The first 200 lines.
خجالت بکش، مایکلِس!
هر چیزی رو که بیش از حد سادهانگارانه باشه، رد میکنم.
حقیقت پیچیدهست. اگه پیچیدگیشو ازش بگیری، نابودش میکنی.
و وقتی حقیقت نابود بشه، داری رو شن خونه میسازی.
پونزده سال تو یه سلول زیرزمینی تاریک و نمور.
هنوز نمیفهمم ما چه اشتباهی کردیم، مادر.
خب، نه، عزیزم، اصلا اینجوری نیست.
اینجا به اندازه کافی راحت نبودی؟ مشکل این بود؟
عمداً چند تا از وسایل خوبمو برات گذاشتم.
فایدهای نمیبینم که بذارم تا وقتی مردم بمونه.
استیوی؟ بله، وینی؟
برو یکم نقاشی بکش.
وقتی وقتش شد که چمدونها رو بیاریم پایین، میام دنبالت.
باشه، وینی.
چرا جلوی اون باید اینو بگی؟
میدونی اگه کسی از مرگ حرف بزنه چقدر ناراحت میشه.
آه، ببخشید، وینی.
حواسم نبود. دستپاچه شدم.
درشکه چی اومده؟
تغییر بنیادینی که همه ما برای رسیدن بهش تلاش میکنیم.
انقلاب رو نمیشه تحریک کرد. باید خودبهخود به وجود بیاد.
با اراده مردم، همون لحظهای که براشون واضح بشه...
که سرمایهداری آماده فروپاشیه.
زیر بار تناقضات خودش.
هنوز نفهمیدی مایکلِس، که این بدبینی لعنتیات...
یه جور تسلیم شدنه و اجازه دادن به ستمگر که لهت کنه؟
«بدبینی». اگه من بدبین بودم...
فکر نمیکنی بعضی وقتا تو اون پونزده سال...
راهی برای بریدن گلوم پیدا میکردم؟
میتونستم سرمو به دیوارای سلولم بکوبم.
نه. من نه استعفا رو توصیه میکنم و نه بیتفاوتی رو.
دارم به صبر دعوت میکنم!
«صبر»... کلمهای دیگه برای هیچ کاری نکردن.
داری میگی که هر عملی بیهوده است.
بدتر از اون. داری تشویق میکنی...
اون آدمخوارای اقتصادی رو...
که خون مردم رو میخورن و از گوشتشون تغذیه میکنن.
بله، بله. نه، نه، نه. صبر تسلیم شدن نیست.
این یه حالت ذهنیه که توش میشه آمادهسازیهای لازم برای آینده رو تکمیل کرد.
اگه میتونستم سه مرد پیدا کنم... سه مرد...
که هیچ احساسی نسبت به هیچ چیز روی زمین نداشته باشن.
حتی خودشون، اونوقت میتونستم آمادهسازیهای لازم برای آینده رو انجام بدم.
نمیتونی چیزی رو که باید خودبهخود اتفاق بیفته، به زور وادار به وقوعش کنی.
طولی نمیکشه که صاحبملکها...
شروع میکنن به جنگیدن با همدیگه.
و در این اثنا، میلهای داغشون رو به پوست مردم میچسبونن.
ما باید صدای جلز ولزشو بشنویم.
و هیچ واکنشی نشون ندیم.
جز صبر لعنتی تو.
به بوی سوختن.
استیوی! چی شده؟
می... می... میلهای داغ حتماً درد داره وینی! فکر کن چقدر درد داره!
بیخیال اون. درشکه اومده. کمک کن مادر چمدونها رو بیاره پایین.
باید متوقف بشه، وینی! باید متوقف بشه!
بیا. نگرانش نباش. آقای ورلاک جلوشو میگیره.
داریم اینجا جلسه برگزار میکنیم! بس کن این شلوغی رو! تمومش کن!
هیس! من خیلی...
من... من مت... متاسفم آقای ورلاک. ما داریم میریم.
بیا.
آم، من، اِ... ببخشید آقایون.
اِ... ما یه وقفه کوتاه میندازیم.
مادرخانمم امشب داره اسبابکشی میکنه.
خیلی خوبه، این. کاملاً معمولیه.
چی خیلی خوبه؟
دقیقاً همونی که از یه آدم منحط انتظار میره.
اگه من جای تو بودم، نمیذاشتم زنم بشنوه که اینطوری صداش میکنی.
اون خیلی برادرشو دوست داره.
یه اصطلاح کاملاً علمیه. آره.
خیلی ممنون آقای ورلاک.
متاسفم که مزاحمتون شدم.
لطفاً اجازه بدید. آقای مایکلِس.
خانم ورلاک.
خودم از پسش برمیام، آقای اوسیپون. لطفاً، منو تام صدا کن.
فکر میکردم اسمت الکساندره.
همینطوره، ولی همه صمیمیترین دوستام منو تام صدا میکنن.
گوش کن به من. گوش کن.
هر وقت بخوای میتونی برگردی.
آه، آقای ورلاک! شما چقدر مهربونید!
گوش کن. یه لطفی بهم میکنی جوون؟ چمدونها رو برام بار بزن.
نباید چیزی بلند کنم.
خب، پس برو.
اون حالش خوبه... برادرت؟
امروز یکم ناراحته. آه. ناراحت.
من خیلی ممنونم، آقای ورلاک. نه، نه. ابداً.
بهش بگو، آدولف. هیچکس نمیخواست اون بره.
چی؟ اوه، اوه. نه، نه. البته که نه.
ممنون.
طول نمیکشه. هرچه زودتر از دستشون خلاص میشم.
سفر بیخطر. بیاین. برگردیم سر جلسه.
نه، نه. هان؟
شلاق نزن. ها؟
نباید شلاق بزنی. درد داره. نباید شلاق بزنی، آره؟
یورتمه!
یالا!
یورتمه!
یالا!
یورتمه! یورتمه!
یالا!
این همهش فکر تو بود، مادر، پس نمیدونم چرا داری ادامه میدی.
دست خودم نیست، عزیزم. متاسفم.
با آقای ورلاک دعوا که نکردی، نه؟
نه، نه. معلومه که نه.
آقای ورلاک همیشه دستودلباز بوده.
پس چی شد که تصمیم گرفتی ما رو ترک کنی؟
هیچوقت نتونستم به اون مغازه عادت کنم.
هر بار از اونجا رد میشدم، مجبور بودم چشمامو ببندم.
راستش جایی نبود که بشه آدمو دعوت کنی یه چای باهاش بخوری، مگه نه؟
یه کار ثابت و خوبه.
نمیدونم بابات چی میگفت.
بابا یه حیوون بود. وینی!
خب، بود. تمام عقدههاشو سر استیوی خالی میکرد، خیلی بد.
خب، استیوی باعث ناامیدیش بود.
نمیتونست با این قضیه کنار بیاد که یه پسر داره که خب، یه خورده...
سرش درست حسابی کار نمیکرد.
خب، کمربندشو درآوردن که نمیتونست باهوشترش کنه، مگه نه؟
هوپ!
هی!
چیزی نیست، وینی. همین الان برگرد بالا.
نه. چیزی نیست وینی. حالش خوبه.
نه، من... من پیاده میرم... دنبالش میدوم. چی داری میگی؟
برای اسب خیلی سنگینه. دنبال کالسکه بدوم؟ همچین چیزی نشنیده بودم.
نذاری بره، وینی. گم میشه.
به آقای ورلاک میگم، استیوی. خیلی ناراحت میشه.
مشروب خوردی؟
و دیگه همچین کاری نکنی.
اسب بیچاره. بیخیال اسب.
دو نصفه شب دوست داری اینجا بشینی، ها؟
میبینی، من یه کالسکه ران شبکارم.
مجبورم هر چی کوفت بهم میدن رو بگیرم.
نصف شب با هر جور آدمی سروکله زدن.
یه زن و چهار تا بچه دارم که باید نونشونو بدم.
دنیای سختیه.
بده. خیلی بده.
برای اسبها سخته؟ آره، برای ما لعنتیها صد برابر سختتره.
روی بدبختای مثل من.
اگه دوست داری، میتونی بیای تو تخت من.
و اسبت هم همینطور. از وینی میپرسم.
من... من این کارو به خاطر استیوی میکنم.
میخواستم مطمئن باشم که اون امنه.
همین دلیلیه که با آقای ورلاک ازدواج کردی، اگه راستشو بخوای.
منظورت چیه؟ خب، نگو که اون پسر قصابو ترجیح نمیدادی.
اسمش چی بود؟ ران؟
پسر خوشقیافهای بود. خندیدن دوست داشت.
نه. تو کسی رو میخواستی که از استیوی مراقبت کنه.
آقای ورلاک همیشه استیوی رو دوست داشته.
آره، ولی خب گاهی اوقات یه خورده بار رو دوشه.
و حالا که خودم هم دارم پیر میشم، ترسیدم که منم همینطور بشم.
نه. خب...
بهترین مردها هم میتونن خسته بشن، عزیزم.
نمیخواستم از استیوی خسته بشه.
اول باید از من خسته بشه.
میای و بهم سر میزنی، نه وینی؟ هر چقدر که بتونی؟
معلومه که میام.
میخوام هر یکشنبه ببینمت.
وقتی بتونم میام و وقتی نتونستم، استیوی رو برات میفرستم.
نه! نه، نذار تنها بیاد.
اتوبوس عوض میکنه و گم میشه.
بسپارش به من. من... من یه فکری میکنم.
بهتره بری تو، مادر.
بیرون سرما میخوری.
و تو هم تو راه خونه مراقب من باش. کمکم کن سوار اتوبوس بشم.
نباید نگران باشی، وینی. من ازت مراقبت میکنم.
دنیای سختیه، وینی. این دیگه درسته.
برای اسبها و برای مردم فقیر سخته.
هیچکس نمیتونه کاری در موردش بکنه، استیوی.
چرا. پلیس.
کار پلیس این نیست.
پس... پس اونا برای چی هستن، وینی؟
پلیس برای اینه که اونایی که چیزی ندارن...
نتونن چیزی از اونایی که زیاد دارن بردارن.
آه.
اگه فقیر و گرسنه باشن، چی... چی کار میتونن بکنن؟
نباید نگرانش باشی، استیوی.
بعضی چیزا رو نباید زیاد زیر و رو کرد.
تا وقتی من و تو همو دوست داریم استیوی، این مهمه.
ام... و آقای ورلاک... اون منو دوست داره؟
معلومه که دوست داره، استیوی!
اون مرد خوبیه، آقای ورلاک.
برو دیگه. پاشو! پاشو!
درآمد امروز خیلی کمه.
این کمترین نگرانی منه.
فردا برای یه جلسه احضار شدم.
در سفارت روسیه.
نمیتونه خبر خوبی باشه.
بیا تو رختخواب. اومم.
فکر کردم امشب هرگز از شرشون خلاص نمیشم.
اون همه بدبخت.
آقای مایکلز مرد خوبیه.
خب، براش کاری نداره.
یه دوشس پیر یا هر چی که هست پیدا کرده که خرجشو میده.
و اوسیپون؟
اونم چیزی کم نخواهد داشت.
تا وقتی دخترای سادهلوح تو دنیا هستن...
با دفترچه پسانداز.
این پسر مناسب نیست که حرفای اینجا رو بشنوه.
بهتر از اینا حالیش نیست. فکر میکنه همش راسته. اومم.
همین که باید به نبودن مادر عادت کنه، به اندازه کافی بده.
چرا خواست بره و این کارو بکنه؟
شاید همین بهتره.
اون پسر خیلی خوبیه.
No comments yet. Be the first to leave one.