The first 200 lines.
سلام خانما، امروز چه روزیه؟
کریسمس. - کریسمس.
کریسمسه!
خب، میتونیم آهنگ «کریسمس مبارک» رو بخونیم؟
من میخونم. - باشه، تو بخون دانیل.
تو صدات خوبه. - و شما هم همراهی کنین.
همینطور بخونید. میخوام به همه نشون بدم کریسمس کجا هستیم.
حدوداً ساعت شش و نیم شبه.
و این... این بالکن ماست.
سلام.
سونامی سال ۲۰۰۴ اقیانوس هند با هیچچیز دیگه قابل مقایسه نبود.
هیچکدوم از ما قبلاً چیزی شبیه به این ندیده بودیم.
این بزرگترین شکاف در تاریخ بود.
همین حالا فاجعه در جنوب آسیا در حال وقوعه.
قویترین زلزله در چهار دهه اخیر.
یک فاجعه با ابعاد سرسامآور.
میبینم که خیلی سریع حرکت میکنه، و بعد صدای شوهرم رو شنیدم...
و اون اول از همه بلعیده شد.
صدای مادرم رو شنیدم که فریاد میزد: "نمیخوام بمیرم."
گفتم: "آره، باشه، بریم شنا کنیم."
ترسم رو فراموش کردم.
نمیتونستم به کسی که کمک میخواست، نه بگم.
آره، گریه نکن. تو دختر خوبی هستی. تو دختر قویای هستی.
آدمهای فوقالعادهای قد علم کردند و خودی نشان دادند.
اونا تونستن برای یک روز قهرمان باشن.
چند روز قبل به کائو لاک رسیده بودیم.
و یادمه خیلی، خیلی گرم بود.
و یه... یه پیادهروی طولانی با این کولهپشتیهای بزرگ داشتیم.
و بعد از اون پیادهروی طولانی و پر گرد و خاک،
پیاده کردن اون کولهها و... و برای اولین بار رفتن تو دریا
واقعاً... ...باورنکردنی بود.
منطقه آرام مای خیلی دوستداشتنی بود.
خیلی مهموننواز و صمیمی بود.
کلبههای کوچک زیادی داشت که درست پشت خط آب قرار گرفته بودن.
توریستها عاشقش بودن.
صبح روز ۲۶ دسامبر، با پدر و مادرمون صبحانه خوردیم.
من ۱۵ سالم بود و برادرم تئو ۱۱ سالش.
مامان و بابا، از همون بچگی عاشق گشت و گذار بودن.
هردوشون خیلی سفر کرده بودن.
و بعد، وقتی که با هم ازدواج کردن و ما رو داشتن،
میخواستن این روحیه رو به ما هم منتقل کنن و... و ما رو هم به گشت و گذار ببرن.
تئو، به عنوان برادر کوچیکتر، همیشه کنارم بود و دنبالم میاومد.
اون موقعها ما بهترین دوست بودیم و خب، همه کار رو با هم انجام میدادیم.
فقط یه کم وقت داشتیم قبل از اینکه بریم بیرون
برای یه سفر غواصی با اسنورکل درست نزدیک ساحل.
و خب، یه روز عالی دیگه در تایلند بود.
در اون زمان، این منطقه درگیر جنگ بود.
خشونت زیادی وجود داشت.
شورشیهایی بودن که میخواستن استقلال داشته باشن
و با دولت اندونزی میجنگیدن.
من فیلمبردار و فیلمسازم...
و کارم اینه که نشون بدم تو آچه چه اتفاقی میفته.
من و همسرم فقط سه ماه بود که ازدواج کرده بودیم.
هنوز خونه مادرم زندگی میکنیم.
با مادرم خیلی صمیمی بودم.
مرز رو بستن.
از ورود همه خارجیها جلوگیری شد.
بنابراین، بهم گفتن تا وقتی تو
محدوده... محدوده همین جایی که هستم بمونم، مشکلی نیست.
موجسواری بخش بزرگی از زندگی من بوده،
و موجسواری تو مناطق استوایی بهترین چیزیه که وجود داره.
یه روز زیبا بود...
اما بعد زلزله شروع شد... و خیلی بزرگ بود.
مردم از قبل تو خیابونها بودن.
و سعی کردم وایستم، اما... اما نمیتونستم.
مادرم رو میبینم...
و اون به من گفت که،
"میتونی این بار فقط کنار من باشی؟"
و من فقط گفتم: "نه، واقعاً باید این رو فیلمبرداری کنم،"
"و وقتی همه چیز تموم شد، زود برمیگردم."
و مادرم گفت: "وقتی کارت تموم شد، من خونهام."
در سال ۲۰۰۴، من تو مرکز هشدار سونامی اقیانوس آرام کار میکردم.
و شیفت بودم.
تازه برای یه چرت کوتاه دراز کشیده بودم.
و یه جورایی تو اون حالت بین خواب و بیداری بودم،
که آژیر به صدا دراومد.
و همون موقع با نگاه کردن به پیجر یه حدسهایی زدم،
که این میتونه یه زلزله بزرگ باشه.
به بزرگی هشت رسیدیم که واقعاً خیلی زیاده.
و مکانش رو پیدا کردیم،
که حدود ۱۵۰ مایل دورتر از باندا آچه تو اقیانوس هند بود.
این آدرنالینم رو به اوج رسوند...
چون زلزلهای که زیر اقیانوس اتفاق میفته
در واقع کف اقیانوس رو بالا میبره.
تصور کنید یک خط ۱۰۰۰ کیلومتری آب به صورت عمودی بالا میره،
و بعد آب، معلومه که اوج میگیره،
و بعد جاذبه اون رو به پایین میکشه.
وقتی جاذبه اون رو به پایین میکشه، موج از هم جدا میشه
و به دو جهت مختلف پخش میشه.
و هر چی به ساحل نزدیکتر میشی،
چیزی رو که ما به عنوان موجهای اقیانوسی میشناسیم، نمیبینی،
من بیشتر شبیه یه غلتک آبی تصورش میکنم
که راهش رو به داخل خشکی باز میکنه.
اما ما مرکز هشدار سونامی اقیانوس آرام هستیم،
پس تمرکز ما روی اقیانوس آرام بود، که تو این مورد، اقیانوس اشتباهی بود.
و ما اساساً پیامی فرستادیم و گفتیم،
"خطر سونامی خطرناکی در اقیانوس آرام وجود ندارد."
اما در اقیانوس هند، سونامیها نادرن،
و برای همین کلاً هیچ سیستمی نبود، هیچ مرکز هشداردهندهای،
سیستمهای ثبت سطح آب هم خیلی کم بودن.
حتی هیچ راهی برای تماس باهاشون نبود،
اما حتی اگه راهی هم برای تماس بود،
هیچ جوره نمیشد قبل از موج بهشون هشدار داد.
ما پریدیم تو ماشینمون،
و دوربین و سهپایه رو دادم به زنم.
این همه ساختمون فروریخته رو میتونستم ببینم،
و این همه آدم مجروح.
اما دارم فکر میکنم که شاید تموم شده باشه.
مطمئن نیستم.
بعد از زلزله،
همه خانوادهام رفتیم بیرون از خونه.
من تازه کادوی تولدم رو از پدرم گرفته بودم،
یه هندیکم.
برای همین هرجا میرم،
از هر چیزی که به نظرم جالبه فیلم میگیرم.
همه فامیل دور و نزدیکم اومده بودن باندا آچه
برای آماده شدن عروسی پسرعموم.
ما قبلاً همه چی رو آماده کرده بودیم، با اون لباس قشنگ،
برای همین همه خانواده عروس دور هم بودیم.
به قیافه همه اعضای خانوادهام نگاه میکنم...
هیچ کدومشون وحشتزده نیستن.
اصلاً وحشتی در کار نیست.
یه سکوت عجیب و غریبی بود، حس خیلی سنگینی داشت،
و بعد یهو صدای "بوم، بوم، بوم" از طرف دریا شنیدیم.
خب، شبیه صدای بمب بود،
و زنم گفت، "این حتماً موجه." و من یه جورایی فکر نمیکردم موج باشه.
اصلاً به نظرم شبیه موج نبود، به هیچ وجه، اما حق با اون بود.
انگار آب سفید بود،
و پر از کفهای قهوهای و سفید، زرد بود. و کلی آشغال توش.
خیلی ترسناک بود...
و نمیدونستم قراره چی بشه.
ولی میدونستم که باید برم.
سوار ماشینمون شدیم،
برای همین تخته گاز رفتیم و مستقیم بالا.
خب، وقتی از کنار ساحل پیچیدیم...
تو آینه بغل نگاه کردم و همون موقع بود که واقعاً موج رو دیدم.
به یه تپه رسیدیم،
و کاملاً محاصره شده بودیم
توسط آب خروشان، فقط چند ثانیه بعد از اینکه رسیدیم.
خب، ما داشتیم تو مسجد جامع فیلم میگرفتیم.
و بعد یهو، زنم روم فریاد کشید.
دندی! دندی! - چی؟
باید بریم، آب داره میاد!
و این قضیه از قبل، خیلی گیجم کرده بود.
و بعد، یهو، اولین آب رو میبینم که داره میاد.
و داره به سمت خونهام میاد.
برای همین، پریدم تو جیپ.
و بعد، مردم شروع کردن به بالا رفتن از پشت جیپ.
میتونم دو تا زن مسن رو وسط خیابون ببینم،
گیج و ترسیده،
و میبینم که یکیشون نابیناست.
برای همین، از ماشین میپرم بیرون. این کارو کردم. از ماشین پریدم بیرون و بعد گرفتمشون،
مثلاً، خیلی سریع، شاید یه دقیقه طول کشید، و بعد ما رفتیم.
مامان چی؟
آب قبلاً بهش رسیده.
بیا ببریمش.
مامانم رو یادم میاد.
قبلاً بهش گفته بودم که برمیگردم.
دارم گریهام میگیره، رفیق. واقعاً متأسفم.
فقط یادمه که...
واقعاً باید نجاتش بدم.
بعد از فوت پدرم، اون تنها کسیه که برام مونده.
و، خب...
ما همینطور به سمت خونهام رانندگی میکنیم.
از قبل شلوغی و هرج و مرج شده.
مردم وحشتزده میدون.
و میتونم بشنوم...
Air laut naik! Air laut naik!
"آب داره از دریا میاد!"
بالاخره به ورودی روستامون میرسیم.
مثلاً، همه دارن سعی میکنن از روستا خارج بشن،
یه وضع واقعاً آشفته و وحشتزده.
منتظر مامانم بمونم؟
یا همینطور رانندگی کنم تا جون این همه آدم رو تو جیپم نجات بدم؟
برای همین، یه لحظه وایمیستم.
آب واقعاً دیگه بهمون نزدیک شده.
و یهو، مامانم رو میبینم.
بالاخره بهش میرسم.
اون شادترین لحظه زندگیم بود، رفیق.
و بعد ما همینطور به رانندگی ادامه میدیم...
اما من میتونم آب رو حس کنم،
و تو آینه ماشینم میتونم ببینم...
آب خیلی بالا اومده.
و من فقط، مثلاً، "این چیه؟"
من و زنم به زمین افتادیم...
و بعد موج بزرگ ما رو با خودش برد.
اون موقع تو زندگیم، هرچیزی که نیاز داشتم رو داشتم.
بچه بزرگمون چهار ساله بود،
و بچه دوممون یک و نیم ساله.
وقتی آب زد، من چهار سالهام رو بغل کرده بودم.
زیر تودهای از آوار بودم.
سعی کردم خودمو بکشم بیرون.
بچهام رو محکم نگه داشتم.
فقط محکم نگه داشتم.
پدرم سرمون فریاد زد، "برین طبقه دوم! همه!"
من از همه چی فیلم میگیرم...
چون میخوام این ضبط...
اگه امروز مُردم، هدیهای به دنیا باشه.
از بالکن،
ما کلی آدم دیدیم که کمک میخواستن.
No comments yet. Be the first to leave one.