グランブルーファンタジー the Animation
The first 181 lines.
این ... این .... این دیگه چه جونوریه !؟
! مهم نیست چیه ، هرچی جلوی من قرار بگیره نابود میشه
! هیدورا بیارش پایین
! کمکمون کن ، باهاموت
! هیدورا
! یالا ! سریع ترتیبش رو بده
! تازه شروع کردیم ! بیشتر بیشتر ، بزن دهنش رو سرویس کن
! وقتی دست و بالت بسته باشه همین بلا سرت میاد
! امکان نداره ! امکان نداره ! امکان نداره
! همچین چیزی ممکن نیست
این جونور دیگه چه موجودیه !؟
! عقب نشینی کنید
! همگی برگردید به کشتی
! باید هرچه سریعتر به امپراتوری گزارش بدم
... پس این قدرت لیریا ـست
. واقعاً که وحشتناکه
... لیریا
این اژدها چی بود ؟
... اون باهاموتِ
. و به ما کمک کرد
به ما ؟
. بله ، به من و تو
. خیلی ممنون
! گوران
! طاقت بیا ، گوران
! گوران
... اینجا آخرشه
. اینجا آخر آسمونه
. بالاخره موفق شدم به اینجا برسم
... فرزند عزیزم
. من توی جزیره " آسترال" در " ایستالسیا " منتظرتم
! گوران
چرا اینجا دراز کشیدی ؟
بازم داری نامه پدرت رو میخونی ؟
. آره
، توش درمورد جزایر باد ، آتش ... اژدهای بزرگ سخنگو
و همینطور درمورد جزیره آسترال . که قدرت عجیبی داره نوشته شده
وقتی درمورد این ماجراجویی ها ... ورای این آسمون فکر میکنم
! خیلی هیجانزده میشم
منم میخوام یه مسافر آسمانی بشم . و خودم همشون رو تجربه کنم
دوست داری بری به جزیره آسترال ؟
! از دست تو ، عوض بشو نیستی
آرون ؟
. اینا همشون افسانه هستن
... اینطور نیست
... هم توی این نامه نوشته شده و همینطور توی کتابا
! ولی کی میتونه بگه واقعیت دارن یا نه
! حتی اگه افسانه نباشن ، ممکنه یه داستان ساختگی باشن
تا کی میخوای این چیزا رو باور کنی ؟
! اینا داستان های ساختگی نیستن
! جزیره آسترال مطمئناً وجود داره
... آخ آخ آخ
! چون پدرم اونجا منتظرمه
میخوام مثل پدرم یه مسافر آسمانی بشم . و به جزیره آسترال برم
حرفای گنده گنده نزن ، اونم وقتی که . توی جنگل خودمون گم میشی
... اون موقع اتفاقی راه اصلی رو گم کردم
! پس توی آسمونم همینطور راهت رو گم میکنی
. معلومه نمیتونی بری
! معلومه که میتونم
! وقتی میگم نمیتونم یعنی نمیتونی
! میتونم - ! نمیتونی -
! هوی ! با شماهام
! نمیتونی
! آخ سرم - ! آخ سرم -
! باهم دعوا نکنید
! امروز خبری از غذا نیست
اگه غذا میخواید بهتره سریعتر . کارتون رو تموم کنید
... هه
. گوران
میدونم از دیدن نامه خیلی خوشحال شدی . ولی زیاد به خودت سخت نگیر
! فعلاً توی وضعی نیستی که بتونی بری
... ولی عمو
. نیازی نیست عجله کنی
. مطمئن باش زمانش میرسه
. و وقتی رسید ، خودت برو و تجربش کن
. باور دارم که تو میتونی
! باشه
... گوران
لیریا ؟
توی اتاق من چیکار میکنی ؟
خدا رو شکر ، بالاخره بیدار شدی ؟
! واقعاً خوشحالم
. زخمت کاملاً خوب شده
... هی
جاییت درد نمیکنه ؟
مثلاً شکمت ؟ یا سرت ؟
... نه
حس عجیبی نداری ؟
... خب ، خب ، یه لحظه وایسا
... آی سرم
! بـ ... ببخشید
! گوران
بالاخره بیدار شدی ؟
! وین
! ای بی معرفت
! اینقدر منُ جون به لب نکن
! هی ! بس کن
! چیکار میکنی ؟ نکن
! راستی ! وین
سربازای امپراتوری چی شدن ؟
. فعلاً نمیخواد نگران اونا باشی
. ارتش امپراتوری از این جزیره رفتن
... کاتالینا سان
. فکر نکنم به این زودیا برگردن
. خدا رو شکر
! حقشون بود
اهالی روستا هم خوبن ؟
. البته ، روستا هم هیچ آسیبی ندیده
. کسی هم صدمه ندیده
. که اینطور
! تنها کسی که بدجور صدمه دیده بود تویی
... اون موقع
... تو مُردی
... مُردم
چی داری میگی ؟
درسته که زخمش اونقدر جدی بود ... که باعث مرگش میشد
ولی با یه چیزی مثل جادو مگه درمونش نکردی ؟
! نه ، با جادو نمیتونی مرده ها رو زنده کنی
پس ، اون چه کاری بود که کرد ؟
! خب ، اون قدرت منحصر به فرد لیریا بود
قدرت لیریا ؟
... واقعاً متأسفم
... منُ ببخش گوران
... من
. لیریا
چی شده ؟
. یه چیزی هست که حتماً باید بهت بگیم
. بهتره خودت رو آماده شنیدنش کنی
... چندین سال پیش
امپراتوری شروع به تحقیق . در مورد کریستال های قدیمی کردن
. و اطلاعاتی زیادی بدست آوردن
! و کلید اصلی اون پژوهش ها ، لیریا ـست
... اما با تمام امکاناتی که داشتن
! نتونستن قدرت اصلی لیریا رو آزاد کنن
لیریا برای مدت خیلی زیادی ... تحت نظر قرار گرفته بود
برای همین ، میخواستم نشونش بدم . که این آسمون چقدر بزرگ و پهناوره
. قدرت لیریا از کریستال اصلیه
میتونه موجودات قدیمیِ مربوط به . جزیره آسترال رو کنترل کنه
اون اژدهای سیاه ، خیلی اتفاقی . توی این جزیره خوابیده بود
و به خاطر قدرت لیریا بیدار شد ، درسته ؟
. قدرت من دلیلش بود
معمولاً این موجودات کهن . فقط از اهالی آسترال اطاعت میکنن
پس یعنی این خانم کوچولو اهل آسترال افسانه ایِ ؟
. نه ، به احتمال زیاد اینطوری نیست
... شنیدم که جزیره آسترال چندین قرن پیش نابود شده
! و کسی توش زنده نمونده
... پس اینطوریِ
پس این خانم کوچولو کی هستن ؟
. خودمم نمیدونم
نمیدونی ؟
لیریا هیچ خاطره از . پیش از دستگیری توسط امپراتوری نداره
. من نمیدونم که واقعاً کی هستم
. یا اینکه چرا همچین قدرتی دارم
... اما اون موقع
، اونجا وقتی به نجات گوران فکر میکردم . حس کردم که میتونم
. فقط همینُ میدونم
! من ، زندگی خودم رو به زندگی تو متصل کردم
. اینجوری تونستم روحت رو به بدنت برگردونم
. اما الان دیگه نمیتونم ازت جدا بشم
منظورت چیه ؟
تو و لیریا الان . از یک نیروی زندگی واحد دارید استفاده میکنید
. در حال حاضر شما مثل یک روح در دو بدن هستید
اگه زیاد از هم فاصله بگیرید ... این اتصال گسسته میشه
! و اینطوری هردو نفرتون می میرید
ها !؟
این یعنی تو نصف زندگی خودت رو به من دادی !؟
. این تنها کاری بود که میتونستم بکنم
. معذرت میخوام
ما میخوایم قبل از اینکه . نیروی ارتش امپراتوری برسه از این جزیره بریم
برای همین ، از شما . درخواست میکنم ما رو همراهی کنی
چون در حال فرار هستیم . هیچ مقصد معینی نخواهیم داشت
واقعاً متأسفم که تو رو ! درگیر این ماجرا کردیم ، گوران
خیلی وقت بود مهمان نداشتیم . پس باید حسابی جبرانش کنیم
هنوز هیچی نشده مست کردید !؟
! آدم بشو نیستید
! اوه ! بالاخره اومدن
! خیلی لفتش دادی ، گوران
! چه مهمونی خفنی
! از مهمون نوازی شما سپاسگذارم
... اما باید معذرت بخوام که
! بیا ، بیا اینجا
No comments yet. Be the first to leave one.