The first 99 lines.
برنامهی استعدادیابی !وقتشه تا بدرخشین
خانهی گروهی کودکان بی سرپرست
مینهسوتا، سال 1991
این چیه؟
بهت ربطی نداره
چیه، فکر میکنی قراره هایدهی بعدی بشی؟
تو چی سرت میشه؟
شاید مردم واقعا بخوان آواز منو بشنون
آخه کی؟ به محض اینکه روی سن بری
،و به تماشاگرها نگاه کنی
حقیقت رو میفهمی، اِما
تو هم درست مثل .بقیهی مایی... تنهای تنها
«روزي روزگاري» قـسـمـت بیست از فـصـل ششم "ترانهی قلبت"
تصمیم گرفتی کدوم رو بپوشی؟
هنوز نه. بین همه این دو تا رو انتخاب کردم
ولی هیچکدوم حس خوبی بهم نمیدن
خب، اِما نمیخواستم چیزی بگم چون
مطمئن نبودم نفرین اصلا از جنگل مسحور شده
،اینجا آوردتش یا نه ولی از بل خواستم
اتاق پشتی مغازهی گلد رو بگرده و پیداش کرد
!لباس عروسیم
میخوای بپوشیش؟
معلومه. کجاست؟
خب، بردمش خشک شویی
و کلی مدت زودتر از مراسم ازدواج آماده میشه
...وای، مامان خیلی
!ممنون
،با وجود تمام اتفاقاتی که اخیرا پشت سر گذاشتیم
هرگز فکر نمیکردم بتونیم چنین لحظاتی رو تجربه کنیم
برفی، برفی، همهچیز درست میشه
!نه، چارمینگ نمیشه
شنیدی چروکین چی گفت
هیچکاریبرای متوقف کردن ملکهی شیطانی از دستمون بر نمیاد
بهت قول میدم راهی برای محافظت از دخترمون پیدا میکنیم
ولی در حال حاضر به چیزی مهمتر نیاز داره
نیاز داره مادرش استراحت کنه
خیلی خب
فقط باید کمی هوا بخورم
ای کاش چیزی که برای کمک به اِما نیاز داریم به دست میاوردیم
تا بهش فرصتی برای یه پایان خوش بدیم
!رسید
اوه
وای
!مامان
خیلی قشنگه
مامان؟
من که هیچوقت از عروسهای سفیدپوش نبودم
چطور هنوز اینجایی؟
واقعا فکر کردی میتونی پسر خودم رو بر ضد من کنی؟
اینجا چه غلطی میکنی؟
چرا سر زده اومدی روز عروسی دخترم رو خراب کنی؟
چون در سرنوشت من اِما نوشته که باید با هم بجنگیم
سفید و سیاه باید باید با هم تسویه حساب کنن
...البته مگر اینکه
چی؟
مگر اینکه همین الان قلبت رو به من بدی
و هر دو الکی برای نبرد نهایی به زحمت نیفتیم
واقعا فکر کردی انقدر راحت تسلیمت میشم؟
میدونم فکر میکنی قوی هستی، اِما
ولی من قرنها یتیمهایی
مثل تو رو جمع آوری کردم
،و هردومون میدونیم در اعماق وجودت
هنوز همون دختر تنهای کوچکی هستی که قبلا بودی
شرمنده که میزنم تو ذوقت ولی دیگه بزرگ شدم
جدا؟ به برج ساعت برو
اونوقت میفهمی با کی در افتادی
چه بخوای چه نخوای نبرد نهایی اتفاق میفته
...اون تمام
گرد پریزاد سیاهه
انقدر زیاده که میتونه دهها بار اِستوریبروک رو نفرین کنه
پس پری سیاه میخواد اینجوری ...در نبرد نهایی برنده بشه
با جدا کردن ما از همدیگه به وسیلهی یه نفرین
به برج ساعتی متصل شده
درست راس ساعت 6 نفرین منتشر میشه
همون موقعست که من و هوک ازدواج میکنیم
خب باید اعتراف کنم خوب بلده قضیه رو هیجانی کنه
دیگه کافیه پری سیاه همین الان باید ناکار شه
،اِما میدونم احساس مسئولیت میکنی
ولی این فقط دعوای تو نیست
به نظر میاد اون فکر میکنه که هست
آره ولی کی گفته اون حق اظهار نظر داره
من و زلینا راهی برای از کار انداختن این پیدا میکنیم
من مراسم ازدواج والدینت رو خراب کردم
کمترین کاری که از دستم بر میاد اینه که مطمئن شم تو از ازدواجت لذت میبری
!کافیه
پس چارمینگها خیال کردن عشقشون انقدر قدرتمنده
که منو شکست بده؟
خب، یه چیزی رو نمیدونن
مشکل چیه؟
دلت میخواست کت شلوار چرم هم داشتن؟
به نظرت اگه اینو نپوشم اِما ازم ناامید میشه؟
فکر نکنم دلخور شه
اِما
سوان، مگه نمیدونی دیدن عروس
قبل از عروسی بدشانسی میاره؟
بابا، میشه چند لحظه تنهامون بذاری؟
آره، البته
چی شده، عشقم؟
No comments yet. Be the first to leave one.