The first 55 lines.
ارائهای از تیم ترجمۀ دیباموویز
« آشغال دونى »
اون کسخلها نمیرفتن که
بالاجبار زنگ زدم به کلانتر لعنتی تا بیان خودشون و تولههای پوست استخوونی کسمخـشونو جمع کنن
گندش بزنن! لعنتی
کیر توش!
چه میدونم، یه صاریغ مُرده
عجب آشغال دونیای
گوش کن، باید برم. یه روز دیگه و یه بیرون کردن دیگه
این آشغال دونی خونۀ منه
تنها خونهای که توی عمرم داشتم
شاید چنگی به دل ملت نزنه
منتها من و رفیقم آتو از اینجا خوشمون میاد
و به قول انجیل: «خانۀ یک مرد در حکم قعلۀ اوست،
و هر آن که را بیاجازه داخل شود باید با آتش و صاعقه از پای درآورد»
و از اونجایی که من صاعقه ندارم اصلاً اوضاع رو پیچیده نمیکنم
عن قریبه که مختو متلاشی کنم، چاقال
گمونم شما آقای دورچک هستین، درسته؟
بازرس شهر
بیست و اَندی ساله که اینجا زندگی میکنم
و یه قانون قلمبۀ جدید بهداشتی به پشمم هم نیست، آقای بازرس شهر
ولی متأسفانه این قانون برای صاحبان املاک اشتراکی
حائز اهمیته. اونها این کنار مشغول ساخت و سازن
پس متوجهید که هر چیزی که توی این آشغال دونیه باید از اینجا بره
از جمله خودتون، جناب دورچک
- پس لطفاً این برگهها رو امضا کنین... - آتو!
آتو! بیا اینجا، پسر جون!
لعنت به این موجود
همیشه دنبال غذا میگرده
آره، یه فکری... چطوره تا من برات یه داستان کوچولو تعریف میکنم
چند تا بطری آبجو خنک بزنیم به بدن؟
و وقتی داستانمو گفتم تو بازم میخوای من و آتو از اینجا بریم،
خب، هر چی بخوای واسهت امضا میکنیم و بعدشم میریم
- تُف به این فندک! - من سرم شلوغه، آقای دورچک
وقتی واسه گوش دادن به چرت و پرتهای یه آدم مست و داستانهای احمقانه ندارم
اگه میشه بریم سراغ این...
...- چند سال پیش، یه شب - لعنت به من
من و دوستم پرلی...
من و رفیقم پرلی مشروب میزدیم و صحبت میکردیم
پسر جون، گوش کن
آخه لعنتی، باید لش بازیو بذاری کنار و بری دنیا رو ببینی
واسه چی؟
هر چیزی که لازم دارم آخرش سر از اینجا در میاره
نه بابا؟ دختر چطور؟
این دور و برا دختر مختر نمیبینم
پرلی، درست اونجاست
شرمنده، بهت برنخوره، بِتی
ولی باور کن، پسر جون
توی لاریدو از این جندههای دوزاری فت و فراوون ریخته. وای، پسر!
جوری واسهت میخورنش که تمام آبهای کمرت خالی میشه
هی، صداشو میشنوی؟
موشها هستن دیگه. درمورد اون جیگرها برام بگو
دندون رو جیگر بذار. بدجوری شاشم گرفته
No comments yet. Be the first to leave one.