The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
چی؟ ای بابا. این دیگه کسشعره.
- حتماً یه اشتباهی شده. - به من میگی؟ مال من منفیه.
چطور ما مثبتیم و تو منفی؟
چیه، آزمایش ایدزه؟
نه، تست عصبروانشناختیه.
آره، رفتیم پن که یه تست کامل عصبروانشناختی بدیم
ببینیم هیچکدوممون اِیدیاچدی داریم یا نه.
و طبق این مزخرف، من و دنیس داریم.
- که دروغه. - خودتون رو خوششانس بدونید.
- حداقل حالا یه بهونه دارید. - بهونه برای چی؟
برای اینکه چرا زندگیتون اینقدر به گه کشیده،
چرا هیچ غلطی نکردید، چرا از پن افتادید بیرون.
نه، نه. ما از پن اخراج نشدیم، خب؟
خودمون تصمیم گرفتیم فارغالتحصیل نشیم.
آره، فقط تصمیم گرفتیم امتحان آخر رو ندیم
چون، خب، حواسمون با یه مشت چیز دیگه پرت شد.
آره، ولی حواسپرتی مگه اصلِ ماجرای اِیدیاچدی نیست؟
بس کن. این...
نه، حواسمون با چیزایی مثل سکس، مواد و راکاندرول پرت شد،
همون چیزای کوفتیِ عادیِ دانشجوها.
- حواسپرتیهای نوروتیپیک. - دقیقاً.
تمام عمرم فکر میکردم مغزم پرِ گهه،
بیشتر چون مامانم وقتی خواب بودم یه توتسی رول میکرد تو گوشم.
صبح بیدار میشدم، پیداش میکردم و فکر میکردم
- واقعاً توی مغزم گهه. - که شبها از سرت نشت میکنه؟
فکر کنم چون خیلی دوستم داشت و میخواست خونه نگهم داره،
- میفهمی؟ - حتماً، آره.
بعد بالاخره زرنگ شدم و دستِ حقهٔ محبتش رو خوندم،
و فهمیدم احتمالاً واقعاً یه جور اختلال دارم.
من که مطمئن بودم داری.
و حالا دیگه هیچ بهونهای ندارم. میتونستم برم پن.
داداش، من یه مغز فراری دارم که تو دندهٔ یک گیر کرده.
آره.
تو یه مغز سوبارو داری با دو تا لاستیک پنچر.
آره مک، تو دبیرستان حتی نمیتونستی درس بخونی بدون اینکه عصبانی شی
و همهٔ مدادهات رو بشکنی...
همهٔ کتابهاش رو پرت میکرد اینور و اونور.
اینطور نیست.
باشه، آره، ولی... مال من چی نوشته؟
مثلاً مغز من چه ماشینیه؟
- این باید جالب باشه. - اِ...
«نامشخص.»
- اِ، چی؟ - چی؟
میخوان برای آزمایشهای بیشتر دوباره بری.
- باید برگردم؟ - آره.
نمیفهمم چرا اینقدر براتون مهمه.
یعنی، شما همینی هستید که هستید.
و دربارهٔ پن هم...
تنها دلیلی که شما دوتا واردش شدید پول من بود.
مغزتون هیچ ربطی بهش نداشت.
باشه فرانک، اینو میبینیم.
دی، داری به همون چیزی فکر میکنی که من میکنم؟
- دی؟ - هوم؟ هومهوم؟
داری به همون چیزی فکر میکنی که من میکنم؟
صددرصد.
عالیه. پس با هم بگیمش.
- عاشقشم. - ما...
فقط باید بهم بگی قرار بود چی بگیم.
همین الان گفتی میدونی دارم به چی فکر میکنم.
دروغ گفتم. یه لحظه حواسم پرت شد.
میخواستم بگم باید برگردیم دانشگاه.
- پشمام، جدی؟ - آره.
- آره. - اوه! باشه. خوشم اومد.
- میخوای دوباره با هم بگیم؟ - نه. خودم میگم.
- برمیگردیم دانشگاه. هوم. - برگشت به دانشگاه. گفتیمش.
واو، اینجا رو ببین.
حالا که میدونیم اِیدیاچدی داریم نمیدونم کجا بشینیم.
شاید همون ردیف جلو بشینیم، نه؟
هوم. که وقتی تیراندازه شروع کرد به شلیک، از سر راهش دور باشیم.
صبر کن. هی، این کارو نکن.
ناراحتکنندهست.
- خیلی... خیلی تریگرکنندهست، میدونی؟ - آره.
با این حال، خوبه که قبل از رسیدن به ما مجبور بشه
چند ردیف رو سوراخسوراخ کنه،
- میفهمی چی میگم؟ - آره.
- آره. یه کم وقت میده در بریم. - دقیقاً.
- آره. - چیکار میکنی؟
بهبهبه، ببین کی اینجاست؛ بچهپولدارهای کوچولوی خنگ.
اِ، ما خنگ نیستیم.
خودت خنگی.
- کل جوابت همین بود؟ - فکر کنم. من...
- فکر کردم تو... - منظورم این نبود.
یه لحظه وقت بده. یه چیز دیگه پیدا میکنم.
دیگه دیر میشه. اینجا چیکار میکنی؟
اومدم ثابت کنم میتونستم برم پن.
برای همین همینجا ردیف جلو نشستم،
چون میخوام حواسم جمع باشه.
یادداشت برمیدارم و البته،
اگه تیراندازه شروع کرد به شلیک، میتونم در برم.
- خب، شروع کنیم. - چی؟
تو اینجا چیکار میکنی؟
داریم مثل فیلم «بازگشت به مدرسه» رادنی دِینجرفیلد عمل میکنیم.
«بزن بریم مهمونی!»
باشه فرانک، ما قرار نیست کارِ «بازگشت به مدرسه» رو دربیاریم.
فقط داریم برمیگردیم دانشگاه.
چه فرقی میکنه؟
فرقش اینه که حواسمون جمعه، درس میخونیم و تمرکز میکنیم.
- تو بار توضیح دادیم. - احتمالاً گوش نمیکردم.
- یعنی الان همهمون اِیدیاچدی داریم؟ - انگار.
من نه. ببین کارتهای یادداشتم و مدادهام چقدر مرتبان.
تمرکزم خفن بالاست.
باشه خرخون.
دیگه هیچکس از کاغذ استفاده نمیکنه، خب؟
همهچی کامپیوتریه، احمقِ خنگول.
- دی. - ببخشید. نمیدونم.
فکر کنم این تشخیص داره اعتمادبهنفسم رو بههم میریزه.
یه لحظه صبر کن.
اگه شماها نمیخواید حال کنید، یکی دیگه رو پیدا میکنم.
آها. عینکی اینجاست.
با من بیا. نشونت میدم دانشگاه واقعاً یعنی چی.
میریم مهموونی.
خب، اینو بگیر. وقتی استاد اومد، بگو این بچه رو اجاره کردم.
بیا. بریم.
بریم. بیا. بلند شو.
یه جورایی شبیه قاچاق آدمه.
- همینطور به نظر میاد، نه؟ هرچی. - آره.
میدونی چیه؟ فکر کنم باید یه کم ریترال بزنم که تمرکز کنم.
نه، نه، نه. دی، این کارو نکن.
خودت میدونی آخرش به کجا میکشه.
از ریترال شروع میشه، بعد میرسی به کوکائین،
بعدش کراک میکشی، بعد هم کراک بیشتر.
خب؟ این کارو نکنیم، باشه؟
بدترین حالت، اگه دیدیم امتحان رو پاس نمیکنیم،
همون کاری رو بکن که همیشه میکردی. با استاد بخواب.
اوه. فکر کنم این یکی باید بیفته گردن تو.
خب، نه، مطمئن نیستم. یعنی شاید هرجوری بشه، ولی...
آره، بیخیال. نریم سمت اون قضیه.
واقعاً دلم نمیخواد باهاش بخوابم.
صبح بخیر، کلاس.
اوه!
صبح...
به...
خیر، کلاس.
خب، آقای کلی.
مطمئنم قبلاً این مدل تستها رو وقتی وارد سایت یا دامنه میشدید دیدید.
- وقتی وارد سایت یا دامنه میشید. - هوم.
برای شناسایی رباتها استفاده میشن.
اوه. فکر میکنید ممکنه من ربات باشم؟
نه، معلومه که نه.
اوه.
من روغن موتور «نوشیدن کردم».
تو... ببخشید، چی؟
آره. زیاد نخوردمش و خوشم هم نیومد.
باشه. خب.
پس احتمالاً ربات نیستم. این رو یادداشت کنید.
- باشه. - خوبه.
- خب، تست رو امتحان کنیم. - آره.
کدوم یکی از این تصویرها علف داره؟
اِم... فقط همین یکی.
فقط همین یکی؟
آره، تنها موردیه که میبینم. همین آقاهه.
از روی کنجکاوی، پیراهن مرد چه رنگیه؟
اِ، اگه نگران کوررنگی هستید، نه، نیستم.
پیراهنش آبی روشنه.
هم میبینمش، هم بوش رو خیلی شدید حس میکنم.
- بوش رو؟ - اوه، آره.
میتونم بوی همهٔ رنگهای این اتاق رو حس کنم.
چرا اون تصویر رو بهعنوان تصویرِ دارای علف انتخاب کردی؟
خب، چون مو علفِ سر آدمه.
میفهمم. پس چرا بقیه علف ندارن؟
چون اونا فقط عکسِ علفان،
و شما پرسیدید کدوم عکس علف «داره»، و فقط این یکی سرِ علفی داشت.
ولی اون هم یه عکسه.
آره، ولی یه تار موی ریز روش افتاده.
میبینید؟ پس فقط همین یکی واقعاً علف داشت.
سخت دیده میشد، ولی میتونستم بوی سیاهیِ مو رو حس کنم.
آره.
اشکالی نداره چند استاد دیگه رو هم دعوت کنم به ما ملحق بشن؟
حتماً، آره.
میتونم اینو نگه دارم؟
- آره. - عالیه.
خوبه. قبوله.
مطمئنید من ربات نیستم؟
تو قطعاً ربات نیستی.
باشه.
خب، خب.
باشه. اتاق خوابگاه رو ببینیم.
خب، از همین اول مشکلهای این اتاق معلومه.
- آره. هیچ بانگی نمیبینم. - اوه.
هیچ چراغ گدازهای هم نیست. خوب نیست.
دیوارها هم باید پر از پوسترِ سینهٔ زنها باشه.
- اوه. - بلد نیستی دانشجویی کنی، نه؟
اسمت رو نگرفتم. اسمت چیه؟
اِم، من جیهام.
- جی؟ - جیه.
جی؟ من همون جی صدات میکنم. از یه کشور دیگهای، درسته؟
بله، از چینم.
چین. خب، معلوم شد.
مشکل همینه، چون اونجا بلد نیستن
یه تحصیلات کاملاً خوب رو به باد بدن.
- اوه. - بلد نیستن.
- بذار یه چیزی بهت بگم، جی. - باشه.
- تنها درس واقعی، خودِ زندگیه. - هوم.
و نمیخوای تو اون مردود بشی.
- باشه. - خب؟ آره.
اوه! سلام. این باید هماتاقیت باشه.
اوه، این خوبه.
انگار حسابی تیپ زده.
آمادهای بری بیرون و یه حالی بکنی، نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.