The first 164 lines.
سلام به همگی، ایزاوا شیزوئه هستم.
به خاطر جشنوارۀ بون برگشتم.
موندم حال اسلایم سان خوبه.
نگران بودم و اومده به دیدنش، ولی...
اون شهر کوچیک حالا به یه شهر شلوغ و پر از هیولا تبدیل شده.
شایعات میگن...
اسلایم سان داره با ظاهر من زندگی میکنه.
یه جورایی خجالتم میده.
چرا همیشه از اینجور لباسا بهم میدید؟!
خیلی بهتون میاد، ریمورو ساما!
ریمورو
هنوز خیلی داریم!
نمیخوام!
زمانی که به عنوان اسلایم تناسخ پیدا کردم
خاطرات یک اسلایم تناسخ پیدا کرده
روز ششم: تغییرات
...پس به این ترتیب
فردا و پسفردا تعطیلاتیه به اسم تعطیلات بون.
تعطیلات بون؟ چی هست؟
روزی برای تشکر کردن از نیاکانمون...
و توی اون رابطۀ بین خانواده و قبیلهمون رو محکم میکنیم.
شهر ما تاریخ زیادی از خودش نداره...
ولی شمایی که اینجا زندگی میکنید از خودتون دارید، مگه نه؟
درسته.
اوهم...
،سالی یه بار با خانواده و اقوام ضیافت برپا کنید...
درمورد ریشههای مردمتون حرف بزنید...
و داستانهای گذشته رو با خانواده و خواهر و برادراتون بازگو کنید.
با قبیلهی خودمون...
ضیافت؟!
و البته، حتی اگه نژادهامون فرق داشته باشه الان همگی ما خانوادۀ همین شهریم.
درمورد گذشتۀ خودتون بدونید، به همدیگه یادش بدید...
و می خوام با دوستان الانتون پیوندتون رو عمیقتر کنید.
همونطور که از ریمورو ساما انتظار میرفت!
ریمورو ساما!
ریمورو ساما، حالا این «بون» یعنی چی؟
اوم، سوال خوبیه...
منم نمیدونم.
اوه، آره!
کلی غذا رو میذاری تو بشقابا و با خانوادهت خوش میگذرونی، همچین چیزی!
چه عالی!
خیلی راحت فهمیدم!
ریمورو ساما، حرف نداری!
اوه...
جشنوارۀ بون دورهای در ماه جولای است که ارواح...
باشه، بی خیال همچین چیزای پیچیدهای شو!
امروز روزیه که منتظرش بودم...
تکمیل اقامتگاه شخصی خودم.
وای! تاتامی جدید!
اینکه از همۀ خونههای شهر کوچیکتره!
اصلاً برازندۀ شما نیست، ریمورو ساما!
همچین جای دِنجی رو میخواستم که توش احساس آرامش کنم.
بدون هیچ تجمل و زرقوبرقی، جایی که اصلاً ازش خسته نمیشی!
مثل اون آپارتمان ارزون قیمتی که وقتی برای اولین بار به توکیو اومدم، داخلش زندگی میکردم.
ممکنه از داخل تغییر نکرده باشم...
خب، نباید جایی که ازش اومدم رو فراموش کنم.
چرا همچین حالت غمگینی به خودتون گرفتین؟
حالا که تعطیلـم چرا باید با شما ماهیگیری کنم، استاد؟
هنوز هیچی نتونستم بگیرم.
به خاطر اینه که افکار فاسدت رو رها نمیکنی.
مسیرهای شمشیرزنی و ماهیگیری به همدیگه میرسن.
باید خودتو با طبیعت یکی کنی، و در جریان مانا ذوب شی.
با این کار ماهی که هیچی دشمن روبهروت هم نمیتونه...
بعداً میبینمت
کی فکرشو میکرد اون گوبوتا بتونه چشمای منو گول بزنه...
دیدن پیشرفت شاگردم هم خوشحال کنندهست و هم ناراحت کننده.
از فردا تمریناتش رو بسته به پیشرفتی که کرده ده برابر میکنم!
شوخی بود! من همینجام.
وقتی اولین بار دیدمش شبیه به یه یاغی وحشی بود...
.ولی الان یه فرماندۀ شایسته شده
سلام! چه میکنی؟
دارم سازماندهی نیروها رو بررسی میکنم.
اوه، به نظر سخت میاد.
شهر بزرگتر شده و جمعیتش هم رشد کرده.
و به لطف تمرینات هاکورو...
مهارتهای همه به طرز چشمگیری بهتر شده.
حالا که جنگ بزرگی پیش رومون نیست...
بهترین زمان برای ساختن یه ارتش شکست ناپذیر بدون هیچ نقطه ضعفیه.
معذرت میخوام.
براتون چایی آوردم.
!خیلی تغییر کردی، ها
من همون آدم گذشتهم.
نه، تغییر کردی.
خاطرات یک اسلایم که تناسخ پیدا کرده
خاطرات یک اسلایم که تناسخ پیدا کرده!
زمانی که به عنوان اسلایم تناسخ پیدا کردم
اونی ساما، اینجا هم فراموش نشه .
چشم!
یک داستان واقعی: مأمور مخفی سوئه
داستانی از مأمور مخفی سوئه.
دامنۀ وظایف یه مأمور مخفی خیلی وسیعه.
اسکورت...
جاسوسی...
اینجا رو ببین!
با اینا، یه چند وقت میتونیم حال کنیم!
همینطور تحقیق و...
قتل.
دیگه جایی برای امور شخصی باقی نمیمونه.
باید خونسرد و بینقص باشه...
همهش به خاطر اربابش...
و این سرنوشتشه.
درمورد جلسۀ پایگاه کوبولدها...
باید اختلاف زبانها رو به طور دقیق گزارش بدیم.
یادت میاد چی گفته شده؟
بله، تمام کلمات رو.
پس بین رهبر شرقی و رهبر غربی کدوم رو انتخاب میکنی؟
غرب
شرق
ها؟ اِه... خب، پس رهبر غربی رو...
اونی که رُک حرف میزنه، ها؟ خیلی اعتماد به نفست بالا رفته.
!ر... رُک؟
پس اون که شوخـه رو بسپار به من. جملههات رو با "واق" تموم کن.
چـ... چشم! واق.
بفرمایید داخل!
زمانی که به عنوان اسلایم تناسخ پیدا کردم
خاطرات یک اسلایم که تناسخ پیدا کرده
اوم... ریمورو ساما بهم خندید.
چهرۀ ارباب جوان شبیه به ارباب قبلیمون شده.
دقیقاً.
بنیمارو ساما خیلی قویتر از وقتی شده که توی روستا بودن.
،چاپلوسی نکن همهش به لطف ریمورو ساماست.
هی، هاکورو...
پدرم وقتی جوون بود چهجور شخصی بود؟
اون زمان، هنوز روستا کوچیک بود و ارباب...
درحدی که اصلاً نمیشه ..با شما مقایسهش کرد.
شخصیت خیلی بدی داشت.
همچین چیزی رو نشنیده بودم.
فکرش رو میکردم.
آخه این داستان مال وقتیه که هنوز شماها به دنیا نیومده بودید.
واقعاً هوای خوبیه...
من یه اسلایمم.
چرا منی که اسلایمم شکل انسان رو به خودم گرفتم؟
خب این دلیل داره.
وقتی این شهر هنوز کوچیک و ساده بود...
اون با همراهانش از پادشاهی بلوموند به اینجا اومد...
چرا به لونهشون حمله کردی؟!
میمیریم!
نمیتونستم کاریش کنم! کنجکاو بودم!
حرف زدن کافیه! بدوید!
با مشکل.
پادشاهی بلوموند
چی شده؟
...خب راستش
بعد مدتها خواب شیزو سان رو دیدم.
اوه، منم دیدم.
منم.
باید یه سر به قبرش...
اِه... فکر نکنم قبری داشته باشه.
کسی که به آرامش رسوندش ارباب شهر هیولاها بود.
موندم ریمورو سان حالش خوبه؟
پس حداقل بیاید از همینجا براش دعا کنیم.
شیزو سان، ما داریم به خوبی ماجراجوییمون رو میکنیم.
با اینکه هنوز فقیریم ولی به خوبی میگذرونیم.
لطفاً حواست به ما باشه.
حتماً. موفق باشید.
خب، شیزو سان تو خوابت چطور بود؟
راستش، توی لباس یه خرگوش هیولاها افتاده بودن دنبالش.
اوه، حتماً بهش میومده.
وایسا، وایسا! اشتباهی شده!
یعنی به همچین چیزایی علاقه داشته؟
!نه، اینطوری نیست
دریاچۀ سیس - وطن لیزاردمنها
اوه، جشنوارۀ بون، ها؟ .چه تعطیلات فوقالعادهای
.بله
No comments yet. Be the first to leave one.