The first 146 lines.
... جناياتِ عشق
"... جناياتي شنيعاند، بدونِ تيغ و نيز زهر" «مارکي دو ساد»
"... و با آنها آدمي ميميرد، حالآنکه تماميِ شرارت در روح است" «باربي دورو وهاي»
«« پـردهيِ عـنـابــي »» «بر اساسِ داستاني از «باربي دورو وهاي
من 20 ساله بودم و بهتازگي .از مدرسهيِ نظام مرخص شدهبودم
مرا در يک هنگِ بياهميت از رستهيِ پيادهنظام ... به سِمتِ افسرِ جزء منصوب کردهبودند
و بنابراين سريعاً خود را .به پادگانم رساندهبودم
... آنجا واقعاً
بدترين مکاني بود که شانس و اقبالم ميتوانست .مرا برايِ اولين مأموريتم گسيل دارد
اقامتي مشقتبارتر از آن را .نميتوانم بهخاطر آورم
،ليکن در آن سنوسالي که بودم ... و در اثرِ وجد و نشاطِ آن يونيفورم
از آنچه که بعدها غيرِقابلِتحمل بهنظر ميرسيد .رنجِ چنداني نبردم
عاقبت آيا اصلاً اين شهرکِ روستاييِ ملالانگيز چه اشکالي داشت؟
من در آن شهرک، کمتر از درونِ يونيفورمم ... زندگي نمودم
که شاهکاري دلپسند بود از .«خياطخانهيِ «توماسن و پيهد
پادگانِ حقيقيِ من .همان بود
هنگاميکه در آن شهرِ ساکت ... کسل ميگشتم
طبقِ آخرين مُد، لباس ميپوشيدم و .واکسيلهايم را به نمايش ميگذاشتم
به غير از آن يونيفورم و نيز ... اميد به شنيدنِ عنقريبِ غرشِ توپها
هيچچيز علاقهام را .برنميانگيخت
درخصوصِ ميزباناني که بواسطهيِ ... اجارهيِ يک اتاق يافتهبودم
بايد بگويم که ايشان .بورژواتر از همه بودند
: آنان بيش از 2 نفر نبودند .شوهر و همسر
ايشان دارايِ آن نوعي از مهرباني بودند .که تنها در روستا يافته ميشود
،ليکن در آن سنوسالِ من .مشاهدهيِ ديگران برايم لذتبخش نبود
و چندان علاقهاي به کاوش در گذشتهيِ .آن اشخاصِ سالخورده نداشتم
تنها 2 بار در روز وانمود ميکردم .که بخشي از زندگيِ ايشان هستم
،در صبح و در شب .برايِ ناهار و شام
،هيچکس بيشتر از يک سرباز، به راهبان شباهت ندارد .و من درست بدينگونه بودم
،همچون آن محتکرانِ نيکوکاري ... عاشقِ فردايِ خود بودم
،و ادراکم از اقامت بر اين زمينِ خاکي ... مثلِ همان مؤمنينِ عابد بود
،که سپرينمودنِ شبي در جهانِ خارج را .چونان اقامت در منطقهاي جنايتبار ميدانند
اکنون بهمدتِ نيمسال در اين مکاني بودم ... که درست به خاموشي و سکوتِ ميزبانانم بود
،که ناگهان يک روز ... هنگامِ پايينآمدن برايِ شام طبقِ معمول
،در کنجِ سالن ... چشمم به
بانويي جوان افتاد که از وجودش .هنوز حتي يک کلمه نيز نشنيدهبودم
نميدانستم که آيا او در آن زمان و مکان .احتمالاً چهکسي ميتوانست باشد
آخر هرگز هيچکس برايِ صرفِ شام با ميزبانانم .دعوت نشدهبود
ليکن بهنظر ميرسيد که آن بانو .برايِ صرفِ شام در آنجا حاضر شده است
شگفتيِ من از ديدنِ وي در آنجا ... با غافلگيريم آميختهشده
و بهمراتب افزونتر گشت ،هنگاميکه دريافتم او چهکسيست
زيرا 2 ميزبانم وي را بهعنوانِ دخترشان ... به من معرفي نمودند
دختري که مدرسهيِ شبانهروزي را ترکگفته .و قرار بود با ايشان زندگيکُند
.دخترشان
،کاملاً غيرِممکن مينمود که چنين دختري .فرزندِ آنچنان اشخاصي باشد
ميانِ آنان ورطهاي وجود داشت .درست به ژرفايِ اختلافِ نژادي
از همان اولين روزها، بوسيلهيِ آنچه که دختر را از خانوادهاش .متمايز ميکرد، تحتِ تأثير قرار گرفتم
توصيفنمودنِ حالتِ سيمايِ دختر .بسي دشوار بود
چرا که حالتي بود غريب و منحصربهفرد .برايِ دختري به جوانيِ وي
،حالتي بود نه مغرورانه ... نه متکبرانه و نه تحقيرآميز
بلکه بهسادگي .تودار و خوددار
حالتِ تحقير، به ديگران نشان ميدهد ... که وجود دارند
و تلاش دارد تا ايشان را .خوار نمايد
ليکن حالتِ سيمايِ آن دختر، بهخاموشي ميگفت .که شما اصلاً وجود نداريد
اعتراف ميکُنم که از اين چهرهخواني .سردرگم شدهبودم
اگر او را در جهاني ملاقات مينمودم ... که برايش ساخته شدهبودم
و ميبايست سرانجام ... به ديدارش ميرفتم
آنگاه اين بيحسي و توداري .مرا تا اعماقِ وجودم نيش ميزد
،اما او دختري نبود که بتوانستم با وي معاشقه بورزم .حتي بوسيلهيِ چشمانم
بهزودي با نهايتِ بيتفاوتي .به بيحسي و توداريش پاسخگفتم
او چيزي نبود مگر تصويري .که بهسختي ميتوانستم ببينم
و اما برايِ او من چه بودم؟
حاضر بودم تماميِ عمرم را سپري نمايم ... بدونِ انديشيدن
و بدونِ نگريستن به اين .دخترِ متين و خيرهسر
،اما شرايط بر من ضربهاي وارد آورد .همچون صاعقهاي که بدونِ رعد اصابت ميکُند
از هنگاميکه مادمازل«آلبرتين» به منزل آمده بود ... تقريباً يک ماه ميگذشت
و من آنچنان توجه اندکي ... نشان دادهبودم
که متوجه نشدهبودم وي ... در کنارِ من نشسته است
درعوضِ آنکه .ميانِ پدر و مادرش بنشيند
... و ناگهان
هرگز قادر نخواهم بود آن تلاطمِ عاطفي .و بهتزدگي را از ياد ببرم
در هر حال، ما دستهايمان را .برايِ غذا خوردن نياز داشتيم
اما هنوز دستِ او ... دستم را ترک نگفتهبود
که پايش با اقتدار ... به فشردنِ پايم آمد
و تا هنگاميکه شام ادامه داشت .همانجا باقيماند
آن روز .غذايِ چنداني نخوردم
تأثيرِ اين، قويتر بود از ... هر آنچه که شنيدهبودم
دربارهيِ سهولتي که با آن ... زنان ميتوانند دراز شوند
و دربارهيِ نقابي که ميتوانند بر چهره بزنند .تا خشنترين عواطفشان را پنهان دارند
.فکرش را بکُنيد .او 18 ساله بود
ولي آيا واقعاً در چنين سنوسالي بود؟
... اين فقدانِ شرمساري
اين سلطهيِ سهل و آسان ... از طريقِ انجامِ بيملاحظهترين کارها
،وقتي بوسيلهيِ يک دخترِ جوان صورت گيرد .وضعيت را حتي خطرناکتر نيز ميسازد
تماميِ اينها درونِ مغزم تهنشين ميشد ... و بهروشني در ذهنم آشکار ميگشت
عليرغمِ آشفتگي در .هوش و حواسم
بدونِ هيچ ترديدي ... ميدانستم
که اين دختر نسبت به من .هيچ عشقي احساس نمينمود
،اما خواه عشق بود يا نه .هر چه که بود، من آنرا ميخواستم
،و تا انتهايِ شام .ديگر مصمم گشتم
دستِ «آلبرتين» که بيهيچ انديشهيِ قبلي ... به سراغم آمدهبود
اين ميل را به من بخشيدهبود که او را ،از صميمِ قلب، در آغوش گيرم
،درست بههمانگونه که دستش .بر دستِ من چفت گشتهبود
بهمحضِآنکه آرام گشتم ... و در جوانبِ امور تعمق نمودم
کنجکاو گشتم از اينکه قرار بود چه بکُنم .تا وقايعي افزونتر را برانگيزانم
تنها امکانِ در دسترس، در خانهاي .آنچنان بهدقت منضبط، نوشتن بود
پس نامهاي مناسب و درخور .نوشتم
نامهيِ عاجل و مصرانهيِ مردي که پيشاپيش ... جرعه زهري نوشيده است
و اکنون برايِ دومين جرعه .درخواست دارد
،با دختري همچون او ... من بههيچوجه بابتِ
سرنوشتِ نامهام .نگران نبودم
حتي اميد داشتم به ايجادِ ... رشتهاي از مکالمات
.از طريقِ اين مکاتبه
... هنگامِ شام
متعجبگشتم از اينکه ديدم ... چيدمانِ صحنه تغيير يافته است
و «آلبرتين» دومرتبه .ميانِ مادر و پدرش نشسته است
چرا اينچنين تغييري صورت گرفتهبود؟
چه اتفاقي افتادهبود؟
آيا پدر و مادر بهچيزي ظنين گشتهبودند؟
،چطور ميشد که اين زنِ مطمئن و قاطع ... جرأت نکردهبود به من علامتي دهد
،به من بگويد، مرا هشدار دهد و به من بفهماند؟
چرا که ما در رازي مشترک ... همدست بوديم
.خواه عشق بود يا خير
آيا او واقعاً همان زني بود که دست و پايش مخفيانه به زيرِ ميز رفتهبود؟
او بسيار کارها کردهبود، پس نميبايست .از نگريستن به من دستپاچه ميگشت
آيا اون در حالِ نوعي بازيکردن بود؟
آيا داشت عشوهگري ميکرد؟
لابد راهي برايِ پاسخدادن .مييافت
.قطعاً
اگر والدينش ... هيچ سوءظني نداشتند
،اگر اين تغيير ... بر حسبِ اتفاق رُخ داده بود
فردا مرا .در کنارش مينشاندند
... ليکن نه روزِ بعد
،و نه روزِ بعدتر ،نزديکِ مادمازل«آلبرتين» نشانيده نشدم
همو که به نمايشِ همان چهرهخوانيِ غيرِقابلِفهم ... ادامه داد
و نيز به همان حالتِ باورنکردنيِ ... خفيفِ چهره
بر گردِ آن ميزِ .خُردهبورژوايي
او تا جايِ ممکن، بيدلواپسي ،بهنظر ميرسيد
حال آنکه من بطرزِ وحشتناکي .دلواپس بودم
.من مضطرب و خشمگين بودم
و آنچنان اوقاتتلخ و دلخور بودم که ديگر هراسي نداشتم .از اينکه او را در معرضِ سوءظن قرار دهم
.و انتظار ميکِشيدم
.هنوز انتظار ميکِشيدم
برايِ چه؟
برايِ گفتنِ کلامي با صدايِ آهسته ... در حينِ بلند شدن
پوشيده و نهان .در سروصدايِ صندليها
اما از آنجا که ... هيچ اتفاقي نيفتاد
به فکرِ نامعقولترين چيزهايي افتادم .که در دنيا وجود دارد
وحشيانهترين خيالاتي که .صرفاً ميل و هوسم را تشديد مينمود
يک ماه تمام .سپري گشت
و عليرغمِ عزمم مبني بر اينکه ... دقيقاً بهاندازهيِ «آلبرتين» بياعتنا
و نيز بهاندازهيِ وي ... بيتفاوت باشم
و مرمر بر مرمر ... و سردي بر سردي بنهم
ليکن زندگانياي مترصد و گوشبهزنگ را .از سر ميگذرانيدم
،هنگاميکه روز را به پايان ميرساندم ،به اتاقم مراجعت مينمودم
جاييکه در آن ،به نشخوارِ فکري مينشستم
No comments yet. Be the first to leave one.