All Quiet on the Western Front

All Quiet on the Western Front

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

All Quiet on the Western Front (1979)
A Commentary by mohaMax

Tags

other
Published on: 2023-03-17
Downloads: 60
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

این داستان نه یک اتهام است و نه یک اعتراف، و قطعاً یک ماجراجویی هم نیست،

مرگ، برای کسانی که با آن رو در رو شده اند، یک ماجراجویی نیست.

این داستان تلاشی است تا از واقعیت نسلی از مردان بگوید که هرچند تلاش کرده اند تا

از پوستة جنگ بگریزند، اما در نهایت توسط آن نابود شدند. اریش ماریا رمارک

او مشهور ـه به کت اما اسم کاملش هست: استانیسلاو کازینسکی.

او رهبر گروه ماست با شامه ای قوی برای تشخیص غذای خوب و آب و هوای بد.

اما بیشتر برای تشخیص غذا، زمانی که غذایی وجود ندارـه.

اسم من پائول بومر ـه. 18 سال دارم.

چند ماه قبل شش نفر از ما همکلاس بودیم.

سرمون پر شده بود از دانش، انباشته از ایده و امید.

یوزف بن، قرارـه الهیات بخونه.

آلبرت کراپ، قرارـه حقوق بخونه.

فردریک مولر، قرارـه همه چیزی بخونه.

فرانس کمریک، قرارـه که یه جنگلبان بشه.

پیتر لیر، کسی که قرارـه جهانگرد بشه و عشقبازی کن ـه.

ما با دوستانمان هستیم: چاد که قبل از جنگ یه قفل ساز بودـه.

پرخورترین عضو گروهمون.

های وستوس، که برای امرار معاش، زغال سنگ استخراج می کرد. یه آدم مطمئن که کنارت باشه.

و دترینگ، یه کشاورز که به چیزی جز اسب هاش فکر نمی کنه.

همین طور به مزرعه و زنش.

برای ماه ها به خاطر 100 متر زمین با فرانسوی ها جنگیدیم.

اونها به سنگر ما حمله می کنند. ما هم به سنگر اونها حمله می کنیم.

بعد برای این که خط رو حفظ کنند، دوباره به سنگر ما حمله می کنند.

چه کار می کنی؟ صبر کن.

بیا اینجا. بیا. از این طرف.

حالت خوب می شه.

خیلی خُب، رسیدیم. بیا.

سریع تر.

آروم باش، آروم.

پاش زخمی شده. خوش شانس ـه.

حالش خوب می شه.

شما جوانان آهنین ما هستید.

جوانان آهنینی که قرارـه قهرمانان آهنینی بشن.

این وظیفة من ـه و البته باعث افتخار من،

تا شما رو برای ایفای نقش تون در این جنگ بزرگ آماده کنم.

میهن ما به مردانی وظیفه شناس با اراده هایی قوی نیازمند ـه.

این وظیفة من ـه تا ذهن شما رو آماده کنم

تا بهتر بتونید جسمتون رو پرورش بدید

برای قیصرتون ، برای وطن تون.

برای پروردگارتون.

زیرا شما هستید که سرنوشت وطن رو رقم خواهید زد.

و سرنوشت وطن، سرنوشت جهان را رقم خواهد زد.

آلمان کشور پیشرفت ـه،

کشور فرهنگ ...

کشور علم، کشور ایده ها ...

کشور بتهوون،

شیلر، گوته ...

بومر.

آقا.

این چی ـه؟

یه پرنده ست، آقا.

- یه پرنده؟ - بله آقا.

یه چکاوک ـه؟

- بله آقا. - خیلی خُب.

کنار پنجره بود.

- اینجا ... - همین پنجره.

- چقدر شبیه ـه. - ممنون آقا.

اما شما اینجا برای نقاشی، یا شعر گفتن یا خیال پردازی نیومدی.

اومدی؟

نه.

بشین.

آقایون، شما تمامی امتحانات تون رو پشت سر گذاشتید.

همون طور که می دونید، شما فارغ التحصیل شدید.

دوران کلاس درس شما تموم شد.

دوران انجام وظیفه تون شروع شده.

مرخصید. آقای بومر ...

شما بمونید.

سیگار؟

نه، تشکر آقا.

اوه، سیگار نمی کشی.

خُب، عادت خوبی نیست.

اما خیلی بچه مثبت بودن، آدم رو افسرده می کنه.

انگلیسی ها چی می گن؟

- همه اش کار بدون تفریح ... - آدم رو افسرده می کنه.

افسرده ... بله بله، خیلی خُب.

خُب بالاخره، بعد این همه مدت، یه چیزهایی اینجا یاد گرفتی.

کار به جای خودش تفریح هم به جای خودش.

شما دیگه فارغ التحصیل شدید. دیگه زمان تفریح تموم شده.

شما یه آدم خیال پردازی، بومر.

یه خورده نقاشی می کشی یه خورده شعر می گی.

اما حالا دیگه مرد شدی، شما به عنوان یه مرد، وظایفی داری.

وظایفت نسبت به وطن.

منتظر می شی تا فراخونده بشی یا خودت داوطلب می شی؟

خُب ...

البته که شما به ندای وظیفة خودتون پاسخ خواهید داد.

همه تون پاسخ خواهید داد.

همة اعضای کلاس مثل یه مرد برای خدمت به وطن خواهند رفت.

می دونم که به تو افتخار خواهم کرد، بومر.

اگه می شد خوب خوابید، این جنگ اون قدرها هم بد نبود.

- اگه غذا به اندازه کافی گیرت می اومد. - اگه زن به اندازه کافی گیرت می اومد.

زودباش هنریک، غذا رو بکش، همه گرسنه ایم.

خودت که مقررات رو می دونی. اول باید همه جمع بشند.

خُب همه جمع شدن دیگه.

دروغ نگو. من برای 150 نفر غذا درست کردم.

تا بقیه تون جمع نشید غذا رو نمی کشم.

بقیه یا توی درمانگاه هستن یا دارند به تابوتشون گل می زنن.

اِ، ولی من برای 150 نفر غذا پختم.

آه، پس بالاخره یه بار هم که شده همه مون سیر می شیم.

- برای 150 نفر نون داری؟ - آره.

- و سوسیس؟ - تنباکو؟

_ آره، اما ... - خوبه دیگه، تقسیم کن !

بذار ببینیم، نون کافی برای ...

به هر نفر دو سهم می رسه !

جدی؟ دو برابر !

من فقط می تونم برای 80 نفر غذا توزیع کنم.

ستوان برتینک اومد.

بوش که خوشمزه می آد، گروهبان.

مچکرم قربان.

چقدر خوبه که هر چند وقت یه بار این رو در خط مقدم ببینمیم، مگه نه کازینسکی.

بله قربان، درست می فرمایید قربان.

نوش جونتون.

مچکرم قربان.

- زودباش دیگه، خودت شنیدی چی گفت. - آره، اما نگفت که ...

ببین ... ما افراد دستة دوم هستیم.

تو هم آشپز دستة دوم هستی.

تو برای 80 نفر غذا نـپختی، تو برای دستة دوم غذا پختی.

و ما هم ... لعنتی، ما هم عضو دستة دوم هستیم.

باشه، ولی این درست نیست.

زود باش !

زود باش، زرنگ بازی در نیار.

این درست نیست. باید یه نظمی برقرار باشه.

درست نیست. من این همه غذا درست کردم ...

زود باش، زودباش، دو برابر بریز!

امروز یه روز خوب ـه..

همه مون اندازه دو نفر غذا خوردیم و نامه ها هم رسیدن.

چمن ها مثل نیزه های بلند در حرکتند.

پروانه های سفید با نسیم گرم هوا در پروازند.

در روزهای گذشته چند بار تا پای مرگ رفتیم و برگشیم؟

بهترـه که اصلن بهش فکر نکنیم.

باید فقط از این دنیا لذت برد.

همه چیز جدید و عالی ـه.

گل های شقایق قرمز، غذا خوب،

سیگار و نسیم تابستان.

پائول ! پائول !

داریم می ریم دیدن کمریک.

پرستار! می دونید فرانس کمریک کجاست؟

بله، اون قسمت باید باش ـه.

فرانس.

حالت چطورـه؟

یکی ساعتم رو دزدیده.

- حروم زاده ها ! - بهت هشدار داده بودم فرانس.

- می دونم. - به دکتر می گیم.

به زودی برمی گردی خونه.

راست می گی؟

- همین روزا. - رنگ و روت خوب ـه، فرانس.

احساس می کنم ... حالم خوب ـه.

پام، خیلی درد می کن ـه.

خیلی سرـه.

این درد بلیط خونه رفتنت ـه.

باید ممنون این درد باشی.

یه هفتة دیگه داری جلوی ایوان خونة خانم هامرشمیت سیگار می کشی،

و داری برای کاترین هامرشمیت خالی می بندی.

برای چند تا سیگار آوردیم و یه تیکه پنیر از طرف کت

و شونه ات هم توی جعبه تنباکو ـه.

لطفن بذارشون زیر تختم.

قایمشون کن. آخه اونها ساعتم رو دزدیدن.

فرانس، این ها رو هم می خوای برگردونی خونه.

چرا نبرم؟

خُب، تو که برای برگشت به خونه به چکمه ها نیاز نداری.

می تونیم معامله کینم. من این ها رو ...

نه ! این چکمه ها رو مادرم بهم داده.

- شاید بتونی این ها رو بهم قرض بدی؟ - نه.

تو خیلی زودتر از ما بر می گردی خونه.

درسته، دیگه لازم نیست منتظر مرخصی باشی.

خدمتکار. خدمتکار !

کسی نمی آد. هیچ وقت نمی آن.

یه نفر رو می آریم.

- وقتی برگردی خونه اوضاع فرق می کن ـه. - وقتی برگردی خونه ...

- دوباره دور هم جمع می شیم. - فردا دوباره می آیم.

- من فردا برمی گردم. - مچکرم. مچکرم.

من برمی گردم خونه.

ساعتم رو پیدا کنید.

پیداش می کنیم.

فکر می کنی اهمیتی به فرانس نمی دم.

معلوم ـه که برام مهم ـه.

اگه می تونستم پاش یا جونش رو نجات بدم، حاضر بودم روی سیم خاردار راه برم، می دونی که.

اما جایی که دارـه می رـه به چکمه هاش نیازی ندارـه.

جایی دارـه می رـه که به هیچ چیز نیاز ندارـه.

اما چکمه های من کهنه شدن، واقعن کهنه شدن.

چرا باید یه مشت خدمتکار لعنتی اون چکمه ها رو بردارند

اما هیچ کدوم از رفیقاش برندارنش؟

حق با اون ـه، پائول.

می دونم.

بسیار خُب، کنریک.

بسیار خُب، کنریک.

اون ها پام رو قطع کردن.

اوضاع می تونست بدتر باش ـه.

وگلر دست راستش رو از دست دادـه، که خیلی بدترـه.

تازه تو می ری خونه.

راست می گی؟

البته.

راست می گی؟

بعد از این که عملت کردن.

فکر نمی کنم.

حرف بی خود نزن.

دوست داشتم جنگلبان بشم.

جنگلبان هم می شی.

الان پاهای مصنوعی فوق العاده ای می سازن.

به عضله ها وصل می شه. هر کاری می تونی انجام بدی.

اگه ساعتم رو پیدا کردی، بفرستش خونه.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left