Mama's Boy

Mama's Boy

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Mama's Boy 2022
A Commentary by Phoenix Translation Team
تیم ترجمه ققنوس

Tags

webdl
Published on: 2024-05-30
Downloads: 54
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

و اسکار میرسه به

داستین لنس برای فیلم میلک

من میخوام از مادرم تشکر کنم

که همیشه هوای منو داشته

برای کسی که هستم حتی وقتی فشار زیادی روم بود

ولی بیشتر از همه

اگه هاروی 30 سال پیش ازمون گرفته نمی شد

فکر می کردم میخواست بهم بگه

به همه بچه های لزبین و گی که اینجا هستند

که کمتر دربارشون گفته شده

توسط کلیساها یا توسط دولت

یا توسط خانواده هاشون که اونا زیبا هستند

موجودات شگفت انگیز با ارزشی هستند

و این مهم نیست که کی بهتون میگه

خدا شما رو دوست داره

و بهتون قول میدم بزودی

از نظر فدرال از حقوق مساوی برخوردار میشید

در سراسر این ملت بزرگ ما

ممنونم ؛ ممنونم

و خدارو شکر که هاروی میلک رو به ما دادی

روز بعد از اسکار

من با مامانم در اتاق نشیمن نشسته بودیم

و یادمه که مامانم تازه شروع به پرسیدن کرد که حالا چه اتفاقی میفته

و من گفتم : خب میدونی ؛ مطمئن نیستم

و اون گفت : واقعا؟

چون قول بزرگی دادی

دیشب که روی صحنه جوایز اسکار رفته بودی

گفتم : درسته

و مامانم گفت : من تو رو بزرگ کردم که بدونی

که این وعده امری مقدسه

خب میخوای چیکار کنی؟

تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد

جديدترين زيرنويس ها را از اينجا دانلود کنيد @subforu

....:::: ترجمه : مـحـمـد حـیـدری ::::.... telegram : @subforu

....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس

مادرم در ۲۸ فوریه سال ۱۹۴۸ به دنیا اومد

و اون بچه هفتم بود

تا جایی که نه تا بچه برای بزرگ کردن میاره

و بعدش کوکی ؛ مادربزرگم

اون از شرایط بسیار سختی اومد

اون یتیم شد

و در نهایت مجبور شد برای یکی از بستگان کار کنه

و اقوامش باهاش بیشتر شبیه یک خدمتکار رفتار می کردند

و با مرد جوانی آشنا شد

که در سنین جوانی ویکتور نام داشت

اونا ازدواج کردند و شروع به بچه دار شدن کردند

اونا شروع به تشکیل خانواده می کنند

زندگی در پروویدنس، لوئیزیانا

در اون زمان و حتی امروز

فقیرترین شهر محسوب میشه

در کل آمریکا

با این افتخار که بیشترین اختلاف درآمدی رو داره

چون عمیقا نژادپرستانه بود

درپاچه پراویدنس

مقدمه اصلی من برای جداسازی بود

یادم میاد ؛ میدونی تابلوهای سفید

و یک ورودی جداگانه به سمت سالن سینما بود

همه چیز خیلی خیلی جدا بود

اما با این حال خانواده من در یک مزرعه کار می کردند

و در کنار هم کار می کردند سیاه و سفید

کوکی و ویکتور چون خیلی جوان بودند

و بی سواد، و ورشکسته

اونا در خانه ای زندگی می کردند که بهش می گفتند آجر کاغذی

یعنی یک کلبه بود

و این همون جاییه که مادرم متولد شد

ما در یک خونه کوچیک زندگی می کردیم

با یک ایوان و نمیدونم شاید دوتا اتاق خواب

خیلی خیلی فقیر بودیم

هرچی بچه بیشتری داشتی

میتونستی پول بیشتری از چیدن پنبه بدست بیاری

اونا داستان رو بهم گفتند

وقتی آماده بچه دار شدن بود

همه بچه ها رو بیرون برد

یک کلبه کوچیک کنار مزرعه ؛‌و میدونی

اجازه ورود به خونه رو نداشتند

تا بعد از تولد نوزاد

اسم کاملش در شناسنامه روزانا بود

و این نام دستخوش تغییرات زیادی میشه

در طول زندگی مامانم

و در نهایت برای بعضیا تبدیل به رز شد

که مامانم این اسمو دوست نداشت

وقتی بزرگتر می شد، آنا شد

و در نهایت وقتی که بالغ شد

اون گفت :‌من آنه هستم

و شما باید باهام کنار بیان

این جنگ ۱۹۴۹ علیه فلج اطفاله

همونطور که در لیتل راک اورانکاس دیده میشه

در این سال، دشمن، فلج اطفال

بسیار شیوع پیدا کرده

که کل ملت رو تکون داد

نه راه فراری بود نه مصونیتی

فلج اطفال یک همه گیری جدیده

که از اوایل قرن 20 شروع شد

و به صورت موج اومد

و این امواج اغلب ایجاد وحشت میکرد

چون واقعا در آب زندگی می کرد

حوضچه های آب، آب تیره

و چه کسی در اون آب بازی می کرد و از اون آب میخورد؟

بچه ها

به شدت به بچه ها ضربه می زد

تو درصد معینی از مردم رو میدیدی

که به شدت بیمار می شدند

و بعد به اون یک درصد میرسیدی

که کی شروع به مبتلا شدن می کنه

و سیستم عضلانی اونا ضعیف میشد

تا جایی که توانایی حرکت دادن اندام خودشون رو نداشتند

و در نهایت حتی نمی تونستند نفس بکشند

و هیچ واکسن یا درمانی هم نبود

و مادرم یکی از اولین نشونه ها رو داشت

که نشون میداد موج دیگه ای از اپیدمی در راهه

که قصد حمله به جنوب رو داره

تنها چیزی که واقعا یادمه

درباره روزیه که اون فلج اطفال گرفت

اون غروب روی مبل دراز کشیده بود

و من روی یک طرف مبل نشسته بودم

و بعد درباره اینکه نمی تونه حرکت کنه بهم گفت

گفت باعث ناراحتیش میشه

و من فکر کردم که اون فقط عصبی شده

اما مامانم مجبورم کرد از روی مبل بلند بشم

و همین بود

و روز بعد اون رفته بود

و من نمی دونستم اون کجا رفته

وقتی دان رو به رختخواب فرستادند

اون مدام از درد شکایت می کرد

و احساس ناراحتی می کرد و در نهایت

اون نمی تونست انگشت های پاش رو تکون بده

کوکی اونو گرفت و همسایه ای رو پیدا کرد

که درواقع یک وسیله نقلیه داشت

و اونا مجبور بودند تا جایی که میشه سریع حرکت کنند

به سمت نزدیک ترین بیمارستان

و این در ویکسبورگ بود ؛ می سی سی پی

و زمانی که به اون بیمارستان رفتند

اون پرستارها و دکترها بلافاصله فهمیدند که این چیه

میشه گفت

این بدترین اپیدمی فلج اطفال در تاریخه

که برای ما پیش اومده ؛ ما نمی دونیم

مادرم سالها در اون بیمارستان در ویکسبورگ بود

چون اینطور نیست که علایم به یکباره نابود بشند

همینطور ضعیف می شد و به نابودی ادامه میداد

و پرستاران هر کاری که میتونستند انجام میدادند

که خیلی کم بود و سعی می کردند اونو متوقف کنند

تا بدتر نشه

و بعدش یک اتفاق معجزه آسا رخ داد

یک بار خدمات بهداشت عمومی

مجوز انتشار اونو صادر می کنه

واکسن فلج اطفال میتونه شروع به کار کنه

برای محافظت از جوانان آمریکایی

به محض اینکه به اندازه کافی بزرگ شدیم

ما واکسن فلج اطفال رو زدیم

در اون زمان یکی از چیزهای بزرگ بود

تقریباً شبیه ویروس کرونا بود

مامانم همیشه به شوخی می گفت که جوناس سالک

اگه یکم سخت تر و سریع تر کار می کرد

اون واکسن براش در دسترس بود

اما اون واکسن برای مادرم چند سال دیر اومد

در شرف اومدن بود ولی هنوز نرسیده بود

وقتی بیماری دیگه ای بدن اونو اذیت نمی کرد

مادرم بی حرکت میشد

به طور دائم ؛‌از سینه به پایین

اما وقتی بزرگتر شد متوجه شد

من این موهای طلایی زیبا رو دارم

و این چشم های آبی

اون یک دختر مدل بود

روی پوستر و از این چیزا

و بنابراین اون شروع به یاد گرفتن نحوه ناز کردن کرد

از چشماش استفاده کرد

و اون این کار رو در تمام زندگیش انجام داد

و اون فقط تو رو به خودش جذب می کرد

و به این ترتیب اون تبدیل به ستاره جهانی شد

خیلی از بچه ها فقط برای اینکه بتونند دوباره سوار ویلچر بشند

خوشحال بودند

و مامانم اینطور می گفت که : نه نه نه نه

من میخوام سر پا بشم

پس اون شروع به تمرین با عصا کرد

و مادرم ؛ ما یک چیز مشترک داشتیم

ما زخمی داشتیم که روی چونه ما بود

و من اینو بخاطر یک تصادف با دوچرخه بدست آوردم

مامانم از بس زمین خورد اینجاش زخمی شد

افتادن، افتادن، افتادن

و دوباره اونو به هم دوختند

بیا فقط سوار ویلچر شو

و مامانم گفت : نه من به ویلچر نیازی ندارم

خیلی ازت ممنونم

روشی که مامانم به کار می برد این بود که :‌ گور باباش

اون داخل خونه بود

منظورم اینه که بیشتر در تعطیلات خونه بود

پس یادم میاد که با اون روی مبل نشسته بود

یادم میاد مامانم اونو ماساژ میداد

چون اونو روی میز ناهارخوری میزاشتند

و پاهای اونو ماساژ میدادند چون فکر می کردند کمک می کنه

اما واقعا کمکی نکرد

اون همیشه بنظر میرسید که خیلی قویه

و میخواد هر کاری بکنه

که خودش میتونست انجام بده

چیزهایی که همیشه در مورد روزان بخاطر دارم

وقتی بود که برای بازدید به اونجا رفته بودیم

و اون با عصا بیرون میامد

در حالی که فلج اطفال داشت

و من فقط براش متاسف بودم

اما اون همیشه لبخند به لب داشت

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left