The first 200 lines.
سال پیش ۵۰۰۰
جنگجوی درندهخویی که به «شاه عقرب» معروف بود
ارتش بزرگی رو در یه لشکرکشی هدایت کرد
تا تمام دنیای شناختهشده رو تسخیر کنه
بعد از یه جنگ وحشیانه که هفت سالِ تمام طول کشید
شاه عقرب و ارتشش شکست خوردن
و به اعماق بیابون مقدس «آمشر» رونده شدن
اونها یکییکی زیر خورشید سوزان از پا دراومدن
تا اینکه فقط خودِ اون جنگجوی بزرگ زنده موند
در آستانهی مرگ
شاه عقرب با خدای تاریکی، «آنوبیس»، پیمانی بست
که اگه آنوبیس از جونش بگذره
و بذاره دشمنهاش رو شکست بده
روحش رو به اون تسلیم میکنه
آنوبیس پیشنهادش رو قبول کرد و بهش امون داد
آنوبیس فرماندهی ارتشش رو به شاه عقرب سپرد
و اونا مثل یه سیل شیطانی، هر چی سر راهشون بود رو از بین بردن
وقتی مأموریتش تموم شد، آنوبیس شاه عقرب رو مجبور کرد
که برای همیشه بهش خدمت کنه
ارتشش به همون شنهایی که ازشون اومده بودن برگشت
جایی که اونا در سکوت منتظرن
تا دوباره بیدار بشن
الکس؟
چی فکر کردی؟ خیال کردی یه مومیایی زنده شده؟
یه وقت دیگه برات یه داستانی تعریف میکنم
اینجا چیکار میکنی؟ بهت گفتم بالا توی معبد منتظر ما بمون
ولی بابا، من دیدم... «ولی» مَلی نداریم
الکس، اینجا خطرناکه
ولی من تتوی تو رو دیدم. چی رو دیدی؟
روی یه دیوار دمِ ورودی. یه کتیبه هست که دقیقاً مثل همونه
با همون هرم و چشم و دو تا پادشاه و همهچی
جدی؟ آره
باشه، خب چند دقیقهی دیگه میام بالا یه نگاهی بهش میندازم
فعلاً ازت میخوام همون بالا منتظر ما بمونی
ولی... ولی
نه، وسایلت رو جمع کن، تو معبد میبینمت. برو
برو دیگه. و... و من باید چیکار کنم؟
نمیدونم. غافلگیرم کن
یه تلهموشِ بهتر بساز. باشه
در حالی که مامانت میره و یه مقبرهی دیگه رو هتک حرمت میکنه
برو پی کارت
میدونی که اونا سمی هستن؟ فقط اگه نیشت بزنن
جریان چی بود؟ اوه، هیچی
الکس میخواست یه چیزی بهم نشون بده
قسم میخورم
این بچه هر روز بیشتر شبیه تو میشه
منظورت چیه؟ یعنی جذابتر، شیرینتر و بهطرز شیطانیای دلرباتر؟
نه، داره دیوونهم میکنه
خب، کجا بودیم؟
چکش و قلم
خیلی خب، خیلی خب! بیا طبق روش تو پیش بریم. ممنونم
از وقتی اون خواب رو دیدم، همهش به اینجا فکر میکنم
از وقتی تو اون خواب رو دیدی، من یه شب خوابِ راحت نداشتم
احساس میکنم قبلاً اینجا بودم
میدونم که قبلاً اینجا بودم. اِوی، هیچکس قبلاً اینجا نبوده
حداقل توی ۳۰۰۰ سال گذشته. به جز اینا
پس چطور به نظر میاد دقیقاً میدونم کجا دارم میرم؟
بیا بریم
تقتق. کسی خونه هست؟
شما دو تا اون وسایل رو چک کنید ببینید اونجاست یا نه
من حساب «اوکانلها» رو میرسم
میدونی، اگه اونو به اندازهی کافی سریع تکون بدی، تقریباً میتونی اسمت رو بنویسی
همین الان یه تصویر دیدم
مثل... مثل خوابم بود ولی واقعی بود
انگار واقعاً توی زمانهای باستان اینجا بودم
خب، اگه واقعاً اینجا بودی، میشه بهم نشون بدی چطوری باید این رو باز کرد؟
اینو نگه دار
خیلی خب، دیگه داری منو میترسونی. الان دیگه خودم هم دارم از خودم میترسم
این چیه؟ وضع این آشغالها رو نگاه کن
این مصریها هیچوقت چیزی سرشون نمیشد. همهش خرتوپرت و چیزهای الکیه
اونجا رو ببین
اینا سفالهای ارزونقیمتن. آشغالهای باستانی
ژاک، یه چیزی خورد تو سرم! خفه شو، اسپایوی. اینجا نفرین شدهست
ما که نمیخوایم خداها رو بیدار کنیم
این نمادِ شاه عقربه
اون مثلاً فقط یه افسانهست
نه... تا حالا هیچ ردی ازش پیدا نشده بود
هیچ عتیقهای، هیچ مدرک بایگانیشدهای
شاید نمیخواستن کسی پیداش کنه
بیا این رو باز کنیم
اِوی، اصلاً حس خوبی به این قضیه ندارم
فقط یه صندوقچهست. باز کردن یه صندوقچه تا حالا به کسی آسیب نزده
آره، خوندنِ کتاب هم هیچوقت به کسی آسیب نزد
یادت میاد اون سری چی شد؟ الان دیگه نمیتونیم متوقف بشیم
فقط یادت باشه که من اینجا آدمِ منطقیِ داستان بودم
برای یه بار هم که شده
آشغاله. آشغاله. مزخرفه. خرتوپرت
فقط نصفِ این
خدایا، درد داشت
عزیزم؟ بیا به روش تو انجامش بدیم
دستبند آنوبیس
من مراقب این هستم
اوه، خدای من
برای این حرفا دیگه یه کم دیر شده
بذارش توی کولهپشتیت. من یه ایدهی بهتر دارم. بیا همینجا ولش کنیم
فکر کنم برای این کار دیگه دیر شده! چی نوشته؟
«هر کس مزاحم این دستبند شود، از نیل خواهد نوشید.»
همچین بد هم به نظر نمیرسه
پسرم، ژاک قراره ازت یه فیلهی خوشمزه درست کنه
اوه، خواهش میکنم. خواهش میکنم. اسپایوی! ژاک
بیا از این خرابشده بزنیم بیرون! زود باش
بجنب
وای
اِوی، اوضاع خیلی بد شد
قبلاً هم اوضاع بد داشتیم! ولی این دیگه بدتره
مامان، بابا، من میتونم همهچی رو توضیح بدم
کتاب مردگان زندگی میبخشه
و کتاب زندگان
زندگی رو میگیره
فکر میکردم این وظیفهی من باشه
داریم نزدیک میشیم
به دستش آوردی؟
داریم خیلی نزدیک میشیم
پیداش کردیم
پیداش کردیم! پیداش کردیم
برید کنار. راه رو باز کنید
ایمهوتپ. خودشه. ایمهوتپه
حالا باید کسانی رو که بهش خدمت میکنن بیدار کنیم
از سر راهم برو کنار
از سر راهم برو کنار وگرنه صاف میزنم تو صورتت
جدی میگه. قبلاً به یکی شلیک کرده
اونو بده به من. فرصت از دستمون رفت
ما به اون دستبند نیاز داریم
و قبل از اینکه باز بشه بهش نیاز داریم
کافیه
حافظِ عزیزم، بهت گفته بودم که خودم باید مدیریتش میکردم
نمیخواستم سابقهی گذشتهت روی موضوع تأثیر بذاره
ما میدونیم کجاست. خودمان ترتیبش را میدهیم
نه، ما ترتیبش رو میدیم
حالا یه کارِ متفاوت برای تو دارم
دستبند کجاست؟ تو راهِ لندنِ پیر و باصفاست
پس لندن جاییه که باید بریم
فکر کنم دستبند یه جور راهنما به واحه گمشدهی «آمشر» باشه
اِوی، میدونم داری به چی فکر میکنی و جوابم «نه» است
ما تازه رسیدیم خونه
قشنگیش به همینه. چمدونهامون هم که بستهست
چرا فقط یه دلیل خوب بهم نمیگی؟
اونجا فقط یه واحه است، عزیزم
زیبا، هیجانانگیز
رمانتیک
یه واحه
از همونهایی که ساحل شنی سفید و درختهای نخل دارن
و آبِ خنک و زلال و
میتونیم از اون نوشیدنیهای بزرگ با چترهای کوچولو بخوریم
خوب به نظر میاد. زیادی خوب به نظر میاد
کلکش کجاست؟
ظاهراً اونجا محل استراحتِ ارتش آنوبیسه
دیدی؟ میدونستم یه کلکی تو کاره. همیشه یه جای کار میلنگه
و بذار حدس بزنم. فرماندهش همون یارو شاه عقرب بوده؟
آره، ولی اون فقط هر ۵۰۰۰ سال یک بار بیدار میشه
درسته. و اگه کسی نکشتش
قراره کل دنیا رو نابود کنه. از کجا میدونستی؟
نمیدونستم. ولی داستان همیشه همینه
آخرین گروه اکتشافیِ شناختهشدهای که واقعاً
به «آمشر» رسید، توسط رامسس چهارم فرستاده شده بود
بیش از ۳۰۰۰ سال پیش
اون بیش از هزار نفر رو فرستاد. و هیچکدومشون دیگه هرگز دیده نشدن
از کجا میدونستی؟ نمیدونستم. ولی داستان همیشه همینه
به این موضوع که یه هرم طلا هم اونجا هست اشاره کردم؟ دو بار
اسکندر مقدونی سربازهاش رو برای پیدا کردنش فرستاد
خوش به حالش. سزار هم همین کار رو کرد
آره، ببین چه بلایی سرِ آیندهی کاریش اومد. ناپلئون هم همینطور
ولی ما از اون باهوشتریم. قدبلندتر هم هستیم
دقیقاً. برای همینه که ما پیداش میکنیم. چون قدبلندتریم؟
برای همینه که عاشقتم. تلاشِ خوبی بود
مامان
با این صندوقچه چیکار کنم؟
لامصب یه تُن وزن داره
الکس، مواظب حرف زدنت باش
این یکی خیلی سنگینه
هان؟
اِوی، اولین خواب عجیبی که دیدی، دقیقاً شش هفته پیش بود، درسته؟
فکر کنم آره. ولی این چه ربطی به موضوع داره؟
دقیقاً با سال نوی مصریها همزمان شده
اوه. درسته. چه تصادفی
شاید. فقط میخوام بگم بیا محتاط باشیم
اوه
اگه اتفاقی برات بیفته، هیچوقت خودم رو نمیبخشم
تو و الکس تنها چیزهایی هستین که برای من اهمیت دارن
خب
محققهای «بمبریج» داشتن بهم التماس میکردن
که موزهی بریتانیا رو اداره کنم
وا... وای
ای بابا، این رو چطوری باید درآورد؟
امروز بوسیدمت؟
متنفرم وقتی این کار رو میکنی
چرا؟ باعث میشه دلم بخواد با هر چیزی موافقت کنم
هر چیزی؟
اون لباس زیرها مال من نیستن
جاناتان
هی، الکس، فقط برای پنج دقیقه بچه مثبتی باش
حتماً
خوشحالی که خونهای؟ از این خوشحالتر نمیتونستم باشم
سالِ عقربه
جالبه! فکر کردم شاید از این خوشت بیاد
بعدش من مومیایی و تمام نوچههاش رو کشتم و عصاش رو دزدیدم
اوه، تو خیلی شجاعی. و پولدار. به پولدار بودنم اشاره کرده بودم؟
فکر میکنی اینجا دارم چیکار میکنم؟
ببخشید. حتماً اشتباهی اومدیم تو این خونه
تو گفتی اینجا خونهی خودته. نه، نگفتم
No comments yet. Be the first to leave one.