The first 200 lines.
من فکر میکنم خارج از دنیای فشن چیزی برای خوردن ندارم
مثل خودرژیمی برای گرسنگی
ترجیح میدم بیخیالش بشم و فقط کیک و بستنی بخورم
وحشتناک بنظر میرسه ولی حس خوبی داره
یااینکه میخوام منفجرش کنم همینجوری که سالهاست هستم
وقتی به یک فرد نمادین فکر می کنیم در یک مجله، یک سردبیر
همیشه میگیم دیانا وریلند
دیانا خیلی جلوتر بود از زمانی که فشن رو بعنوان هنر دیدن
از زمانی که عکاسی رو جزء هنرها میدیدن
وقتی مردم اونو ملکه وریلند صدا میکنن
هیچ خطری نداره
چون نوعی بزرگی و عظمت رو در اون نوع نوشتن بوجود آورد
اون سر تا پاش اصالت بود
اون هرگز زن مایهداری نبود
اون هرگز زن خیلی زیبایی نبود
اما اون زیبایی رو خلق کرد و اون ثروت رو بوجود آورد
تکون بخور دیگه بخاطر خدا
بزار اون فیلم ادامه داشته باشه
من از نوستالوژی متنفرم
من به هرچیزی قبل از پنیسیلین اعتقادی ندارم
میتونم تصورش کنم
پس مایلی چجوری درباره داستان زندگیت به ما بگی
مجبورم چندتا گاز بزنم
همهاش صدای خودته همش خودتی دیانا
من هیچکاری نمیکنم
تنها کار من ویرایش کردنشه
اینو بمن نگو
من چهل سال ویراستار بودم
خوب میدونم رییس کیه
من کاری ندارم درباره چیه تا وقتی که فروش داره
گوش کن، من عملگرام درست مثل بلومینگدیلز
خیلی خب دیانا
البته که میخوایم از سالهای حضورت حرف بزنیم در
هارپرز باززار
ووگ
اما بنظرم با چیزی که میخوایم شروع کنیم دورانه کودکیته
چطوری ی نفر تبدیل میشه به دیانا وریلند؟
البته که من چیزی از مدرسه یاد نگرفتم
تحصیلات من، دنیا بود
از کجا شروع کردم؟
اولین کاری که باید بکنم، عشق من متولد شدن در پاریس بود
بعد از اون همه چیز بصورت طبیعی در ادامهاش میاد
من رشد کردم در دنیایی با زیباییهای بزرگ
دنیایی که تماشاگرانش چیزی داشتن برای ارائه به آن
پاریس مرکز همه چیز بود
من میدیدم شروع تمامیِ قرن رو اونجا
Belle Époque اونجا بود
اون لحظه بزرگی بود
بزرگ بزرگ
البته من همیشه دیوونهاش بودم Ballet Russe
دیوووونهش بودم
Diaghilev و رقصندههاش
از دوستان والدینتون بودن؟
Diaghilev? البته
یادم میاد اون و Nijinsky
همیشه اونجا بودن
چه کودکیِ حسادت برانگیز و فوقالعادهای
متوجه هستی اونموقع چقدر خوششانس بودی
اوه..بله اوه...بله
ما اونهارو میپرستیم خیلی هیجانانگیز بودن
هرکس میومد خونه هیجانزده میشد
بخشی از تربیت من تمام اون بعدازظهرها بودن
وقتی اون همه سرگرمی میدیدم
من همیشه در محیط تئاتر بودم به اصطلاح چی میگن
منظورم اینه دارم کل پاریس رو به صحنه تئاتر تشبیه میکنم
بعنوان بعضی چیزها برای یک زن متوجهای؟
پدر مادرم به شگفتانگیزترین چیزها فکر میکردن
که من و خواهرم نیاز داریم ببینیم
اونا یکبار مارو فرستادن لندن و ما صندلیهای ارزونی گرفتیم
و مراسم تاجگذاریه شاه جرج پنجم رو دیدیم
فوقالعاده بود
فیلها، اسبها
لباسهای شاهانه تجملات زینتی
اوه...عالی بود
توی اون روزا اسبها خیلی عادی بودن
آیا کسی هست که بتونه استایلهای اون زمان رو مجسم کنه؟
وقتی شما ی اسب مسابقه رو دارین به بیرون هدایت میکنبد
بنظرم شما چیزی رو دارید که هیچ کس دیگهای نداره
اسب مسابقه
چرا شما از اسب مسابقه برای الهامی در استایل استفاده میکنید؟
چون اسب مسابقه ی تیکه اضافهاست
ی تیکه اضافه پیتزا
تابستونهای کودکی ما در کوههای راکی سپری میشد
ما با اسبها بزرگ شدیم
البته که خیلی سواری کردم با بوفالو بیل
و عاشقش بودم، خیلی نازنین بود با من و خواهرم خیلی مهربون بود
اون در اصل ی گاوچرون بود متوجه هستی
اون تجربهای گیج گننده در زندگیم بود
این سستی، غوطهوری، هیجان، مردی با ظاهر شگفت انگیز
میدونی
ما فکر می کردیم او زیباست
و فکر میکردی که میخوای به چی تبدیل بشی؟
یا فقط در حال ی تجربه بودی؟
من هرگز نمیخواستم دوباره توی اون کوهستان راکی باشم
اینو مطمئنم
میدونستم که اونجا منزویترین جای شهر بود
میخواستم جایی باشم که فعالیت باشه
اولین بار کِی حس کردی میخوای چطور به نظر برسی؟
اولین بار این دوره یا اولین بار کی؟
در زندگیتون؟
همیشه راضی بودی از اینکه چجور بنظر بیای؟
خدای من نه باید بگم که نه
میگم شما نمیتونید اینور و اونور برید مثل یک خانم از خودراضی
از هفت سالگی به بعد
اوه...اوه
دیانا میتونم چندتا سوال نسبتا شخصی ازت بپرسم
اوووم
در مورد مادرت واسمون بگو
من همیشه این واقعیت رو تحسین کردم که اون خیلی خوشقیافه بود
بله...ولی چطور باهم همراه بودین؟
ما زیاد همدل نبودیم
خیلی از دخترها و مادرها اینجورین
آره
اون همیشه میگفت این خیلی بده که خواهرت اینقدر خوشگله
و اینکه تو اینقدر زشتی
خیلی از شخصیتش زمانی شکل گرفت که یک دختر کوچولو بود
مادرش اون رو جوجه اردک زشت خطاب میکرد
من همیشه هیولای زشت اون بودم
خب..اون چه حسی برای تو داشت؟
جرج..فکر نکنم بخوایم بریم اونجا
بزار فقط بگم مادر ی زن وحشی بود
اون قبلا به شکار کرگردن میرفت
و پدرتون، اون هم آدم ماجراجویی بود؟
اوووه...نه
پدرم ی مرد انگلیسی بود
اون مارو به روش انگلیسی تربیت کرد به روشی سالم
اون خانوادهای بود که ما بودیم
با نشان دادن خیلی کم احساسات
ما کولی هم بودیم
در نهایت نیویورک ساکن شدیم وقتی که ده سال داشتم
من آماده بودم به به خیابان ولی پدرمادرم اصرار داشتن برم مدرسه
خب...منو تو بوِرلی ثبت نام کردن
سه هفته در مدرسه بورلی دوام آوردم
نه..سه ماه
خب منو از اونجا دور نگه داشتن نوعی از مهربانی پدرمادرم
که مشخصا نمیدونستن بامن باید چیکار کنن
چون هیچی انگلیسی بلد نبودم
هیچوقت وقت انگلیسی یادگرفتن نداشتم
اجازه نداشتم فرانسوی صحبت کنم و کسی رو نداشتم که باهاش حرف بزنم
و من شروع کردم به لکنت و کل قضیه واقعا خیلی جدی شد
و لکنت زبان یک چیز کاملا جدیه
و سپس یک روز به ی مدرسه روسی رفتم
و واقعا اونجا شاد بودم
اون تنها مدرسهای بود که همیشه خوشحال بودم
چون اونجا میتونستم برقصم
و این یک آموزش عالی بود
فهمیدم اگه میخوام باهاش بجایی برسم
باید توی اون برجسته بشم
فامیلیم دنزیل بود
D- A-L-Z-I-E-L.
گالیک برای :جرات دارم
فقط ی راه واسه خوب زندگی کردن هست
اونم جوریه که واقعا دوست داری
و خودت باید بسازیش
بنظرم وقتی شما جوانید
خیلی آدم تو خودش هست و خیلی رنج میکشه
سپس یک روز بلند میشی و تابش آفتاب
و باران وباران، برف و برف همه باهم میان
برای من همه باهم در دهه درخشانِ بیست اومدن
من داشتم به این سمت میرفتم که معروفترین دختر دنیا بشم
دهه درخشان بیست
رقص، موسیقی، هنرمندان
دنیا زنده بود باهر چیز جدیدی که از راه میرسید
در اصل دهه بیست یک استارت بود
موقع نوجوانی به چی علاقهمند بودی
وقتی ما اینور و اونور گیج بودیم
من میرقصیدم
تمام چیزی که واسم اهمیت داشت
اون زمان 17 سالم بود میدونستم اسنوب چیه
و همینطور میدونستم که اسنوبهای جوان نمیتونن شمارهام رو بگیرن
من خیلی بهتر بودم با ژیگولهای مکزیکی و آرژانتینی
اردکهای عجیب غریبی که به اندازه خودم علاقه داشتن برقصن
بصورت طبیعی من کمی سرعتم بیشتر بود
داستان به بیرون درز کرد
من اهمیتی نمیدادم که کی، چی گفته
اون روزا فقط توی هارلم بودم
موسیقی خیلی خوب بود
و جوزفین بیکر خیلی ساده بود تنها دخبری که تو خط کُر میدیدی
تمام چیزی که از سمت اون حس میکردی خیلی خوب بود
اون داشت
اون چیز رو
اون تکهی اضافه پیتزا
مادرم رفتار من رو تایید نکرد
اما جوری که میگن اون معاشقات خودش رو داشت
اون حتی با دوستپسرای منم لاس میزد
و گاهی اوقات ی نفر برای اون غش میکرد
هیچ وقت احساس راحتی درباره ظاهرم نداشتم
تا موقعی که با میت وریلند دیدار کردم
اون زیباترین مردی بود که دیده بودم
بسیار موقر بسیار زیبا
به تمامی عاشقش بودم
اولین بار چهارم جولای1924 توی پارتی دیدمش
من به عشق در اولین نگاه اعتقاد دارم چون اون لحظه اونجا بودم
و ازدواج را پیش بینی میکردید؟
یا، دوباره...این
اوه..آره..چون خیلی رومانتیک بودم
هرچیز رمانتیکی خیلی عالی بود
هیچ چیزی نمیتونست خوشحالی من رو خراب کنه
رید باعث خوشحالیِ من بود و هیچ اهمیتی نداشت مادرم چه فکری میکنه
رید و من به لندن اومدیم درست قبل از سقوط1929
No comments yet. Be the first to leave one.