The first 200 lines.
روزی روزگاری،در قلب فرانسه
...شاهزاده ای جوان و زیبا
در قصری مجلل زندگی می کرد
با اینکه هر چیزی اراده میکرد ...بلافاصله در اختیارش بود
ولی شاهزاده،خودخواه و ناملایم بود
قربان،وقتشه
...او از دهکده مالیات می گرفت
تا قصرش رو با زیباترین وسایل،پُر کنه
و زیباترین افراد رو به مجلس جشن و سرورش بیاره
وای،چه زیباست
ترکیب افسون و آهنگ و جادو
دوشیزگان رو بنگر که بی تاب درخشیدن هستند
به دنبال نشانه ای می گردند که بختشان باز شود
تا همسر آینده ی شاهزاده باشند
چه نمایشی
چه صف رقص زیبا و دل انگیزی
هر شاهزاده و هر سگی روزگار خودش رو داره
پس بیایید با شور و شوق و اشتیاق،ترانه ی شادی سر دهیم
غم دنیا رو نخوریم
...شبی از شب ها
مزاحمی ناخوانده وارد ...قلعه شد
و تقاضای سرپناه از گزند طوفان کرد
برای پیشکش،او به شاهزاده شاخه گلی قرمز به شاهزاده عرضه کرد
...شاهزاده که چهره ی نحیف او را دید
پیرزن را از خود راند
ولی او به شاهزاده هشدار داد که فریب ظاهر را نخورد
چرا که زیبایی را باید درون آدمی جست
وقتی شاهزاده دوباره ...پیرزن را از خود راند
چهره ی ظاهری پیرزن،محو شد
...و ساحره ای زیبا
نمایان شد
شاهزاده تمنای بخشش کرد
ولی دیگر دیر شده بود
چرا که ساحره می دانست درون قلب شاهزاده،تهی از عشق است
چیپ،چیپ وای خدای من
...به عنوان مجازات
ساحره او را به دیوی کریه و زشت،تبدیل کرد
و افسونی قدرتمند روی قلعه
و ساکنان آن،گذاشت
همینطور که روزها به سالها ...بدل گشتند
دنیا،شاهزاده و ملازمانش را به دست فراموشی سپرد
...چرا که ساحره تمام خاطرات وجود آنها
را از اذهان کسانی که دوستدار آنان بودند،پاک کرده بود
ولی گل سرخی که او پیشکش کرده بود به راستی گلی افسون شده بود
اگه شاهزاده می توانست ...کسی را دوست داشته باشد
و عشق متقابل آنان را قبل از ریخته شدن آخرین برگ گل سرخ،بدست آورد
افسون،شکسته خواهد شد
وگرنه، تا ابد به شکل دیو،باقی میماند
...با گذشت سالیان
او مایوس گشت و نا امید
چرا که کی میتونست عاشق دیو بشه؟
دیـــــو و دلــــــــبـر
این شهر کوچیک دهکده ای آرومه و ساکته
هر روزش مثه روز قبله
این شهر کوچیک پرا از مردم کوچیکه
که هر روز که از خواب بیدار میشند،میگند
روزبخیر- روز بخیر-
روز بخیر
اون نانواست که مثه همیشه سینی ش تو دستشه
و همون نون و کلوچه های قدیمی شو میفروشه
هر روز مثه دیروز
از اونوقتی که ما اومدیم
به این دهکده ی روستایی
روز بخیر،بل
صبح بخیر آقای ژان بازم چیزی رو گم کردید؟
فکر کنم همینطوره
مشکل اینه که یادم نمیاد چی بوده
مطمئنم آخرش یادم میاد
تو داری کجا میری؟
تا این کتابُ به پدر رابرت پس بدم
درباره ی دو تا عاشق تو بازار ورونا ست
به نظر کسل کننده ست
اون دخترُ ببینید
بی شک آدم عجیبیه
گیج و حواس پرته مگه نمی بینید؟
هیچوقت قاطی جمعیت نمیشه
چون همیشه تو ابرها سیر میکنه
ولی شکی نیست که اون دختره بل، دوست داشنیه
سلام،روز بخیر خانواده چطورند؟
سلام،روز بخیر همسرتون چطوره؟
من شیش تا تخم مرغ میخوام این خیلی گرونه
بایست چیزی بیشتر از این زندگی روستایی وجود داشته باشه
تنها کتابخون شهر اومد
خب،این هفته کجا فرار کردی؟
دو تا شهر تو شمال ایتالیا
نمی خواستم برگردم
شهر جدیدی سراغ ندارید که من برم؟
نه متاسفانه
ولی می تونی هر کدوم از اون کتابای قدیمی رو که دوست داری،دوباره بخونی
ممنون
کتابخونه تون باعث میشه احساس کنم این گوشه ی کوچیک دنیا،خیلی بزرگه
سفر خوش بگذره
خداحافظ
ببینید اون دختر رو
دختر عجیبیه
در عجبم اون حالش خوبه یا نه
با قیافه ای که هیچوقت تو باغ نیست و سرش همیشه تو کتابه
بل،برای همه مون یه معماست
آه،این چقد شگفت انگیزه
این بخش مورد علاقمه چرا که میدونی
این جائیه که اون دختر شاهزاده ی زیبا رو می بینه
ولی دختر نمی دونه که اون شاهزاده ست
تا می رسیم به بخش سه
تعجبی نداره که معنی اسمش میشه دلبـــــر
قیافه ش نظیر نداره
ولی پشت اون چهره ی زیبا اون آدم عجیبیه
با همه ی ما خیلی فرق داره
اون اصلا شبیه ما نیست
بله،بل با بقیه مون
فرق داره
اونو نگاه کن،لافو
همسر آینده م
بل، زیباترین دختر دهکده ست
این باعث میشه اون بهترین باشه
ولی اون خیلی کتاب میخونه
...ولی تو
بیشتر یه پهلوانی- میدونم-
بل همونقدر که زیباست اهل بحث و جدله
دقیقاً،وقتی ما رو داری اونو میخوای چکار
...بله
ولی از زمان جنگ
احساس میکردم،چیزی رو گم کردم
و اون تنها دختریه که ..بهم احساس
نمی دونم معنیش چی میشه
درست از همون لحظه ای که
چشمم بهش افتاد
گفتم اون زیباست و احساس کردم
تو این دهکده فقط اون مثل من زیباست
پس میخوام دلشُ بدست بیارم و با بل ازدواج کنم
اونُ ببینید
اون رویایی نیست؟
جناب گاستون،اون خیلی زیباست
ای قلب من،به تپش نیفت ...نفسم بند اومده
اون یه دیو بلند قد و سیه موی و قدرتمند و زیباست
فکرشم نکنید،خانما
روز بخیر- ببخشید-
روز بخیر- اشکال نداره-
تو به این میگی گوشت؟- چه گُلِ قشنگی-
یه خرده پنیر- نُه متر-
نیم کیلو- ببخشید-
من چاقو رو میارم- لطفا بزارید رد شم-
این نون- اون ماهی-
تازه نیست- بو میدن-
خانم دارید اشتباه می کنید- شاید اینطور باشه-
بایست چیزی بیشتر از این زندگی روستایی وجود داشته باشه
روز بخیر
بنگرید،میخوام بل رو به همسری بگیرم
روز بخیر
اون دختر رو ببینید کسی که عجیب ولی خاصِّ
یه بانوی عجیب و غریب
چه حیف و چه فغان که اون همرنگ جماعت نیست
ولی اون به راستی دختری زیباست دلبر و زیبا
اون دختری خوشگله
اون دختر،بل
روز بخیر،بل
چه کتاب محشری با خودت داری
شما این کتابُ خوندین؟
خب،اون کتابُ نه،ولی میدونی،کتابا
برای میز شام تون
میتونم شب بیام خونه تون؟
ببخشید،امشب نمیشه
سرت شلوغه؟
...نه
خب،فراموشش میکنی؟
نه،لافو
اونایی که بیشتر ناز می کنند
شکار دندون گیر تری هستند
همینه که باعث میشه بل خیلی خواستنی باشه
اون برای اینکه دل منو بدست بیاره
خودشو به خریت نزده
تو بهش چی میگی؟
وقار؟
اون خیلی جذابه،مگه نه؟
گاستون
چطور یک لحظه برای همیشه ماندگار میشه؟
چطور یک داستان هیچوقت فراموش نمیشه؟
این عشق است که باید به آن متکی باشیم
کار آسونی نیست ولی سعیمون رو می کنیم
بعضی وقتا خوشبختی مون رو به تصویر می کشیم
یه جورایی مکان و زمان ثابت می ایسته
عشق،درون قلب ما جا داره
و همیشه جا خواهد داشت
بل
...میشه
..بهم
ممنون
...یه چیز دیگه هم میخوام
نه نه نه
...راستش
چرا،این همون چیزیه که لازم دارم،ممنون
بابا،به نظرت من آدم عجیبی ام؟- عجیب؟-
دخترم؟آدم عجیبیه؟
این فکر از کجا به سرت زده؟
نمی دونم مردم میگن
میدونی،اینجا یه دهکده ی کوچیکه
افکارشون هم کوچیکه
ولی کوچیک یعنی ایمن هم هست
حتی وقتی تو پاریس بودیم
میدونستم دختری مثل تو ...خیلی
از زمان خودش جلوتره
No comments yet. Be the first to leave one.