The first 200 lines.
دشمن واقعیمون هنوز پابرجاست.
اریک، کجایی؟
باید ساحری با خودتون ببرین.
بچهشون پدیدار شده.
افسانه «زره کایمریایی».
روح باوموردا زنده مونده.
کافیه تسلیم بشی.
قبلا الورا دانان بود.
اوتراک مورا هوآتا!
الان دیگه نیست.
مادمارتیگان هستم.
- «مصاص فروغ» رو دزدیده بودی. - ازش پس گرفته بودمش.
همیشه تو رو ترجیح میداد.
«دریای متلاطم.»
نقشهها رو تا همینجا رسم کردن و آزمون نهاییمون الان شروع میشه.
- اونطرف «دریای متلاطم» چه خبره؟ - هیچی نیست.
دریا تا ابد ادامه داره.
خیلی وقته اینجاییم.
فقط من رو به مقصدمون برسونین.
- بعدش چی میشه؟ - جادوگره رو میکشم.
هنوز هم تمام توانت رو به کار نمیگیری؟
میخوای عجوزه رو شکست بدی؟
خب، نشونم بده دیگه. منتظر چی هستی؟
فانگی یوگاث.
من هم قبلا عین خودت بودم، اسیر ترسهام بودم.
هرچی به خیال خودت یاد گرفتی رو فراموش کن. باهام بیا.
شهرشون باید همینجا باشه.
نگاهی به اطرافت بنداز. تموم شد. فقط میشه برگشت.
- آمادهای؟ - آره.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید: DigiMoviez@
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
سلام بچهها. رسیدین.
خیلی خوب شد. چه کار قشنگی کردین.
- اِم... - چه قشنگ شدین. حالت خوبه؟
خوبی؟
اریک.
حتما خیلی زحمت کشیدین که بیاین اینجا. ممنون.
وای خدایا.
دلم خیلی برات تنگ شده بود.
ای خدا. قبلا واقعا کور بودم.
ولی الان میفهمم باید این مدت از هم دور میبودیم...
الورا.
- از کجا... - میدونستم الورا دانانی؟
خودش بهم گفت. خب، در واقع، نشونم داد.
- عجوزه رو میگی. - چی؟
یعنی الان بهشون ملحق شدی؟
اونجوری که خیال میکنی نیستن. خودش هم نیست.
صرفا داره ازت سواستفاده میکنه که به خواستهاش برسه اریک.
خون باوموردا رو لازم داره که بتونه احیای...
یه کاری بکنه و کل دنیا رو به بردگی بگیره.
- قاصد، قاصد رو احیا کنه. - قاصد رو احیا کنه.
- کارت حرف نداره. - مرسی.
خودش گفته بود چنین حرفی میزنی.
گفت رو دیدگاه خودت پافشاری میکنی.
هوم...
کجاست؟
تو معبده. منتظره.
میخواد باهاتون صحبت کنه.
نه، مرسی. من با عجوزه صحبت نمیکنم.
خیال کردی میذارم بلایی سرت بیاد؟
- من برادر بزرگترتمها. - یه دقیقه بزرگتری.
واقعا میخوایم کمکت کنیم. فقط میخوایم ببریمت خونه.
من کمک لازم ندارم.
شاید خیالت راحت بشه که گفت میتونی همچنان...
- وایستا ببینم. شمشیر بابا دستته؟ - آره.
- از کجا آوردیش؟ - داستانش مفصله.
ببین، لزومی نداره با عجوزه صحبت کنیم.
باید همین الان از اینجا بریم.
خب، میریم.
ولی راستش رو بخوای...
- چیه؟ - واقعا حرف نداره، شگفتانگیزه.
ولی خیلی هم پرشوره.
- میخوای خودت ادامه بدی؟ - آره.
- حرف نداره و شگفتانگیزه، ها؟ - آره.
اگه قبول نکنیم چی؟
نه؟ ببین، نمیتونی مثلا مچت رو تکون بدی...
و اینها رو به گوشت چرخکرده تبدیل کنی؟
آها، آره، آره، طلسم گوشت چرخکرده رو اجرا میکنم.
بعدش به زور از اینجا ببریمش؟
- آره، چرا که نه؟ ممکنه عملی بشه. - از من بشنوین،
لزومی نداره من رو به زور جایی ببرین.
کافیه به حرفش گوش بدین، بعدش میریم خونه، خب؟
راه دیگهای نیست.
وای!
وایستین. تا کار احمقانهای نکردیم که نشه جبرانش کرد...
- جای بحث نداره بورمن! - نداره؟ تا حالا نشنیدی که میگن...
«اگه معشوقه آدم از لبه دنیا پرید پایین،»
«بهتره یه لحظه فکر کنه و بعدش دنبالش بپره پایین»؟
نه. گمون نکنم تا حالا شنیده باشم.
باشه، ولی خیلی زیاد میگن.
باید دل رو به دریا بزنیم.
همین شکلی به «شهر باستانی» میرسیم، مگه نه؟
- ممکنه. - پس بیا بریم.
همچنین، ممکنه قرار بوده باشه تنها برن.
- شاید ما نباید دنبالشون بریم. - دیدین؟
وایستا ببینم. واسه چی؟
محافظت از دنیا به نظر مادمارتیگان، محافظت از الورا بود.
وقتی تصمیم گرفت از داخل اونجا با اژدها مبارزه کنه،
به آلاگاش گفت فرزندش مسئولیتش رو ادامه میده.
کیت محافظ الوراست.
خب، کی از کیت محافظت میکنه؟
من میکنم.
به خاطر تیر آسلین، سورشا و...
چون عاشقشی.
آره، وقتی آدم عاشق کسیه و طرف بهش نیاز داره،
از لبه دنیا میپره پایین که بره پیشش.
قضیه فراتر از اریک و عجوزه است.
خودم حس میکنم.
جنگی داره شروع میشه.
اونها هم نمیتونن تنهایی پیروز بشن.
بهت افتخار میکنم.
واقعا؟ بابت چی؟
قراره ساحر قدرتمندی بشی.
آدم خیلی بهتری هم میشی.
باز هم همدیگه رو میبینیم.
وای!
خب، ظاهرا امشب خودم و خودت تنهاییم، مگه نه ویلی؟
چی؟
آخه قراره... ولش کن.
مثلا بگیم «سفر دریایی شگفتانگیز ویلو و بورمن به سمت خانه».
شاید از مسیر خوشآیندی رفتیم و به بهترین روسپیخانهها سری زدیـ...
نه، آره خب، آره. میخوای برگردی پیش... آره.
یا شاید احتمال مضحکی رو در نظر بگیریم...
که میتونیم در راه هدف مهمترین مبارزه کنیم.
آسونه بورمن.
کافیه از خودت بپرسی واقعا چی رو خیلی دوست داری...
و بعدش تا میتونی، خودت رو وقفش کنی.
من میمز رو خیلی دوست دارم.
آره، باید اولویتبندی کنم. هوم، دشواره.
آخه اکثر مواقع به فکر خودم بودم.
کسی باور نمیکنه بورمن.
حقیقت از این قراره که تو وفادار،
فداکار و قدرتمندی.
اگه مادمارتیگان...
شوخی ندارم. ادامه نده.
آخه نمیخوام گریه کنم و خجالت بکشیم...
- میشه خفه شی که حرفم رو بزنم؟ - نه. دیگه دیر شده.
فکر بدیه.
یوهو!
مواظبشون باش.
انگار وقتی بالاخره ترسم رو رها کردم، دری به روم باز شد...
و تونستم ببینم.
- چی رو ببینی؟ - همهچی رو.
- این کثافت رو میخوردی؟ - میدونی چیه؟
- یعنی میدونی واقعا چیه؟ - آره،
خیلی مضره.
مادر بچه رو به دنیا میاره.
بدنش واسه بچهاش شیر تولید میکنه.
- بس کن. خواهش میکنم بس کن. - منبع تغذیه است.
این بخش از خودش رو به ما میده.
کی رو میگی؟
اژدها رو میگه.
سلام خانمها. سختیها رو پشت سر گذاشتین.
عجوزه...
تویی؟
احتمالا تنها آدم کل دنیا باشی که بعد از این شکلی خطاب کردنم نمیکشمش.
- چه بلایی سر برادرم آوردی؟ - بلایی سرش نیاوردم.
راستش، من برخلاف حرفهایی که شنیدین، آدم بدی نیستم.
سعی کرده بودی الورا رو به «سیزدهمین شب» تبعید کنی.
وانمود نکن خودت معنی حرفهات رو میفهمی.
دنبال چی هستی؟
قراره رهاش کنیم.
قاصد اژدهاست.
قراره بیدارش کنه و دوران جدیدی تو دنیا رقم میزنیم.
آها، ظاهرا کار خیلی بدیه.
صرفا میخوام حق انتخابی رو که خودمون داشتیم، در اختیارتون بذارم.
یعنی هر تصمیمی بگیریم، میذاری بریم؟
من هم قبلا عین خودتون بودم و ترسیده بودم.
بهم اعتماد کنین، نمیخواد بترسین.
آها.
میشه یه لحظه خصوصی صحبت کنیم؟
از شرایط خوشم نمیاد.
چی؟ خیال کردی خودم خوشم میاد؟
آخه معلومه تله است.
معلومه. اریک از اولش هم خیلی سادهلوح بود.
راستش، یه بار قانعش کرده بودم بیماری بوگنهاگن گرفته...
و اگه کلی سرکه نخوره،
انگشتهای دست و پاش میپوسن.
- واقعا چنین مرضی هست؟ - نه، نه بابا. از خودم درآورده بودم.
- آها. - دخترها، اگه آمادهاین، در خدمتیم.
باشه. الان میایم.
چیکار کنیم؟
- چه بدونم. خیال میکردم نقشهای ریختی. - خیال میکردم خودت نقشه ریختی.
چی...
حق انتخابمون از چه قراره؟
حق انتخاب هر کسی فرق میکنه.
کسی جز خودتون نمیفهمه از چه قراره.
وای.
احتمالا همینجاست، مگه نه؟
آهای!
صدای فریادم رو نشنیدین؟
یوهو!
وای!
آره.
- کسی رو این اطراف ندیدین؟ - نچ.
اون چی؟ اون رو دیدین؟
وای، عالی شد.
No comments yet. Be the first to leave one.