The first 200 lines.
آنچه در «حافظه یک قاتل» گذشت...
بذار کاملاً برات روشن کنم.
تو برای من کار میکنی.
من همیشه بهت فضا دادم، بهت آزادی دادم، ولی تو توی خونه خانواده ای نداری که نگرانشون باشی.
قصد جسارت به مایکل رو ندارم. من دارم.
به سلامتیِ لیا.
اونا برای تولد مامان هستن؟
میخوام روی سنگ قبرش بذارمشون.
فقط موضوع اینه که خیلی دلم براش تنگ شده.
حالش چطوره، جین؟
روزهای خوب و بد داره.
بعد از هفته ها، این اولین باری بود که باهام حرف زد.
فکر میکنم این واقعاً براش مفید باشه.
SANDS Movie
دختره هر شب رأس ساعت ۱۱:۰۰، مثل ساعت میره.
فکر میکنی دستمزدش رو با الماس میده؟
پسر، باورم نمیشه برادر خودش پول کلانی داده تا اون رو از بین ببره.
آنجلو، تو تنها کسی هستی که اون به حرفت گوش میده!
من مستحق مرگ نیستم!
واقعاً اینجا رو دوست دارم.
ساکته.
آرومه.
میدونستم این کار رو میکنی، لیا.
حتی آخرین باری رو که من و تو همینطوری نشسته بودیم یادم نمیاد...
بدون اینکه چیزی تو رو از من دور کنه.
چطوره برای بیست و پنجمین سالگردمون، برگردیم اینجا و پیمانمون رو تجدید کنیم؟
موضوع اون نیست، عزیزم.
بحث... بحثِ زندگیِ روزمرهمونه.
بیا به اینجا نقل مکان کنیم.
به مونتانا؟
آره.
چی؟ چی؟
ماریا داره برای فوق لیسانس میره.
میتونیم خونه رو بفروشیم، اینجا یه تیکه زمین بخریم...
و همونطوری زندگی کنیم که همیشه حرفش رو میزدیم.
اوه. عالیه.
عالیه! قراره بهترین چیزی باشه که کل هفته میخوری.
مایکل، باید ریزتر از این خرد کنی.
اونجا شبیه لونه پرنده شده.
اوه، من دارم تمام تلاشم رو میکنم.
اَنج، پارمزان رو فراموش نکن.
- بله سرآشپز. - جی بی کجاست؟
تعجب میکنم که برادرت داره این...
نیروانای آشپزی رو از دست میده.
خب، جی بی رو که میشناسی.
همیشه یه قدم عقبه و دیر میرسه.
یادته جی بی چطور خرت کرد تا کادیلاک سبز بیانچی رو برداری؟
اوه، اون، اوم، داچ بود.
در ضمن، سبز نبود.
یه کوپه دویل قرمز آلبالویی بود.
چطور میتونستیم باهاش یه دور نزنیم؟
مخصوصاً بعد از اینکه من یکسرهش کردم.
منم کشیک میدادم.
درسته. همینطور بود.
تازه، ۱۶ سالهمون شده بود.
با یه تذکر ولت میکردن.
آره، جون خودت.
ولی بعدش... اوم... اوم...
اسمش چی بود؟
بیانکی؟
آره، آره، آره، بیانکی.
پیرمرد با یه چوب بیسبال که توی هوا میچرخوند بیرون اومد.
صورتش اونقدر قرمز شده بود که فکر کردم الانه که همونجا غش کنه و بیفته...
- همونجا. - زهره ترک شدم.
بعد از اینکه غذا خوردیم، باید باهات حرف بزنم.
آره، منم باید باهات حرف بزنم.
عشقِ واقعی همینه که توی بشقابه، آقایون.
- و ببینید کی اینجاست. - سلام.
جو، برادر زاده مگی رو یادته؟
- جو، از دیدنت خوشحالم. - سلام، جو.
هنوز داری اون اپلیکیشن دوست یابی رو راه میندازی؟
- به نتیجه نرسید؟ - نه دقیقاً.
این دیگه واقعاً دست کم گرفتنه.
با افتضاح شکست خورد.
توی این مسیر، حسابی جیبم رو خالی کرد.
آره. «ولخرج».
کلمه درستش همینه.
ولی پسر خوبیه.
جو قراره اینجا کار کنه تا یه بخشی از بدهیش به من رو صاف کنه.
- زود باشید، بریم غذا بخوریم. - باشه.
بیا. یکی میخوای؟
بفرما.
وای.
مثل همیشه قشنگه.
بتهوون.
کمک میکنه فکر کنم.
حالت خوبه؟
چرا نباشم؟
یکم خسته به نظر میرسی.
یه جایی توی این مسیر، دیگه ظرفیتم کم شد.
خودت رو گول نزن.
تو همیشه کم ظرفیت بودی.
میخواستم بهت بگم...
دارم میرم.
.میرم .کنار میکشم
«داچ»... اِم، خبر داره؟
نه. هنوز نه.
منظورم اینه که، اون همینطوری نمیذاره ول کنی بری.
خودت این رو میدونی، مگه نه؟
- «دان مورلی» رو یادته؟ - اوهوم.
اون هم میخواست کنار بکشه. خانوادهش رو به فلوریدا برد.
فکر میکرد دیگه آزاد شده.
یه هفته بعد، ماشینِ «دان» در حالی که خودش توش بود، آتیش گرفت.
رفتن این شکلیه.
وقتشه.
- هی، جویی پسر! - اوه. هی. هی، جِی بی. جِی بی!
جِی بی، امشب نمیخوام باهات دهن به دهن بشم، باشه؟
- تو مستی. - مست؟
- آره. - حتماً، ولی کور نیستم.
گوش کن چی میگم. فقط دارم سعی میکنم در مورد «داچ» بهت کمک کنم.
نیازی به کمکت ندارم.
فقط... قبلاً همه اینا رو دیدم، خب؟
طرف میاد اینجا. فکر میکنه خیلی خاصه.
گردن کلفت تر از تو.
باهوش تر از تو.
بعدش برادرم ازشون خسته میشه.
میدونی چی میشه؟
اونا میفهمن... دیگه اونقدرها هم خاص نیستن.
پس از جایگاهت پشت میز لذت ببر، رفیق.
ولی فقط غافلگیر نشو، اگه یهو زیر پات رو خالی کرد.
جویی پسر.
سلام، جِی بی.
الان وقت خوبیه؟
آره.
چه خبر؟
میخوام از نیویورک برم.
دیگه مأموریتی در کار نیست.
دیگه از کار خبری نیست.
ولی تمام زندگیت اینجاست.
منظورم اینه که، چرا... چرا باید بخوای بری؟
اصلاً کجا میخوای بری؟
تگزاس، نوادا.
یه جای دنج و ساکت.
چیه، میخوای گاوچرون بشی؟
گله داری کنی؟ بیخیال، تو اهل این کارها نیستی.
پس چرا بهم نمیگی واقعاً جریان چیه؟
هیچکس نمیتونه تا ابد این کار رو انجام بده، و میخوام... قبل از اون اتفاقِ ناگزیر، کنار بکشم.
تازه... ما هم که دیگه جوون تر نمیشیم.
- آه، برای خودت بگو. - یا تیزتر.
یه اشتباه میکنی، و نصیبت یه پیراشکی وارفته میشه.
مهلک نیست. من چی؟
آره، میفهمم چی میگی.
میفهمم چی میگی، رفیق.
و هیچکس نمیتونه بگه که حقت نبوده.
پس با هم ردیفیم؟
اصلاً دوست ندارم رفتنت رو ببینم. دیگه هیچی مثل قبل نمیشه...
ولی خب نمیدونم. اگه این چیزیه که میخوای.
فقط بهم قول بده که غریبه نمیشی.
میدونی، هر از گاهی یه سری بهمون بزن.
- همین؟ - نه، همش این نیست.
بشین.
جی بی داره دزدی میکنه.
حساب و کتاب ها با هم نمیخونه.
سیصد هزار تا.
شاید هم بیشتر.
- مطمئنی؟ - از ماه ها پیش پول نقد همینطور داره درز میکنه.
واریزی ها این ور و اون ور کمه، چند صد تا، هزار تا.
هفته پیش، یه محموله کاملِ پول اصلاً نرسید، و خیلی هم وقیحانه این کار رو میکنه.
منظورم اینه که، پرس و جو کردم.
داره پول میپاشه، زن ها رو غرقِ کیف های مارک دار، جواهرات و سفر میکنه.
بعد امشب، با بیخیالی با یه ساعتِ نوی ۵۰ هزار دلاری روی مچش میاد تو...
انگار داره من رو به چالش میکشه که بفهمم، انگار داره مسخرهم میکنه.
برادرِ کوچیک ترِ خودم.
منظورم اینه که، همیشه یه آدمِ دردسرساز بوده، و من... یه میلیون بار گندکاری هاش رو پوشوندم...
ولی این یکی؟
دزدی از من، از خانواده...
و خندیدن در حالی که داره این کار رو میکنه، این... این دیگه خط قرمزیه که راهِ برگشت نداره.
اون برادرته.
آره. آنجلو، نکتهش دقیقاً همینه.
اگه خبرش بپیچه که یکی از آدم های خودم داره ازم دزدی میکنه و منم ازش گذشتم...
هر چیزی که ساختم از هم میپاشه، و من اجازه نمیدم این اتفاق بیفته،
نه به خاطر «جی بی»، نه هیچکس دیگه.
و تو در این مورد مطمئنی؟
این آخرین چیزیه که ازت میخوام.
ترتیب «جی بی» رو بده، و قول میدم کارت دیگه تمومه.
- یکی دیگه. یکی دیگه. - باشه.
این... اوم... «میتونم... شمارهت... رو... داشته باشم؟»
- باشه. میتونم... - اوهوم.
شمارهت رو داشته باشم؟
- آره! - خوشگله؟
آره، خوشگله. منظورت چیه؟
آره.
کارلو، برو بیرون منتظر مادرت بمون.
امروز صبح نوبت ظرف شستن تو بود.
آره.
آره؟ خب، دوباره بشورشون.
بیخیال، منظورم اینه که حتماً باید کسی رو توی پرسنلت داشته باشی که اینجور کارها رو انجام بده.
ببخشید؟ خودت هم جزو پرسنلی.
فقط میگم که، کارلو ظرف نمیشوره.
مگه من هم عضو خانواده نیستم؟
پسر من هم وقتی ۱۶ سالش بود، دقیقاً همین کار رو داشت...
و ظرف هاش برق میزدن. میدونی چرا؟
- نه. - چون براش اهمیت داشت.
چون به کارش افتخار میکرد.
- فقط ظرف شستنه. - نه، موضوع اینه که...
وقتی یه کار ساده بهت میسپارن، درست انجامش بدی.
آنجلو. سلام.
اوه، میتونستی یه خبر بدی.
اشکالی نداره بیام تو؟
آه، حتماً.
No comments yet. Be the first to leave one.