Release info

Its My Life EP104(@Mehdi Rain)
A Commentary by Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tags

TS
HD
Published on: 2019-05-29
Downloads: 12
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 197 lines.

‫ این زندگی منه

‫ قسمت صد و چهارم

‫سونگ جو. سونگ جو درُ باز کن

‫میدونم داخلی

‫درُ باز کن که با هم حرف بزنیم

‫سونگ جو

‫سونگ جو

‫سونگ جو

‫خودت گفتی این باد به زودی میگذره

‫نمیتونی فقط یه کم دیگه صبر کنی؟

‫خودتُ جمع و جور کن و بیا با هم حرف بزنیم

‫من اصلا نمیتونم باهات بهم بزنم

‫نه، هیچوقت باهات بهم نمیزنم

‫سونگ جو

‫سونگ جو

‫سونگ جو

‫ما برگشتیم ‫آیگو، خیلی چیزا خریدین

‫تو اینجا چیکار میکنی؟ ‫من؟

‫من شوهرتم، بانگ چول سانگ. نمیدونستی؟

‫بهت گفته بودم دیگه هیچوقت ‫پاتُ تو این خونه نذاری

‫اومدم ببرمت بیرون و شکمتُ با کباب پر کنم...

‫تا روحیه ـت عوض شه

‫شنیدم چویی گوم سون هم رفته پیک نیک...

‫که کباب بخوره

‫چی؟ از کجا فهمیدین؟

‫چی؟ اون دوتا مَرد تو شرکت بجای کار کردن

‫برای سفر و پیک نیک برنامه ریزی میکردن ‫و هیجان زده بودن

‫چرا باید با تو کباب بخورم؟

‫باید برای مراسم یادبود آماده بشم ‫سرم شلوغه. پس همین الان برو

‫مراسم یادبود؟

‫آخه مراسم یادبودِ کی؟

‫پدر نام جین و مادرِ واقعیِ شی وو

‫آخه، چرا وقتی هیچوقت اونا رو ندیدی،

‫برای مراسم یادبودشون آماده میشی؟

‫اون شوهر چویی گوم سونه،

‫و اون با این وجود رفته سفر که خوش بگذرونه

‫باشه. پس امروز مراسم یادبودِ ‫تو رو هم میگیریم

‫درست میگه

‫ما خودمون سه تا تدارکات مراسم یادبود رو ‫آماده میکنیم

‫بیا تو مهمون خونه

‫میخوام لبات رو بدوزم

‫تا دیگه هیچوقت نتونی مزخرف بگی

‫انگار خیلی منتظر موندی

‫قبل از اومدن باید باهامون تماس میگرفتی

‫اشکال نداره. خیلی منتظر نموندم

‫چرا دوباره بهش زنگ نمیزنی؟

‫فکر کنم شماره ـمو بلاک کرده

‫رفتم خونه ـش، اما انگار خونه نبود

‫فکر کردم شاید اینجا باشه

‫فعلا بشین ‫باشه

‫اما، میشه در مورد حرفی که قبلا زدی ‫توضیح بدی؟

‫خانم چویی هر وقت سونگ جو رو می بینه ‫بهش حمله عصبی دست میده؟

‫خب...

‫وقتی بهش حمله عصبی دست میده ‫چه اتفاقی میفته؟

‫یقه سونگ جو رو میگیره و به لرزه میفته؟

‫بله

‫خدای من. حتما سونگ جو خیلی شوکه شده

‫باید چیکار کنیم، مان سوک؟

‫تو که کاملا از شرایطش خبر داشتی

‫چطور تونستی خانم چویی و سونگ جو رو ‫تو یه تیم بذاری؟

‫داشت داروهاشو میخورد ‫بخاطر همین فکر کردم حالش بهتر شده

‫معذرت میخوام. باید بیشتر دقت میکردم

‫وقتی استعفا نامه ـشو تحویل داده ‫و حتی جواب تماست رو نمیده

‫حتما خیلی ناراحت شده

‫معذرت میخوام، پدر

‫فکر کنم باید سونگ جو رو ول کنی

‫چی؟

‫تا وقتی خانم چویی دور و برتون باشه ‫تو و سونگ جو،

‫هیچوقت به نتیجه نمیرسین

‫دیگه باید بری

‫پدر ‫من هیچوقت نمیتونم سونگ جو رو ول کنم

‫پدر، لطفا سونگ جو رو متقاعد کنین

‫از این به بعد باهاش بهتر رفتار میکنم

‫خیلی زود آماده میشه

‫بیاین بپچیمش

‫فرشته ی من... بیا

‫خودم میتونم این کارو کنم

‫این لقمه توسط مردی که ‫عاشقته برات گرفته شده...

‫و یه مرد خوشتیپ برات کباب کرده

‫پس هیچی بهتر از این نیس

‫وایفایِ عشق

‫امتحانش کن، فرشته ی من

‫آیگو، من دارم گوشت کباب میکنم

‫نمیتونی برای منم یه لقمه بگیری؟

‫گوشت رو درست کباب کن

‫همش داره میسوزه ‫آیگو

‫این اولین بارمه که بیرون کباب میخورم

‫تو دوران دانشگاه با دوستات این کارو نکردی؟

‫برای این کار وقت نداشتم

‫سخت درس میخوندم که بورس تحصیلی بگیرم

‫و همه جور کار پاره وقت انجام میدادم ‫که خرج زندگیم رو در بیارم

‫چرا همچین زندگیِ خسته کننده ای داشتی؟

‫باید بیشتر وقتا با آدمای خوبی مثل ما ‫میرفتی بیرون...

‫و یه کم کباب میخوردی و گپ میزدی

‫لذت زندگی اینه

‫درست میگی

‫واقعا زندگیم...

‫خیلی خسته کننده و دلگیر بود

‫اما، بخاطر شی وو...

‫خوشحال بودم

‫یه چیزی هست که میخوام ازت بپرسم

‫شنیدم رئیس آنِ مرحوم...

‫خیلی سعی میکرده ‫پدرِ نام جین و شی وو رو...

‫ازت دور کنه

‫دلیلش چی بود؟

‫برای نجات هیون گانگ که اون موقع ‫دچار مشکل مالی شده بود

‫نیاز به کمکِ خانواده کیم سو یون داشت

‫واسه همین بهش گفتم با اون ازدواج کنه

‫فکر میکردم...

‫تا زمانی که قلبش مال منه ‫هیچ مشکلی پیش نمیاد

‫بعدش چه اتفاقی افتاد؟ ‫احساسِ نائب رئیس آن یونگ گیو تغییر کرد؟

‫اون مرد دل نازکی بود

‫نمیتونست تحمل کنه و ببینه زنش...

‫خیلی ناراحت و پریشونه

‫شوهرت دوباره از کارش استعفا داده؟

‫پدر و مادرشوهرت چی میگن؟

‫وای حالا باید چیکار کنی؟

‫اونا هم که بچه ـت رو نگه نمیدارن

‫چی؟ حتی ازت برای سفر پول خواستن؟

‫وای نه

‫آه باشه باشه. حتما ‫بیا وقتی همدیگه رو دیدیم حرف بزنیم

‫باشه. طاقت بیار

‫یو... یونجی، همه این سندایی که ‫خواسته بودی رو برات چاپ کردم

‫بیا

‫ممنون دشیک

‫اسم دوستت هیانگ می بود، نه؟

‫اتفاقی براش افتاده؟

‫ببین، به اندازه کافی براش سخته که ‫خودش تنهایی دوتا بچه رو بزرگ کنه

‫اما پدر و مادر شوهرش ‫برای سفر ازش پول خواستن

‫خیلی بدجنسن

‫هر وقت پدر و مادر شوهرم منو میبینن ‫سعی میکنن برام یه کاری کنن

‫خیلی باهام خوبن. مگه نه؟

‫بابام و مامانم...

‫خیلی پول دارن

‫همه آدمای پولدار مثل اونا نیستن

‫پدر مادرت بخاطر اینکه بچه ـشون رو ‫خیلی دوست دارن این کارو میکنن

‫با من مثل دخترشون رفتار میکنن

‫بخاطر همین خیلی ممنونم ‫و میخوام یه کاری براشون کنم

‫آه، راستی

‫بزودی سالگرد ازدواج مامان بابام میرسه

‫چه هدیه ای میخوای براشون بگیری؟

‫یه بُن خرید برای آزمایش پزشکی چطوره؟

‫بُن خرید برای آزمایش پزشکی؟

@Mehdi_Rain : کانال تلگرام

‫پیک نیکِ امروز...

‫یه پیک نیک رومانتیکه که میتونیم ‫خاطره های خوبِ قدیم رو به یاد بیاریم

‫خاطره هامون و یه صفحه از زندگی ـمون

‫که درون اعماق قلبمون نگه داشتیم رو ‫به همدیگه میگیم

‫حالا صفحه خاطره شاد زندگیت رو...

‫برام باز کن، دی جیِ شب

‫فرشته ی عزیزم

‫خاطره ی آتیش بازی؟

‫هیچ خاطره خاصی ندارم

‫وقتی برای شام تیمی رفته بودیم بیرون،

‫دیدم خانم چویی و نائب رئیس آن یونگ گیو ‫ارتباط چشمی برقرار کردن

‫و میدونستم بین ـشون یه خبراییه

‫خیلی ناراحت شدم فعلا ‫این تنها چیزیه که یادم میاد

‫واقعا؟ ‫آره

‫فکر کنم همون روز شروع شد

‫اون خیلی باملاحظه،

‫و بادقت بود

‫منم خیلی باملاحظه ام

‫فکر کنم نمیدونی که اسم مستعارم ‫لی ملاحظه کاره

‫من معروف بودم به باملاحظه بودن

‫اما خانم چویی هیچوقت حتی یه نگاهم بهم نکرد

‫بیاین تا آخر عمرمون با هم دوست باشیم

‫بیاین این کارو کنیم

‫یه کم بیشتر زغال بریز، آیگو

‫آخرای مارس مثل زمستون سرد میشه

‫مگه نه، فرشته ی من؟

‫امروز چه تاریخیه؟

‫امروز؟

‫ جمعه، 29 مارس

‫چی شده خانم چویی؟

‫حتما عقلمو از دست دادم

‫امروز سالگرد فوتشه

‫نمیتونی این وقت شب برگردی

‫هر سال، رئیس آن نمیذاشت...

‫تو مراسم یادبودش باشم

‫فقط میذاشت شی وو اونجا باشه

‫همیشه آرزو داشتم که بتونم تو اون خونه...

‫با دستای خودم برای پدر شی وو ‫مراسم یادبود بگیرم

‫باید برم

‫آقای جانگ، منو برسون خونه. باشه؟

‫نباید بری

‫نباید برم؟

‫این خواسته ی شی وو بود

‫خواسته ی شی وو بود؟

‫مدیر چویی نمیخواست ‫تو توی مراسم یادبود باشی

‫امسال،

‫حس متفاوتی نسبت به ‫مراسم یادبودشون دارم

‫همیشه فکر میکردم مامانم...

‫نمیتونه بخاطر مادر واقعیم ‫توی مراسم یادبود شرکت کنه

‫و اینجا معذب بودم

‫همه میگفتن که اونا خیلی به همدیگه میان

‫چی؟

‫دارم در مورد آن یونگ گیو ‫و کیم سو یون حرف میزنم

It's My Life subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for It's My Life

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left