The first 200 lines.
«زیرنویس اختصاصی فیلیمو»
ده دلار باهات شرط میبندم...
پلههای اون قطار بیشتر از 30 سانت فاصله...
با این خط توقف نمیکنه.
میشه سعی کنی یه کم احترام بذاری؟
پنج دلار!
بس کن، تام.
واسه مراسم ختم اومدیم اینجا.
شهر کدوم طرفه؟
جاده رو دنبال کن.
میاد جلوت.
تو میشناسیش؟
نه...
ولی این مدل آدمها رو میشناسم.
خوشم نمیاد.
به نظرت اینجا چیکار میکنه؟
احتمالا بزودی میفهمیم.
ببخشید.
کس دیگهای اینجا پیاده نمیشه؟
نه، قربان.
گمونم نمیاد.
بهتره مراسم ختم رو انجام بدیم،
و قالش رو بکنیم.
خیلی قشنگ گفتی.
شما دو تا میتونستین هر نفر پنج دلار برنده بشین.
غیر از خودت، کس دیگهای از اون قطار...
پیاده شد یا نه؟
نه.
مردی به اسم جان الدر میشناسی؟
بله. میشناسمش.
ازش میترسی؟
نه.
ولی باید بترسی.
معمولا به همین خاطر مردم من رو اجیر میکنن...
چون از یه نفر میترسن...
یا نگرانش هستن.
یه طرفه به قاضی نرو.
من اصلا نمیدونستم جان الدر تو این قسمتها بوده.
خب، احتمالا نیست،
پس برای به دست آوردن پولت، کافیه فقط...
یه مدت این اطراف بچرخی،
و بعد با یه قطار دیگه برگردی.
ببین...
تا وقتی بهم پول میدن، برام مهم نیست...
باید چیکار کنم.
پولت رو میگیری.
برو.
وسایلت رو بذار تو خونه.
هفتتیر کش چرا استخدام کردی، بابا؟
تو کوچیکتر از اونی هستی که جان الدر رو یادت بیاد، مگه نه، دیوید؟
الدرها چه ربطی به ما دارن؟
الدرها نه.
فقط جان الدر.
خب، اون چه ارتباطی به ما داره؟
میدونی، وقتی از اینجا رفت،
این مزرعه مال خانوادهش بود.
ولی اینجا زمین ماست.
یعنی، ما مالک اینجاییم.
معلومه که همینطوره، پسرم.
مال ماست.
فقط ممکنه بخواد...
یه جور دیگه فکر کنه.
ما به این زمین نیاز داریم.
نگهش میداریم.
این شیوهی عجیبی واسه...
لباس پوشیدن برای مراسم ختمه، اینطور نیست؟
ممکنه فقط یه مراسم ختم خالی از آب در نیاد.
چرا، با توجه به اینکه جان الدر از قطار پیاده نشد؟
ولی بازم به این معنی نیست که نمیاد.
نه، نه، ولی با این وجود،
بعیده اون مرد تو مراسم ختم مادرش تیراندازی راه بندازه،
حداقل نه تا وقتی دلیل خوبی نداشته باشه.
شاید فکر کنه دلیل خوبی داره.
تازه، اون یارویی که از قطار پیاده شد هم هست.
هی.
جان، جان الدر این اطراف به خاطر هیچی تحت تعقیب نیست.
این رو یادت نره.
اون یه هفتتیر کشـه.
این یعنی اون یه طرف درگیریـه و منم اون طرف دیگهش.
اول از همه، این و بهم یاد دادی.
خدای بزرگ، روح خواهر مرحوم...
و زیبایمان، کیتی الدر رو...
به پناه امن تو میفرستیم،
و جسدش را زیر خاک میگذاریم.
در کنار شوهر محبوبش.
کیتی الدر...
زنی محبوب همه،
یک زن سختکوش،
و صادق.
اون به هزاران شیوه، در پیشبرد...
هدف تو، زحمت کشید.
دوست همه بود،
تسلی بخش بیماران.
بعد از خودش، دنیا رو برای زندگی...
کمی جای بهتری کرد،
و کسایی که کیتی رو میشناختن و دوستش داشتن،
به خاطر زندگی زیر...
گرمای وجود فهمش، بهتر هستن.
کیتی الدر سالها اینجا در کلیر واتر زندگی کرد.
تمام کسایی که امروز اینجا جمع شدیم، اون رو خوب میشناختیم.
چهار پسر تربیت کرد...
جان، تام، مت و باد که از همه کوچیکتره.
کیتی زنی بود که هیچی برای خودش نمیخواست،
به جای گرفتن، فقط میخواست ببخشه.
زندگیش رو وقف کمک به خانوادهش،
و به دوستانش کرد.
از زمین به زمین،
از خاکستر به خاکستر،
و از خاک به خاک،
با این باور قطعی که...
در اون دنیا با زندگی ابدی محشور میشه.
ای خدای بزرگی که رحمتت قابل شمارش نیست،
دعاهای ما را از جانب روح بندهات مستجاب کن،
و او را در...
سرزمین نور و خوشی...
و پیروی از قدیسینت، محشور بگردان.
آمین.
آمین.
میدونی، یه بار بهم یه اسب کور فروخت،
یه زن، این کار رو باهام کرد.
خوب ازم چاپید.
این کیتیـه.
اسم مادرتون رو روش گذاشتیم.
خیلی بچهی خوشگلیـه.
با خودم گفتم دوست دارین بدونین.
یکیـتون نیست، مگه نه؟
بله، قربان. جان، برادر بزرگمون.
زیاد سفر میکنه.
خب، اگه هر کاری از دستم بر میاد، کافیه بگین.
ممنون، پارسون، کلی کار انجام دادی.
چیکار کردم؟
چند تا نامه نوشتی؟
نه... نه، قربان.
سخنرانی خیلی قشنگی کردین، قربان.
کافی نبود.
حق داشت سخنرانی قشنگی براش انجام بشه،
ولی من نتونستم این کار رو بکنم.
از نظر من، سخنرانی خیلی خوبی بود، پارسون.
کافی نبود.
نه واسه اون.
ولی فکر نمیکنم شما این رو بدونین.
بیلی.
سلام، جان.
باید بفهمی که نباید اینجوری از پشت سر...
به یکی نزدیک بشی.
مثل گذشته سریعی،
شایدم سریعتر.
خیلی تمرین کردی؟
هنوز این اطراف روزنامه ندارین، ها؟
نه، ولی هر شش متر یه شایعه داریم.
چرا از مسیر پشتی اومدی تو شهر؟
فکر میکردی دردسر درست بشه؟
همیشه یه نفر هست که دنبال دردسر میگرده.
کلیر واتر فرقی با شهرهای دیگه نداره،
ولی تنها چیزی که من اصلا دنبالش نیستم، بیلی...
دردسرـه.
قصد داری چقدر بمونی؟
نمیدونم، تازه رسیدم اینجا.
ملت معمولا قبل از اینکه ازت بخوان گورت رو گم کنی،
میذارن کلاهت رو به نشانهی احترام برداری.
من ازت نمیخوام بری، جان.
فقط ازت میپرسم قصد داری چقدر بمونی.
دلیلی برای نموندنم هست؟
آره.
راستش رو بخوای، چند دلیل هست.
اولا، اینجا دیگه خونهی تو نیست، جان.
چند سال پیش بیخیالش شدی.
ادامه بده.
دوما، یه مرد دیگه امروز اومد تو شهر.
فهمیدم کارش با اسلحه خیلی خوبه.
کیه؟
نمیدونم. یه غریبهست.
ولی میدونم اجیر شده.
سوما، یه معاون جوان دارم.
خیلی نسبت به وظیفهش احساس مسئولیت میکنه.
اینجا به خاطر جرمی تحت تعقیبم، بیلی؟
نه.
پس یه فکر خوب دارم.
واقعا؟
اون معاون جوان وظیفهشناست رو بفرست...
اون یکی یارو رو از شهر بیرون کنه.
گمونم اینم یه راهش باشه.
مشکل اینه که، اونم به هیچ جرمی تحت تعقیب نیست.
من واسه مراسم ختم مادرم اومدم تو شهر، بیلی،
و شاید بعد از اون، سلامی هم به برادرهام کردم.
اعتراضی هست؟
نه.
باشه.
اگه میخوای پسرها رو ببینی، از اون طرف برو.
لازم نیست از شهر رد بشی.
مزرعه اونجاست.
دیگه نیست.
حالا مال مورگان هیستینگزـه.
کیت تو خونهی لوپین زندگی میکرد...
که...
فوت کرد.
کی این اتفاق افتاد، بیلی؟
بابات حدود شش ماه پیش کشته شد.
کی کشتش؟
هنوز نتونستم بفهمم.
No comments yet. Be the first to leave one.