجنابی خیلی بانمک میشی
بعضی وقتا خیلی خشن میشی
اما این تفاوت رفتاری که داری خیلی دوست داشتنیه، انقدری که به نظرم منصفانه نیست
منظورم اینکه...من تو رو تحسین میکنم
لیزلوت به خاطر تعریفهای فینه سراسیمه شده
بهتر مراقب باشی، وگرنه لیز تان رو ازت میدزده
چی؟
اما من توانایی لازم برای مارکیز بعدی شدن رو ندارم
من کنارت هستم فینه سان
بقیه هم همینطور
لیزلوت ساما
به من نمیگی خواهر؟
!خواهر عزیزم
من تک فرزندم و چون همیشه در حال جابهجا شدن بودیم، هیچ دوستی ندارم
به خاطر همین خیلی خوشحالم که خواهری مثل تو دارم
منم خیلی خوشحالم، بالاخره یه خواهری پیدا کردم که مهربون و صادق
!انگار سیگ از این قضیه راضی نیست
فکر میکنم اینا عواطف خواهرانه باشه ربطی به یوری نداره...احتمالا
یوری؟؟ اون دیگه چیه؟
من خیلی خوشحالم!! خیالم راحت شد
اره، خیلی عالیه
تحت تاثیر قرار گرفتم که قضیه رو زودتر لو ندادی
خیلی سخت بود
!اما اگر قبلا چیزی میگفتم این صحنه نابود میشد
برام جالب که انقدر تحت تاثیرش قرار گرفتی
توی داستان اصلی هیچ وقت این اتفاق نیفتاده بود
وقتی فینه میفهمه لیز تان دختر عموش که
لیز تان مرده، البته به جز وقتی که همه عاشق فینه میشن
مجیکو!! تو و داستان ظالمانهای که داری
No comments yet. Be the first to leave one.