The first 200 lines.
... ، در طول سفرم به سوي مرز
تمام راهو داشتم به ... . حادثه " پيره " فکر ميکردم
اجساد پناهندگان آسيايي ... که مقامات يوناني
... از دادن پناهندگي سياسي ...
به اونها امتناع کرده بودن ... . روي آب شناور بود
... زماني که در حين عبور از اقيانوس آرام
... اونهارو در يه کشتي يوناني پيدا کردن ...
تصميم گرفتن که خودشونو از کشتي به دريا ... . بندازن و به زندگي خودشون خاتمه بدن
چطور کسي وطنش رو ترک ميکنه ؟
چرا ؟ و به کجا ؟
اين شبيه همون آواز قديمي نيست ؟
" . از ياد مبر که زمان سفر رسيده "
" . باد چشمانت را به دوردست خواهد برد "
، ستوان تساکيريديس مانوس ! تحت امر شما
حالت چطوره ، ستوان ؟ - . خيلي خوبم ، جناب سرهنگ -
. سرباز کوانوس ميشل
. من از مرز نميترسم
ولي يه قدم اشتباه . ميتونه باعث مرگ بشه
. سرباز تساکيريس ايانس
. سرباز آروانيتيس يورگوس
. زمان در اينجا از حرکت ايستاده
. سرباز لازاريديس يورگوس
. سرباز آناگنوستو کنستانتينوس
شبها نميتونم هيچ صدايي بشنوم . جز صداي خروش آب رودخونه
ميدوني مرز چيه ؟
اين خط آبي رنگ . انتهاي خاک يونانه
... اگه يه قدم ديگه بردارم
... ، يه جاي ديگه ام
. يا اينکه مُردم ...
صداشو ميشنوي ؟
. نه
. سوار شو بريم
اين دفعه سومه که بخاطر اين کار . گيرت انداختم
، اگه يه بار ديگه بگيرمت . ميندازمت زندان
ميفهمي چي ميگم يا نه ؟
پارسال ، يه کارتن سيگار ... که روي آب شناور بود
باعث درگيري با مرزبان هاي اونطرف ... . و مرگ ده نفر شد
ميدوني اينجا چه روابطي برقراره ؟ . هيچ چيزي نميتونه جلوشونو بگيره
! برو ، زود ازاينجا گمشو
حالت چطوره ، پسر ؟ - . خوبم ، قربان -
اون روستاهاي برف گرفته رو ميبيني ؟
اين يکي ، نزديکترين روستا . به خط مرزيه
: محلي هاي اينجا بهش ميگن . " اتاق انتظار "
ميدوني واسه چي ؟
بخش متروکه ـي اين روستا ... يه پناهگاه بوده
سالهاست که ... ... پناهندگان کشورهاي مختلف
... ، کشورهاي همسايه و باقي کشورها ، ...
کردها ، ترک ها ، ... ... ، آلباني ها ، لهستاني ها
، روماني ها ، ايراني ها ... ... که ميخوان غيرقانوني
با درخواست پناهندگي سياسي ... . از مرز رد بشن
دولت يونان اونهارو در . اون قسمت روستا نگه ميداره
، ولي با گذشت زمان . تعدادشون بيشتر شد
. تا اينکه کل روستا رو اشغال کردن
اونها منتظر ويزان . که به يه جاي ديگه فرستاده بشن
و برا اونها اين " جاي ديگه " يه ... معناي افسانه اي و عجيبي
. پيدا کرده ...
کجا بودي ، پيرمرد ؟
رفتم يه نگاهي . به دور و اطراف بازار بندازم
شما هم با اينايي ؟ ! قيافت آشناست
، اه ... توي تلويزيون ديدمت درسته ؟
... واقعا
واقعا ؟
يک
سه
... هفت ... هفت ... هفت
. نه ...
، روز مه آلودي بود . سرد و مرطوب
، تنها در يک لحظه ... پرتو ضعيفي از نور خورشيد پيدا بود
که اونم بين ... . ابرها ناپديد شد
داري فيلم ميگيري ؟ - . آره -
: ما کُرديم
... بعد از بمباران شيميايي
. مجبور شديم کشورمون رو ترک کنيم ...
وقتي به رودخونه اي ... در کنار مرز يونان و ترکيه رسيديم
. ديگه نتونستيم جلوتر بريم ...
: من يه آلبانيايي ام
به محض اينکه از مرز گذشتم . بدبختي هام شروع شد
همونطور که ميدونستم ... مرگ رو پشت سر گذاشتم
. تا بتونم به آزادي برسم ...
هيچوقت توي زندگيم . اينطوري فرار نکرده بودم
باورم نميشد که بتونم . با اين سرعت بدوم
: من يه ايرانيم ... هيچوقت توي زندگيم آرزو نميکردم که بخاطر ناشنوايان عزيز قسمت هاي ) ( فارسي هم زيرنويس شد
. ماه رو محکوم به مردن بکنم ...
، ماه با اون همه زيبائيش . با اون همه قشنگيش
... ماهي که به هر حال ... اصلا بدون وجود ماه شايد زندگي
، مفهوم امروز رو نميتونه داشته باشه ... ... مفهوم قشنگي که امروز براي انسان داره
. شايد نتونه داشته باشه ... . نميتونه داشته باشه
اما من اون لحظه يادمه ... که ميخواستم ماه بميره ، ميخواستم ماه درنياد
بخاطر اينکه با نورش ، شايد ما معلوم بشيم ... . و مارو دستگير بکنن
و هميشه آرزو ميکردم که مهتاب نشه . نفرت داشتم از مهتاب
چيزي که هيچ موقع توي زندگيم ، هيچ موقع ياد نداشتم که . نفرت از چيزي به اون زيبايي داشته باشم
ولي نميدونم چرا ، شايد وحشت از مردن بود
يعني راه پشت سر من جز مرگ چيزي نبود
. اگه من اون مسير رو نميتونستم رد بشم
. فقط و فقط ميتونم بگم که ... مرگ منتظرم بود
دوباره چرا ؟
. مطمئنم که اون مرد رو ميشناسم
که چي بشه ؟
. هيچي . ادامه بده
ميخوام توي آرشيو . عکاسي يه نگاهي بندازم
، وقتي کارت تموم شد . برگرد روي همون تصوير
باقي عکس ها اينجا . و اونجا هستن
چيز ديگه اي لازم ندارين ؟ - . نه -
ميشه انگليسي صحبت کنيم ؟
. آره ، ولي زياد وقت ندارم
... متاسفم ، که باعث ناراحتي شما شدم
. ولي منم بايد کارمو انجام بدم ...
ميشه لطفا يه سيگار به من بدين ؟
. موضوع همسر سابقتونه
دارم در مورد ناپديد شدنش . اطلاعات جمع ميکنم
در حال حاضر چه فرقي ميکنه ؟
، يه سياستمدار ناپديد شده . اين چيزي نيست که روزانه اتفاق بيفته
. مخصوصا اگه به اين طريق رخ بده
... همه چيز يه باره اتفاق افتاد ... بدون هيچ دليل روشني
، به همين سادگي ... از پارلمان خارج ميشه
خب چرا حالا ؟
بعد اين همه سال ؟ ... اين مال گذشته ـست
. من يه زندگي جديد رو شروع کردم از جون من چي ميخواي ؟
خيلي از مسائل هستن . که هنوز روشن نشدن
اون بعد از چهل روز ... برميگرده
: و ميگه که هيچي يادش نمياد ؟
هر چيزي که ميدونستم . رو به پليس گفتم
حتي اگه شما ... به من کمکي نکنين
. بازم کار خودمو ميکنم ...
... به تازگي يه جايزه واسه کتابش گرفته
" . سودازدگيِ پايانِ قرن "
، منو ببخشين . ممکنه شوهرم نگران بشه
آماده اين ؟
... برنامه امشب ما در مورد يک واقعه ـست
که رهبران سه حزب ... ... اصلي سياسي رو
. براي اولين بار ، گرد هم جمع کرده ...
. نشستي که داراي اهميت تاريخيه
... و شايد بتونه تغيير بده
. سودازدگيِ پايانِ قرن
: مقدمه
چرا نميتوانيم فرض را بر اين گيريم ... که اين خطوط را
در 31 دسامبر سال 1999 نوشته ام ؟
موسيقي پخش کنيم يا به صحبتمون ادامه بديم ؟
. دوباره ميگيريم
! لطفا همه ساکت باشن
... برنامه امشب ما
... يک .. دو ... سه
... يک .. دو ... سه
هنوز اينجايي ؟
رئيس کل کجاست ؟
داره سعي ميکنه که باب ميل . رهبران سياسي رفتار کنه
. بفرما اومد
. داشتم دنبالتون مي گشتم
گروه رو تا . دو سه روز ديگه لازم دارم
. ببينيم چي ميشه
. يه چيزي فهميدم
. يه مسئله خيلي مهم
چرا توي تاريکي نشستي ؟
. دارم از خستگي ميميرم . ده ساعت تکرار و بازخواني داشتيم
. هيچوقت همچين چيزي نديده بودم
. آخرشم با موسيقي يکي نميشد
ميخواي دوباره برگردي ؟
. ببين کتابشو چجوري تموم ميکنه
: با يه سوال
... با کدام واژه هاي کليدي مي توانيم
يک روياي جمعي جديد بسازيم ؟ ...
ميتونم بيام داخل ؟
ضبط صوت دارين ؟
اين آخرين پياميه که . ازش برام رسيده
. توي دستگاه پيغام گير بود
سه روز بعد از . دومين ناپديد شدنش
. اميدوارم شاد و خوشبخت بشي
ولي من نميتونم . توي اين سفر کنارت باشم
. من فقط يه مهمونم
هر چيزي رو که لمس ميکنم . عميقا آزارم ميده
. اين صداي خودشه ، مطمئنم
. احساس ميکنم به چيزي تعلق ندارم
. در باز بود . طبقه پايين منتظرتيم
: همونطور که يه روزي با تکبر ميگفتم
" هيچ چيزي از خودم ندارم "
ولي حالا ياد گرفتم . که هيچي به هيچيه
. هيچي به هيچي
ميتونم اينو قرض بگيرم ؟
وقتي بعد از ... اولين ناپديد شدنش برگشت
. دوباره به روال سابق برگشتيم ...
. مثه غريبه ها رفتار مي کرد
. انگار نبود
. نااميد شده بودم
... بهش پيشنهاد دادم
که توي اين سفر ... . همراهش باشم
. سفري که از تالار پارلمان شروع ميشد
. و سعي کرد که يادش بمونه
. مخالفتي نکرد
. موافق بود
صداي کي بود ؟
! اه ... متاسفم
. نزديکاي کريسمس بود
. جلوي ويترين يه مغازه ايستاده بوديم
دقيقا نميدونم . که به چي نگاه مي کرد
به سه مرد دانا يا به ستاره مقدس ؟
. به سمت خيابون راه افتاد
... بعد اونجا منتظر ايستاد
و سوار يکي از اتوبوس هاي ... . بين شهري شد
، در طول اين سفر . از پشت شيشه بيرون رو نگاه مي کرد
... ميتونستم ببينم که داره
No comments yet. Be the first to leave one.