The first 200 lines.
!گار جوان، بس کن
!نکن! نکن
...گار جوان
!اوتوی احمق
!معلومه که حسابی دیوونه بازی درآورده
.فکرشم نمیکردم اینقدر برام دردسر بسازه
،از اون بدتر ...پای رامـم کشید وسط ماجرا
به لطفش حالا این حال و روز منه
رام؟
اون دو تا در چه حالن؟
.به من هیچ ربطی نداره چه نقشهای کشیدید
تو که اونا رو نکشتی، ها؟
!بهت که گفتم به من ربطی نداره
!بکش کنار ...میخوام ورودی رو خراب کنم
!و همه چی رو تموم کنم
اگه این کار رو کنی .محراب برای همیشه بسته میشه
با این موضوع مشکلی نداری؟
.مشکلی نیست
!با هرچیزی غیر از این مشکل دارم
چی تو سرت میگذره، ها؟
گارفیل، تو از چی اینقدر میترسی؟
من... ترسیده باشم؟
.معلومه که ترسیدی
برای همینه که داد میکشی و سعی داری خودت رو بزرگ نشون بدی، مگه نه؟
چی داری میگی؟
چرا جوری از من حرف میزنی که انگار منو میفهمی؟
.معلومه که میفهمم
آخه منم تمام عمرم رو .با ترس از خیلی چیزا سپری کردم
.تا همین الانم با ترس زندگی میکردم
تمام خاطرات بدم رو سپردم به پاک .و خودم فراموششون کردم
.ولی الان همه چی رو به یاد آوردم
!خفه شو
...هنوز نمیدونم باید چیکار کنم
.ولی اون کار رو باید پیدا کنم
...اما
!ببندش! گمشو
...به من... حق نداری به من
...ولی تو در واقع
اون چیزی که میخوای رو پیدا کردی، مگه نه؟
!مگه بهت نمیگم دهنت رو ببد
.خیلی شُل و وِلی، گارفیل
درسته که امیلیا ...یه بار توی امتحانش شکست خورده
وقتی گذشتهای که ...نمیخواست ببینه رو دید
.نشست و زار زار گریه کرد .منم نمیخوام انکارش کنم
،ولی امیلیا به تلاشش ادامه میده .هرچقدر لازم باشه
با یکی مثل تو !که شکست خورد و فرار کرد، فرق داره
،گارفیل، تو از مادرت که ولت کرد و رفت کینهای به دل داری؟
،گارفیل، تو از مادرت که ولت کرد و رفت کینهای به دل داری؟
...شرمنده
ما وقتی به خونۀ بقیه میریم ...کفشهامون رو در میاریم
ولی این از عادتهای خانوادگی ماست که .قلب مردم رو اینجوری با کفش لگدمال کنن
،مادرت موقع ترک محراب .تو و فردریکا رو پشت سر گذاشت و رفت
و بعد... تو چیکار کردی؟
...فردریکا هم از محراب رفت
باور داشت که تو هم یه روزی ...محراب رو باز میکنی
رفت برای تو و بقیه، توی دنیای بیرون .یه محل زندگی آماده کنه
اون وقت تو اینجا چیکار کردی؟
...از مادری که تو رو رها کرد
و از دنیای بیرونی که .مادرت رو ازت دزدید، متنفر شدی
میخوای تا ابد خودت رو توی این محراب حبس کنی؟
چون نمیخوای صدمه ببینی؟
نه، تو... چی از من میدونی؟
!تا خودت نگی معلومه که نمیفهمم
!تا به زبون نیاری هیچکی نمیفهمه
...اگه از مادرت متنفری
پس همین الان برو بیرون و انتقامت رو بگیر !یا هر غلط دیگهای که میخوای
خودت رو سر مایی که !اینجا گیر کردیم خالی نکن
!تو از خانوادهات متنفری ...در غیر این صورت
!اینطور نیست
...من... من
!حقیقت رو بگو
...من
...میخواستم مادرم
.خوشبخت باشه
مزاحمش بودیم، مگه نه؟
من و خواهرم مزاحم خوشبختیـش بودیم، مگه نه؟
معلومه که نمیتونست .وجود ما رو تحمل کنه
با این شرایط رها کردن ما چه ایرادی داشت؟
!مامان رفت بیرون تا خوشبخت بشه
.پس هیچ کینهای از مامانم ندارم
...ولی... من دیدم
...توی مقبره دیدمش
مادرم درست بعد از ترک اینجا ...به خاطر رانش زمین
!مرد
آخه چرا؟
مگه برای خوشبخت شدن از اینجا نرفت؟
مگه واسه خوشبخت شدن ما رو اینجا ول نکرد و رفت؟
...با اینکه ما رو رها کرد و رفت
،قبل از اینکه به خوشبختی برسه ...اینقدر زود مرد
پس حالا ما باید چیکار کنیم؟
.دوست داشتم مادرم خوشبخت بشه
دلم میخواست باور کنم ...همۀ این غم و تنهایی که متحمل شدیم
!دلیلی برای خوشبخت شدن اون بوده
دلم میخواست کاری کنه !که ازش متنفر باشم
به هیچ عنوان اجازه نمیدم !از اینجا خارج بشید
چیزایی که تغییر میکنن !هیچکی رو خوشبخت نمیکنن
!برای خیلی از ما، هیچی بهتر نمیشه
!من از اونا محافظت میکنم
من از تمام چیزایی که !در دسترسم هستن محافظت میکنم
!من... خودم میشم یه حفاظ
یه حفاظ واقعی که دنیای بیرون رو !از اینجا جدا میکنه
!گارفیـل
،از محراب، از مردم !از مادر بزرگ محافظت میکنم
!غیر از من، هیچکی دیگه نمیتونه
!غیر از من هیچکی درک نمیکنه
!هیچکی هم درک نکنه، مهم نیست
!سوبارو
.مشکلی نیست، امیلیا
!ای لجباز
...انگار مجبورم به زور حالیت کنم
!که تو یه آدم مهربون و احمقی
!بهتره دووم بیاری، بدن بدبختم
!شاماک
.ممنونم
!برگرد به حد و اندازۀ من، گارفیل
...چه... طور
این مال... نِه چانه؟
گندش بزنن! آخه چرا؟
.سؤال خوبیه
شاید داخلش یه گربۀ خیلی گرسنه قایم شده باشه؟
.من دیگه تا همینجا میتونم بهت کمک کنم
.نمیخوای حرف بزنی خب حرفی نزن
خوب بلدی چطور .با درخشش ـت بری رو مُخ
!به من نگاه کن، گارفیل
ها؟
اگه میخوای متوقفم کنی !با دستای خودت متوقفم کن
،از ترست پشت خونی که داری مخفی نشو !ای ترسوی بزدل
تا کی میخوای منو احمق فرض کنی؟
!ما از اینجا خارج میشیم
!امیلیا مقبره رو به دست میگیره
!محراب رو باز میشه
!حتی اگه تو نخوای
کی از تو اینو خواسته؟
کی بهت این اجازه رو داده؟
!اینجا همینطور بدون تغییر بمونه، بهتره
!معلومه که همیشه اینجوری باقی نمیمونه
...همونطور که همگی به اینجا کشیده شدیم
مطمئن باش یه روزی هم میاد !که تنهایی کاری ازت ساخته نیست
!ممکنه همین فردا باشه یا همین الان
!شکستت رو بپذیر، گارفیل
!معنی قدرت تعداد رو درک کن
...روش بهتری
!برای گفتن این چیزا هم بود
!خوب نگاه کن، گارفیل
،اون دیواری که تو ازش میترسی !هیچ جا وجود نداره
!اون دیوار وجود داره
!من اینو میگم
من، مادر بزرگ و بقیه رو !اینجا متوقف کرده
!همین و بس
!دیگه تمومه
!سر خود تسلیم نشو
هر وقت و هر جایی که به خودت بگی "!میخوام انجامش بدم! میخوام تغییر کنم"
!همون لحظه میشه نقطۀ شروعت
وقتی سرت رو بلند کردی ...و به راهت ادامه دادی
کی حق داره بیاد و بهت بگه باید تسلیم بشی؟
درست نمیگم، گارفیل؟
درست نمیگم، امیلیا؟
...مگه نه
درست نمیگم، رم؟
!لعنتــــــی
...چه تکنیک حال بهم زنی
هوی هوی! شوخی میکنی، نه؟
تو دیگه چقدر سگ جونی؟
...منو... دست کم... نگیر
...من... هنوزم... میتونم
...ای بابا
حالا که اینقدر مایه میذاری ...مجبورم قبول کنم
!با این... دیگه همه چی تمومه
...دیگه نمیذارم کسی
چطور بود، گارفیل؟
!به این میگن قدرت تعداد
...مگه نگفتم... با یه روش بهتر
...حرفت رو بزن
،خیلی خب پس ...به این میگن احساسات یه جمع
.و پیوند اونا برای پیروزی توی نبرد
پس وقتی میگن نمیتونی تنهایی سنگ کوئین رو بلند کنی، یعنی این...؟
بالاخره یه حرفی زدی ...که به قیافه ـت بخوره
احتمالاً اون جادوگر ناخوشایند ...پشت این اتفاقه
اون عامل جادوگر تنبلی ...که درموردش گفت
!وا
...دست نامرئی... ضربۀ غیر قابل مشاهده
!نه... ارادۀ نامرئی خدا
!"اسمش رو میذارم "مشیت نامرئی
ها؟ چی گفتی؟
...نه، هیچی
بازم که امیلیا تان .منو خوابوند رو زانوهاش
فکر کنم این پاداشم .بعد از یه نبرد بزرگ باشه
...باشه... باشه
...آه! ناتسوکی سان، بالاخره بیدار
چرا یهو زد به سرت؟
!خفه شو! احمق! چلمنگ
این همش تقصیر تو بود !که سر خود پردی وسط
ولی اگه کمکت نبود ...احتمالاً تو بد دردسری میوفتادم
پس اینجوری هم نیست !که ازت ممنون نباشم
!من که اصلاً نمیفهمم چی داری میگی
.خوشحالم که حالت خوبه
.تو هم همینطور
به مترجم نیاز داری؟
میگه "دیگه اینجوری نگرانم نکن!" درسته؟
...و اینکه
No comments yet. Be the first to leave one.